تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

 

سلام ...........اميدوارم حالتون خوب باشه . ببخشيد اگه يه مدتي بود از دستم راحت بودين . بلاخره ما هم كار و زندگي داريم ديگه ... بعد از اينكه 2تا آلبوم واسه ديگران ترانه گفتم ، حالا تصميم گرفتم يكي هم واسه خودم بزنم تا چندتا از شعراي توپم رو خودم اجرا كنم . البته از اونجايي كه تموم كاراي آلبوم به عهده خودمونه و باز از اونجايي كه ممكنه تعداد آهنگاي اين آلبوم بزرگتر مساويه انگشتان دو دست بشه ! و دوباره باز از اونجايي كه ما هم درگير درسامونيم ، ممكنه تموم شدن آلبوم يه كم طول بكشه . با اين همه اگه اوقات فراغتي گير اورديم سعي ميكنيم با آهنگامون درگير بشيم . فعلاً يكيشون تكميله و يكي ديگه هم فقط ظبطش مونده . پس اگه اتفاق خاصي نيافته و همه چي مرتب پيش بره ، در آينده نزديك شاهد آلبوم (( متروكهترين خلوت )) با صداي «حسام و علي» خواهيد بود .

حالا بگذريم .... بياين فرض كنيد با 5تا از دوستاتون ( يا فك و فاميلاتون ) هلك هلك پا ميشين ميرين مثلاً شهر بازي . حالا همتون تصميم ميگيرين سواره يكي از اين بازيهايه هيجاني بشيد تا كلي بجيغيد! ( = جيغ بزنيد ) . از طرفي چون صندلياش دو نفرس ، شما مجبوريد تكي بشينيد !

از اونجايي كه همه صندليها پرشده و فقط كنار دست شما خاليه يه دختر خانوم يا آقا پسري مياد و كناره شما ميشينه ! از اونجايي كه شما خيلي مغروريد يا خجالتي هستين و يا مامانتون گفته با نامحرم حرف نزنين! ،ترجيح ميدين تيكههاي دوستاتون رو كه حالا سوژه شدين تحمل كنيد ولي نسبت به همبغلدستيتون(كلمه رو داري !؟ ) بيتفاوت باشين . خيلي تابلوِ كه هم شما و هم طرفتون موندين تو رودرواسيه هم و نه با هم حرف ميزنين و نه روتون ميشه جيغ بزنيد ..... بازي كه تموم شد بازم بي تفاوت پياده ميشين و در حالي كه دارين تمومه شايعهها رو تكذيب ميكنيد با دوستاتون از محل متواري ميشين و تموم روز رو حسرت فرصتي كه از دست دادين و ميخورين و در بينه شلوغي شهر بازي اينور و اونور نگاه ميكنيد تا شايد دوباره ديدينش . غافل از اينكه اين شرايط واسه اونم هست .

نتيجه اخلاقي : 1- قدر اين فرصتهارو بدونيد . 2- اينقدر خجالتي نباشيد 3- بشكنيد اون غروره لعنتي رو 4- در اين جور مواقع جنبه داشته باشين 5- اگه شما اون كسي هستيد كه بهتون پيشنهاد داده ميشه ، كولي بازي در نيارين و خودتون و لوس نكنيد .

6- اگه نخواستين باهاش دوست شين ديگه طرف رو خورد نكنيد و با حرف قضيه كاملاً حل ميشه

شهر بازي فقط يه مثال بود......خيلي از اين فرصتها مياد و ميره ..... يه كم واقع بينانه به اين مساله نگاه كنيد.

