تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

هوس کرده ام نگرانم شوند تمام دور و بری هایم .از آن نگرانی هایی که هی زنگ بزنند به موبایلت و بشنوند دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.بعد هم که روشن می شوی یکی از انطرف خط بلند داد بزند لعنتی کشتیم از نگرانی .

 دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد

اما کسی نیست نگران شود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت23:12توسط المیرا | |

گاهی انقدر دست نخورده ای و کسی سراغت نیامده که یک وجب بیشتر رویت خاک می گیرد .ترسو می شوی دل لرزه می گیری ،دل لرزه ای که از عشق نیست .انگار زمستانی میان سینه ات باشد با سوزی سخت.چهره ات رنگ پاییزی می شود بی بهار .دنیایت پر می شود از ادمهایی که حاشایت می کنند .سرد می شوی .سنگ می شوی .

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت1:12توسط المیرا | |

خاطرات ادمها با هم قاطی می شود .مثل خاطره من با تو .تویی که همیشه انقدر دور می ایستی که یادم می رود تو هم هستی .گیج می شوم وسط خاطره های با تو و بی تو .ناخوادگاه اسمت را صدا که می کنم یادم می اید تو دیگر نیستی .خاطره هایم را با پیرمرد شیرینی  که هر روز می اید می نشیند توی کافه رز و یه فنجان قهوه تلخ می خورد و با خودش شطرنج بازی می کند و یا کتاب می خواند و با خودش خارجکی بلغور می کند و من را که از پشت لپ تابم قایمکی نگاهش می کنم  نگاه می کند و می خندد .قاطی می کنم .در خاطرات او هم معشوقه ای هست.اصلا در خاطرات همه ادمها معشوقه هایی ،دوستهایی ،ادمکهایی،مترسکهایی هست نه؟این خود ماییم که تعیین می کنیم در خاطره دیگری چه باشیم .راست می گویم نه ؟!حالا من در خاطره دیگران چه هستم نمی دانم؟!

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت18:13توسط المیرا | |

نوشتن یادم رفته از وقتی توی لعنتی رفتی نوشتن یادم رفت . این روزها فهمیدم این روزها خود فهمیدن را فهمیدم .فهمیدم ادمها بی چشم داشت محبت نمی کنند .فهمیدم ادمها محبتها را فراموش می کنند مبادا چیزی روی وجدان حقیر و ناچیزشان سنگینی کند و روزی مجبور به جبران شوند .فهمیدم ادمها اسیر خاطراتند و متنفرند از این خاطرات و در عین حال عاشقانه ستایششان می کنند .فهمیدم ادمها فقط ادعای ادم بودنند بی تعارف فقط ادعا

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت22:10توسط المیرا | |

این تن های سرد جان من را می گیرند .بیا  بیا داستان بسازیم اصلا بیا بنوشیم بیا این بار را گوسفند باشیم .بس نیست بس به خاطر گوسفند نبودنمان که خیر سرمان هم چقدر نبودیم به خودمان بالیدم . بیا پیک دوم را به سلامتی تمام دروغ های گفته امان بخوریم  .به سلامتی نگاه های به خیال خودمان نجیب .به سلامتی ادمی که نبودیم و نخواستیم باشیم .نه بس نیست پیک سوم  سلامتی اونایی که دردو از هر ور خوندن براشون درد بود وبس .بی چون و چرا. پیک چهارم سلامتیه نه اصلا بی خیال سلامتی فقط بنداز بالا یادت بره .ما که عرق خوریمون سطله خلاف کوچیکمون قتل پس بنداز بالا بی خیال دنیا . هنوز بلند می شم دنیا دور سرم نمی چرخه پس بنداز بالا .هنوز نمی گم گور پدر اونایی که تو بقل یه غریبه ان همین که من نیستم  پس گور پدرشون .بنداز بالا بازم .اصلا بیا پیکو بی خیال شیم شیشه رو بکش بالا .مشروبش تلخه حقیقتش تلختر اصلا این حقیقت کوفتی خود درده  اصلا ببینم یادت هست پیک اول سلامتی کی بود؟اصلا پیک اول را چه کسی بالا رفت ؟!

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت18:14توسط المیرا | |

دیده بودمش .بارها و بارها .کنار خیابان می نشست تسیبحشو تو دستش می چرخوند و زیر لب ذکر می گفت و به دست ادمهایی که با تبخربهش نگاه می کردن چشم می دوخت گه گداری هم دسته فالشو برای دخترای با قیافه های انچنانی بالا می گرفت که شاید عشقونو از تو فالاش پیدا کنن اخرین باری که دیدمش واقعا اخرین بار بود. کنار خیابون مرده بود و مردم روش پول ریخته بودن پولایی که اگه به زنده اش می دادن شاید الان زنده بود

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت23:42توسط المیرا | |

ادمهای دور و برم زیاد شده اند انقدر که گاهی اسمشان را هم به یاد نمی اورم .دروغ چرا برایم مهم هم نیستند که اسم و رسمشان را یاد بگیرم .فهمیده ام ادم های مهم خودشان مرتب توی زندگیت جا می گیرند .انقدر جا می گیرند که می شوند یک تکه از پازل زندگی کوچک و حقیرت .ادمهایی هم که مهم نباشند .می شوند یک تکه ناجور هرچی خودشان را بچپانند جا نمی شوند یک تکه اضافه دارند یا کم .

اصلا حرف من که اینها نبود حرف من ادمهایی است که همگی غریبه اند برخی انقدر خودیند که غریبه می شوند بعضی ها هم انقدر بی خودیند .بعضی هام نخودی .

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت20:42توسط المیرا | |