تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

یادم رفته قرار بود بنویسم .تمام کافه های شهر را زیر و رو می کنم پشت تمام میزهایی که دو نفره یادگاری نوشتند می نشینم قهوه ای تلخ می خورم .تلخ تلخ .به نوح می اندیشم و کشتیش .طفلک نوح نمی دانم کجای قصه بود که یادش رفت جفت من را بردارد. انگار جفت خودش را هم یادش رفته بود .همه خودشان به فکر جفتشان بودند .نوح هم به فکر آنها که تنها نباشند .من هم شده ام نوح بی کشتی .ملالی نیست .اصلا چه ملالی باید باشد.مهم این است که دم جفتش را داشته باشد .همین که زندگیمان هنوز از لب فنجان قهوه سرریز نکرده خوب است.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت23:20توسط المیرا | |

 

همیشه موقعی که داری می ری دشمنای واقعیتو می شناسی نمی ذارن بری .چون نمی خوان جای بهتری داشته باشی

+نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت16:31توسط المیرا | |

اینم از امسال .یعنی از ولنتاین امسال.و من مث پارسال مث پیراسال،پس پیرارسال و هی بگیر برو عقب دارم می نالم که هی وای این چه زندگیه این چه ولتناینیه .همه دست در دست عشقولانه هاشون یه کادو گل منگولی هم دستشون دارن می رن و می ان و اینا و من دارم واسه خودم سوت زنان اینور اونور می رم .هر سال می رفتم توپارکی جایی این عشقولانه بازیا رو نگاه می کردم هی واسه خودم اه می کشیدم. امسال نه نفسی برای اه کشیدن داشتم نه پارک .اونم به لطف این مامورای یگان ویژه بود که دور و بر پارک دانشجو ریخته بودن هرکیم تو پارک بود هی پراکنده می کردن .منم شده بودم مث مرغی خوابالو با چوب می زننشون می رن یه گله بالاتر .اونجوری شده بودم .بی خیال .

امسالم ولتناینم گذشت برای ما هی دل سوختوندگیش موند

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت23:31توسط المیرا | |

سالها می گذره ،ادما یهویی تصمیم می گیرن عوض شن .بعضیا تو این عوض شدن اینقد رنگ عوض می کنن که می شن عوضی .بیا فراموش کنیم کی عوض شد کی عوضی .

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت20:51توسط المیرا | |

هوس کرده ام نگرانم شوند تمام دور و بری هایم .از آن نگرانی هایی که هی زنگ بزنند به موبایلت و بشنوند دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.بعد هم که روشن می شوی یکی از انطرف خط بلند داد بزند لعنتی کشتیم از نگرانی .

 دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد

اما کسی نیست نگران شود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت23:12توسط المیرا | |

گاهی انقدر دست نخورده ای و کسی سراغت نیامده که یک وجب بیشتر رویت خاک می گیرد .ترسو می شوی دل لرزه می گیری ،دل لرزه ای که از عشق نیست .انگار زمستانی میان سینه ات باشد با سوزی سخت.چهره ات رنگ پاییزی می شود بی بهار .دنیایت پر می شود از ادمهایی که حاشایت می کنند .سرد می شوی .سنگ می شوی .

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت1:12توسط المیرا | |

خاطرات ادمها با هم قاطی می شود .مثل خاطره من با تو .تویی که همیشه انقدر دور می ایستی که یادم می رود تو هم هستی .گیج می شوم وسط خاطره های با تو و بی تو .ناخوادگاه اسمت را صدا که می کنم یادم می اید تو دیگر نیستی .خاطره هایم را با پیرمرد شیرینی  که هر روز می اید می نشیند توی کافه رز و یه فنجان قهوه تلخ می خورد و با خودش شطرنج بازی می کند و یا کتاب می خواند و با خودش خارجکی بلغور می کند و من را که از پشت لپ تابم قایمکی نگاهش می کنم  نگاه می کند و می خندد .قاطی می کنم .در خاطرات او هم معشوقه ای هست.اصلا در خاطرات همه ادمها معشوقه هایی ،دوستهایی ،ادمکهایی،مترسکهایی هست نه؟این خود ماییم که تعیین می کنیم در خاطره دیگری چه باشیم .راست می گویم نه ؟!حالا من در خاطره دیگران چه هستم نمی دانم؟!

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت18:13توسط المیرا | |