حسام

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت19:30توسط المیرا | |

سلام

وققتون بخیر و ممنون که به من سر زدین

راستش نتیجه اینکه هر چی کتاب و مجله داری قرض بدی این می شه که هیچی برای اپ نداری اما خب از اونجایی که من نمی خوام شما رو ناراحت کنم و منتظر بذارم اپ می کنم

تا حالا به طنین اسماتون توجه کردین تا حالا دقت کردین که اسماتون چه جوری تلفظ می شن

تا حالا به این فکر کردین که چرا دوست دارین بعضی از افراد مدام اسم شمارو تکرار کنن و بعضی ها هم اصلا یکبار اسمتونو نیارن

اینبار به این سوالا فکر کنین و به من بگین نظرتون چیه تا دفعه بعد هم من مطلب علمیی و مستدلشو براتون بذارم

راستی اینجاها کسی پیدا می شه که انگلیسیش در حد خودمن خوب باشه تا تو ترجمه دوسه تا جمله به من کمک کنه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت2:29توسط المیرا | |

کنار خونه مادربزرگ یه خونه قدیمی و بزرگ بود که یه مادر ودختر توش زندگی می کردن توی حیاط یه حوض بزرگ ابی فیروزه ای بود که من همیشه به هوای اون حوض می رفتم خونه  اونها .تابستون که میشد کنار اون حوض بساط بازیمون به راه بود .بعضی وقتها هم فواره وسط حوضو باز می کردیم و ابی رو که می خواست خودشو از تنگنای لوله خلاص کنه و خودشو به شاخه های درخت پیر گیلاس برسونه تا از میوه های اون چیزی رو نصیب حوض کنه رو نگاه می کردیم و با افتادن هر گیلاس تو حوض قهقه می زدیم نزدیک عید که می شد کارمون جور بود  .دنبال ماهیهای قرمز توی حوض پاچه هارو بالا می زدیم و کله می شدیم تو حوض اما هیچ وقت نفهمیدم چرا به جای اینکه ماهیهارو بگیریم کارمون به اب بازی می کشید گاهی وقتا هم به جای اینکه ماهیهارو بگیریم و تو تنگ بندازیم اونارو خوراک گربه ها می کردیم اخه اکثر شبا دوتا گربه کوچولو لب حوض به هوای ماهیگیری پنجه ای تو اب می زدنو وقتی هم که چیزی نصیبشون نمی شد با ناراحتی میو میو می کردن وکنا رحوض لم می دادن و با حرص به ماهی انگا می کردن ماهم که دلمون براشون می سوخت ماهی هارو می گرفتیم و می انداختیم جلوی اونا نمی دونم چرا دلمون برای ماهیهای بیچاره نمی سوخت چند وقت پیش بازم گذارم به اون طرفا افتاد اما دیگه نه از اون خونه خبری بودو نه از اون حوض.  درختای گیلاس و حوض و ماهیا جای خودشونو به یه اپارتمان 10 طبقه داده بودن.دلم برای حوض تنگ شده بود رفتم و یه کاسه سفالی که لعاب ابی فیروزه ای توش خورده بودو برداشتم و اب ریختم توش .اما هر چی نگاش کردم اب اون تلالو رو نداشت .

الان از تمام اون خونه های و درختا برجای سر به فلک کشیده  در اومده بازم ما خوش شانس بودیم که حداقل یه خاطره ای از اینجور خونه ها داریم. هر چند مبهمه اما هست . می خوام بدونم ماها به بچه هامون چه جوری می خوایم بگیم که درخت چی بود لابد با یه عکس بهش می گیم این درخته

واقعا داریم چه بلایی سر زندگیمون می اریم .

راستی شماها چه جوری می خواین به بچه هاتون بگین درخت و حوض ابی فیروزه ای چه شکلی بود.

و حرف اخرم سلام .

+نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت0:42توسط المیرا | |

هی سلام

عیدتون مبارک اقایون محترم.

از همه ممنون که به من سرزدین

اقا یون شاید تا حالا شده که یه موقعیه بوده که می خواستین با تمام وجود گریه کنین دوستی سفر رفتته یا خدای نکرده کسی فوت کرده .اما روتون نمی شه همیشه یه جمله تو مغزتون حک شده که مرد که گریه نمی کنه از بچگی همتون اینو شنیدین وقتی داداشم خورد زمین و شروع می کرد به گریه مامان بهش می گفت مرد که گریه نمی کنه  تو بهش زهراهم اینو شنیدم همه به مردی که همسرش فوت کرده بود می گفتن مرد که گریه نمی کنه تو فرودگاهم شنیدم نمی دونم چرا اینجوریه انگار این یه جمله اشک خشک کنه برای مردا .واقعا چرا ماها اینقدر کوته فکریم که این جمله رو هی می گیم نه خیر هیچم درست نیست که مرد گریه نمی کنه .چرا مردم گریه می کنه واسه چی نباید اشک بریزه مگه اون احساس نداره همین افرادی که نمی ذارن یه پسر بچه گریه کنه یا یه مرد تو مرگ همسرش اشک بریزه نمی دونن چه ضربه ای بهش می زنن .نگا کنین تورو خدا شب عیدیه چه اپ غمی شد . پس اقیون محترم از ابراز احساسات نترسید ابراز احساسات شرمندگی نداره

حالا راستی شماها هم با این تحلیایی که از داستان کردین واقعا خسته نباشین .همش اشتباه بود اون با نوشتن یک همه چیز رو تو ذات احدیت پیدا کرد از نوشتن یک دست برنداشت تا به یگانگی خدا رسید وقتی هم که یک رو روی دیوار نوشت چون با ایمان و اعتقاد یک رو نوشت دیوار در مقابل ایمان اون کم اورد و تسلیم اعتقادش شد

راستی نظرتون چیه که هر چند وقت یه بار از این جور داستانا بنویسم و شما هم محض رضای خدا درست جواب بدین

تا دفعه بعد بای تا های

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت12:38توسط المیرا | |

برو بچ عزیز سلام

از همگی که نظر دادین ممنونم واقعا لطف کردین

وای که امروز چه روزی بودا .از صبح حال گیری بود حالا بی خیالش  چون اگه بخوام بگم چه خبر بوده احتمالا یه سیل درست و حسابی راه می افته

راستی هر کس  می دونه چه طوری می شه اهنگ برای دانلود اپلود کردو چه ج-وری می شه تو وب گذاشت به من بگه یه سری اهنگ توپ دارم براتون (برنامه  رو هم می دونیستین بگین)

حالا بریم سر اپمون

امروز می خوام یه داستان بنویسم که معنیشو نفهمیدم شماها اگه فهمیدین برای منم توضیح بدین .

                       

پسرک حالا دیگر 7 سال داشت پدرو مادرش برای رسیدن این لحظه ثانیه شماری می کردند از این پس پسرشان به مدرسه خواهد رفت و بسیاری چیزها خواهد اموخت .اما پسرک تا کنون چیزهای بسیاری اموخته بود اما نه از مدرسه نه از اطرافیان اندکش نه از پدرو مادرش او می دید و می شنید و مهم تر از همه اینکه دیده ها و شنیده هارا درک می کرد و می فهمید ساعتها نشستن در کنار رودخانه ساعتها گوش دادن به صدای کوهستان خیره شدن به ابرها و اسمان از هر تفریحی لذت بخش تر بود .او در بسیاری از کارها مهارت داشت می دانست هنگامی که رودخانه خروشان است بدون اینکه اسیبی ببیند از رودخانه عبور کند و خودرا به چشمه و درخت مورد علاقه اش برساهند می دانست چگونه بدون اینکه درختان را ازار بدهد با انها نه از انها بالا رود و لانه پرندگان را بیابد زمان تخم گذاری انهارا می دانست اکنون پدرو مادرش می خواستند اورا به مدرسه بفرستند جایی که او هیچ تصوری از ان نداشت هیچ چیز از انجا نمی دانست جز اینکه پدرو مادرش اورا بالاخره با انجا می فرستند پس مثل همیشه گوشها و چشمهایش را گشود تا بفهمد و بداند نخستین چیزی که فراگرفت کشیدن یک خط صاف بود ان یک بود این اولین و اخرین چیزی بود که از معلم فراگرفت .گویی این یک را قبلا نیز دیده بود درخت محبوبش یکی کشیده به سوی اسمان بود رودخانه اش هم یکی بی انتها بود عقابش هنگام شیرجه برای شکار هم یک بود و هزاران یک دیگر پس او به نوشتن این یک اشنا ادامه داد در حالی که دیگران چیز های دیگر یاد می گرفتند اموزگارش گفت چیزهای دیگری هم برای یاد گرفتن هست نمی خواهی انهارا بیاموزی ولی او همچنان ادامه می داد امید پدر ومادر ش برای اینکه اوچیزی بیاموزد از بین رفت  از مدرسه بیرون راندندش اما او فقط یک می دید و می شنید در برابر همه پرسشها یک پاسخ می داد هنوز یک را نفهمیدم زمانی گذشت و او به مدرسه پیشینش باز گشت و به معلم گفت من یک را فهمیدم ببینید درست می نویسم ؟گچ را از معلم گرفت و روی دیوار یک یک نقش کرد و دیوار دونیمه شد

                               

 

خوب من درست نفهمیدم این یعنی چی اگه بخواین می تونیم یه بحث حسابی سرش راه بندازیم

تا دفعه  بعد

بای تا های.

لینک ثابت

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت2:7توسط المیرا | |

به زور تو دوتا ماشین چپیدیم و دوچرخه هارو هم گذاشتیم پشت اون یکی ماشین و را افتادیم ساعت پنج ونیم بود که تو چهاراه خوش پشت چراغ قرمز گیر کردیم  چراغ انگار خیال نداشت که سبز شه   نگام افتاد به یه پسر بچه که خیلی بهش نسبت می دادی8 سال بود که تازه اون شک داشتم صورت  از دود ماشینا و افتاب سیاه بود تو دستش 7 _8 تا دسته گل مریم و رز بود دونا ماشین جلو تر از ما وایساده بود و داشت التماس می کرد که از ش گل بخرن منتظر شدم که بیاد جلو تا بتونم ازش گل بخرم بالاخره از اون ماشین دست کشید و راه افتاد اومد طرف ماشین ما ازش پرسیدم دسته ای چند گفت دسته ای 2000 از قیمت یه شاخه رزو یه شاخه مریم تعجب کردم گفتم چرا اینقدر گرون گفت باید زندگی کینم دیگه شما هم ماشالله دارین خوب چیزی نمی شه که .از حرفش خندم گرفت گفتم از کجا می دونی ما داریم به صندوق عقب نگاه کرد تازه متوجه دوچرخه ها شدم   نگاهش پر از حسرت و ارزو بود دست کردم تو کیفم دو تومن در اوردم بهش دادم اونم چیزی که خودش می گفت دسته گلو داد به من .چراغ سبز شد و ماشینا راه افتادن وقتی برگشتم دیدم اون پسر بچه کنار خیابون وایساده و هنوز داره به ماشین ما نگاه می کنه.

واقعا چند تا بچه دیگه هستن که باید اینجوری به دوچرخه نگاه کنن مگه دولت نمی گفت که بچه های بی سر پرستو بد سرپرستو از خیابونا جمع می کنه پس کو متاسفانه تو کشور ما گوش و زبون زیاده اما دست نیست .

خوب اینم از مطلب امروز من

از همتون ممنون که به من سرزدین .راستی حسام فقط قصد ضایع کردن منو داشت گفت  دوباره می یاد چه اوضاعی داریم ما .

وای فردا جواب کنکورو تو نت اعلام می کنن ولی کدوم سایت؟

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت22:9توسط المیرا | |

سلام

حالتون چطوره خوبین خوشین

من امروز به قصد اپ کردن نیومدم فقط اومدم یه چیز بگم و برم. بگم ناراحت نمی شین .باید طاقت بیارین

گویا حسام و شمسی جون دیگه نمی خوان اپ کنن به خدا تقصیر من نیست من بی گناهم حسام از اول همین ماه مدرسه اش شروع شده شمسی جونم هم هنوز به کافی نت اعتقاد پیدا نکرده پس می بینید من هیچ کاری نکردم اما هر وقت بخوان دوباره بنویسن قدمشون رو چشم  ا حالا تو کجا داری می یای گفتم قدم اونا رو چشم تو چی می خوای

و یه چیز دیگه شما مطلب کم می یارین چه گلی به سرتون می گیرین

راستی از همتون ممنون

بای تا های

+نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت10:47توسط المیرا | |

ببینم تو هنوز خودتو نشناختی بابا من اون دفعه کلی برات چهره شناسی و نمی دونم هیکل شناسی گذاشتم نمی نمی دونی گروه خونی ات چیه یا قدت بلنده یا کوتاه خیلی خوب ببینم موهات رو که می شناسی از رنگشونو و حالتشم که سر در می یاری الکی نگو نه پس کیه که روزی شش ساعت جلوی اینه وامیسه و شصت من ژلو خالی می کنه روی اون موهای بدبخت خوب حالا امروز می خوام موشناسی براتون بذارم مو شناسی دیگه چه صیغه ایه مو شناسی صیغه 14 مضارع است حالا می خوای براتت بگم یا نه پس اون فکو ببند و چشماتو وا کن

موهای مجعد کوتاه یا همون فرفری خودمون:

این نوع مو در مردان حالات عجیبی را نشون می ده . مردان موفرفری غالبا انسانهای هوسباز  و شرابخووارن اگرهم نباشن به سهولت به این کار تن در می دن و می تونند مسیر اعتیاد به الکل رو طی کنن مردان مو مجعد  به رنگ سیاه انسانهایی پرخاشجو و دعواکن و بزن بهادرن  در عین حال بسیار ناسازگارن زمانی که دل به کسی ببندن حسابی متعصب می شن و در ابتدای کار عاشقی تمام عیار می شن اما طولی نمی کشه که همه چیز براشون عادی می شه و رفتار نامتعادلی رو از خودشون نشون می دن برای ثروت مند شدم و پول خیلی تلاش می کنن و عاشق پول و ثروت هستن زنان موفرفری و مجعد دارای خصوصیات ویژه ای هستن انان مثل مردان بزن بهادر و پررو هستن و خصوصیات مردانگی توشون زیاده انسانهایی همدرد و یاور هستن دوست دارن به هر کسی کمک کنن حتی اگر کسی کمکی هم نخواسته باشه در زندگی زناشویی هم مثل مردان دو اتیشه و عاشق پیشن ولی با کمترین بی توجهی تن به خیانت می دن

موهای سیاه و صاف:

این حالت در مردان خصوصیات بارزی رو اشکار می کنه . به طوری که مردان دارای موهای سیاه و صاف و بلند عموما انسانهایی مدرک و اگاه و با تفاهم هستن و بر تصمیمی که می گیرن اصرار می کنن غالبا رفتارهای خونسردانه ای از خودشوند نشون می دن و در کارها افراطی نیستن و اگر طرفشون حالت افراط یا اصرار داشته باشه سریعا حالت تدافعی می گیرن .زنانی که دارای موهای سیاه و طولانی تا شانه هایشان هستند غالبا خانمهایی متکی و معتقد به افکار و عقاید خودشون هستن و بر اساس ان حرکت می کنند .ارزوهایشان دارای قید و بند بوده و در حد توان خودشون عمل می کنن متاسفانه در عشق و روابط عاطفی چندان جدی نیستن و اونو مهم نمی دونن و خودشونو در مسیر احساسات قرار نمی دن ولی اگر یه زندگی مشترکو شروع کنن تا اخر ادامه می دن از نظر جسمی چندان توانا و و قوی بنیه نیستن موهای صاف و سیاه و خشک نشانگر انسانی عاقل قابل اعتماد ولی بسیار رقیق القلبه.درست برعکس کسی که موهای سیاه بلند نرم داه این شخص بسیار بی منطق فتان و بی بند وبارو خودخواه.

موهای طلایی:

این نوع افراد چه مرد چه زن بسیار موقر و متکبر هستن .دارای رفتارها و خلق و خوی بی پرواست عاشق بحث و مجادله هستن .رابطه عشقی در اونها تکمیل کننده نیازهاشونه و اونو نوعی تنوع می دونن اگرچه اینو به8 زبون نمی ارن ولی در روابط زناشویی بسیار بوالهوس و تنوع طلبن بنابراین وابستگی خاصی به کسی ندارن و به راحتی همسر یا دوست خودشونو عوض می کنن

موهای حنایی یا قهوه ای:

مردانی که دارای چنین موهایی هستن در زندگی و کار نشظم ندارن ماجرا پرست هستن و در مسایل عاشقانه بسیار وابسته عمل می کنن بسیار پول دوستن اما چون بی نظمن در اسراف پول کم کاری نمی کنن هیچ ماهنعی رو نمی شناسن برای رسیدن به هدفشون دست به هر کاری می زنن و خستگی رو نمی شناسن در ذات خود بسیار خجل و تودارن ولی در عمل همیشه خودشونو بسیار نترس متهور  و جسور نشون می دن  و این عدم تجانس باعث می شه اونها افرادی ظاهر ساز و خودبین و نامتعادل جلوه کنن زنان این دسته هم بسیار عجول و کم طاقتن افرادی که با نظرات اونها مخالف باشن یا به اصطلاح بله گو نباشن انسانهای مقبولی نیستن به مسایل عشقی و عاطفی بسیار پایبندن زیاد حرف می زنن و عاشق شایعه پراکنین به خاطر اینکه زیاد کار می کنن زود از پا در می ان به همین خاطر عمر طولانینی ندارن

موهای زبرو خشک :

زنان و مردانی که داری این نوع موها هستن انسانهایی ساده لوح و زود باورن وانچه رو که نمی دونن با حرص و ولع می خوانن و یا از زبون دیگران یاد می گیرن این انسانها بسیار عاطفی و در عین حال بسیار احساساتی هستن بنابراین نمی تونن با هر کسی سازگاری داشته باشن با هر نظر و گفته ای رنگ عوض می کنن و از کاه کوه یکی سازن به خاط استرسهای روحی فکر می کنن همیشه مریضن.

خوب چطور بود خوشتون اومد کدومی یکی از این مدلها با شما سازگاری داشت اگرهم می بینین که هیچ کدوم درست نیست به من نگین چون من اینو از مجله شوکا خوندم خوشم اومد برای شما نوشتم

اینم از این راستی تا یادم نرفته از بچه هایی که نظر دادن ممنون و در جواب اقا مهدی راستش این کسایی که تو از بلک کتس نام بردی رو من نمی شناسم بعدم کامران و هومن الان تو بلک کتس نیستن و بله من این دوتا رواز بین تمام خواننده ها بیشتر می پسندم راستی قسمت نظراتتو چی کار کردی

 اقا علیرضا منم شمارو لینک کردم و مهتاب جون ممنون

تا دفعه بعد

+نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت20:20توسط المیرا | |

سلام

باز دوباره من اومدم اول از همه از اقا مهدی و جناب دافونه و اقا سجاد ممنون لطف کردین به من سرزدین بعدم از اونایی که سرنزدن گله کنم نمی دونم چرا کارای شما کله پاست دیگه تو اوج امتحانا می یاین 20 تا 30 تا نظر می دین ولی الان که تابستونه 6 تا نظر دارم خوب شماهاین دیگه چیکار کنم .

امروز می خوام از خواننده های مورد علاقه خودم حرف بزنم خوب از سیاوش که گفتم(یعنی من نگفتم حسام گفت) حالا امروز می خوام از خواننده های که خودم دوست دارم حرف بزنم البته بیشتر عکس می ذارم تا حرف بزنم

خوب حالا خواننده های مورد علاقه من کین ؟حدس می زنین یا خودم بگم خوب از اونجایی که شما ها ای کیو ندارین خودم می گم

اینجوری شروع کنم چطوره

دوتا داداشن که با صدای مخملی خودشون خیلی هارو جذب کردن خیلی خوش اخلاقن ماه ماه خوب حالا فهمیدین کیارو دارم می گم یا نه

_علیرضا و حمیدرضا ؟

نه خیر دیگه چی منظور من کامران وهومنن

 

اول از همه سایتشونو بگم خودهومن گفته که کار وبسایت تموم شده فقط چون خیلی وقته لس انجلس نبودن یکم از کارش مونده و در مورد این coming soon  باید بگم که خیلی زود می شه coming very soon   و بعدم که خوب اپلوده  در مورد وبای طرفداراشون ازشون پرسیدن گفتن که خیلی هم دوست دارن که براشون وبلاگ درست می کنن و مشکلی هم با این کار ندارن فقط خواستن که دروغ ننویسن یعنی از چیزی که مطمئن نیستن حرفی نزنن و خودشون گفتن که اصلا لینکشون می کنن به وب سایت خودشون .

درمورد البوم بعدیشون اولا می گفتن که قراره اسمش فصل تازه باشه اما حالا بچه ها می گن قراره اسمش غرب زده باشه من درمورد این مطمئن نیستم و گویا همون Planet Entertainment(پلنت اینترتیمنت )هنوز مدیر برنامه هاشون هستن دیگه .حالا بریم سراغ عکسا ممکن عکسا یکم قدیمی باشه اخه چیکار کنم این دوتا داداش که عکس جدید ننداختن

تموم این عکسا کاملا بدون شرحن چون واقعا  هیچ جوری نمی تونم توصیفشون کنم

خداییش ماهن

اینم کتی خواهرشون

اخی جاش واقعا هم توی قلبه

 

 

خوب اینم از این و یه چیز دیگه

اگه شما ها خبرب دارین حتما به منم بگین و اگه نظر ندین من می دونم با شما

و حرف اخر اینکه از افروز جون ممنون و تا دفعه بعد

بای تا های

+نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت20:45توسط المیرا | |

امروز تو اتوبوس چیزی دیدم که از خودمم خجالت کشیدم واقعا هم جای خجالت داشت برای شما هم می گم تا قضاوت کنید. تو ایستگاه قیام وایساده بودم تا اتوبوس بیاد بعد از دوساعت وایسادن بالاخره اتوبوس اومد  تعداد کمی تو ایستگاه بودن برای همینم اتوبوس زود راه افتاد یه پسری هم سوار شد عقب افتاده ذهنی بود اومد نشست روی نرده هایی که قسمت خانومارو از اقایون جدا می کنه  برای خودش شعر می خوند و پاهاشو تکون تکون می داد بی خیال همه چیز ساده ساده اتوبس تو ایستگاهی که اون باید پیاده می شد واینساد اونم شروع کرد به داد زدن که وایسا یه دفعه راننده اومد چند تا سیلی محکم تو صورت پسره زد و از اتوبوس انداختش بیرون این تنها چیزی نیست که من از این جور رفتارا دیدم یه بار یه خانمی با دخترش که عقب مونده ذهنی و کم توان جسمی بود سوار اتوبوس شد یه خانم دیگه هم یه ایستگاه بعد  سوار شد  روی صندلی های ته اتوبوس نشست کنار اون خانمی که دختر عقب مونده داشت .تا فهمید دختره عقب مونده است جوری خودشو کنار کشید و چادرشو جمع کرد که انگار دختره طاعون داره به چهره اش چنان چینی انداخت که انگار بدترین بویی رو که امکان داشته به دماغش خورده اونجا بود که من واقعا خجالت کشیدم حالا از یه نگاه دیگه هم به این دسته که می گم عقب مونده ان بندازیم .اسمش مجیده 26 سالشه اما رفتارش مثل یه بچه 8 سالس اما استاد تنبکه ردیف ها اوازی رو چنان بلده که فکرشم نمی کنی اینکه می گم ردیف های اوازی فکر نکن خیلی ساده اس  اگه یکم اهل موسیقی باشی می فهمی که کار ساده ای نیست اخه هر ردیف باید از یه جای خاصی شروع بشه اما مجید همه رو خوب بلده

باور کنین ممکنه اینا قیافه ناهنجاری داشته باشن یا بگیم که زندگی گیاهی دارن اما من فکر می کنم کسی که قیافه اش ناهنجار ماییم کسی که زندگی گیاهی داره ماییم نه اونا این ماییم که باید یه فکری برای خودمون بکنیم واقعا جای خجالته که بادیدنشون قیافمونو کج کنیم  به اینم فکر کنیم که خدای نکرده ممکنه این اتفاق برای ما هم بیفته با یه ضربه توی سرمون این اتفاق برای ما هم ممکنه بیفته

اگه هم خواستین به این فرشته های زمینی یه سری بزنین حتما بگین من ادرس مرکز معلولانو بهتون می دم یا اگرم خواستین کمک کنین بگین من شماره حسابشونو می دم

و حرف اخرم ببخشید که تند رفتم اما یکی باید اینارو می گفت

+نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت16:53توسط المیرا | |