برو بچ عزیز سلام
از همگی که نظر دادین ممنونم واقعا لطف کردین
وای که امروز چه روزی بودا .از صبح حال گیری بود حالا بی خیالش چون اگه بخوام بگم چه خبر بوده احتمالا یه سیل درست و حسابی راه می افته
راستی هر کس می دونه چه طوری می شه اهنگ برای دانلود اپلود کردو چه ج-وری می شه تو وب گذاشت به من بگه یه سری اهنگ توپ دارم براتون (برنامه رو هم می دونیستین بگین)
حالا بریم سر اپمون
امروز می خوام یه داستان بنویسم که معنیشو نفهمیدم شماها اگه فهمیدین برای منم توضیح بدین .

پسرک حالا دیگر 7 سال داشت پدرو مادرش برای رسیدن این لحظه ثانیه شماری می کردند از این پس پسرشان به مدرسه خواهد رفت و بسیاری چیزها خواهد اموخت .اما پسرک تا کنون چیزهای بسیاری اموخته بود اما نه از مدرسه نه از اطرافیان اندکش نه از پدرو مادرش او می دید و می شنید و مهم تر از همه اینکه دیده ها و شنیده هارا درک می کرد و می فهمید ساعتها نشستن در کنار رودخانه ساعتها گوش دادن به صدای کوهستان خیره شدن به ابرها و اسمان از هر تفریحی لذت بخش تر بود .او در بسیاری از کارها مهارت داشت می دانست هنگامی که رودخانه خروشان است بدون اینکه اسیبی ببیند از رودخانه عبور کند و خودرا به چشمه و درخت مورد علاقه اش برساهند می دانست چگونه بدون اینکه درختان را ازار بدهد با انها نه از انها بالا رود و لانه پرندگان را بیابد زمان تخم گذاری انهارا می دانست اکنون پدرو مادرش می خواستند اورا به مدرسه بفرستند جایی که او هیچ تصوری از ان نداشت هیچ چیز از انجا نمی دانست جز اینکه پدرو مادرش اورا بالاخره با انجا می فرستند پس مثل همیشه گوشها و چشمهایش را گشود تا بفهمد و بداند نخستین چیزی که فراگرفت کشیدن یک خط صاف بود ان یک بود این اولین و اخرین چیزی بود که از معلم فراگرفت .گویی این یک را قبلا نیز دیده بود درخت محبوبش یکی کشیده به سوی اسمان بود رودخانه اش هم یکی بی انتها بود عقابش هنگام شیرجه برای شکار هم یک بود و هزاران یک دیگر پس او به نوشتن این یک اشنا ادامه داد در حالی که دیگران چیز های دیگر یاد می گرفتند اموزگارش گفت چیزهای دیگری هم برای یاد گرفتن هست نمی خواهی انهارا بیاموزی ولی او همچنان ادامه می داد امید پدر ومادر ش برای اینکه اوچیزی بیاموزد از بین رفت از مدرسه بیرون راندندش اما او فقط یک می دید و می شنید در برابر همه پرسشها یک پاسخ می داد هنوز یک را نفهمیدم زمانی گذشت و او به مدرسه پیشینش باز گشت و به معلم گفت من یک را فهمیدم ببینید درست می نویسم ؟گچ را از معلم گرفت و روی دیوار یک یک نقش کرد و دیوار دونیمه شد

خوب من درست نفهمیدم این یعنی چی اگه بخواین می تونیم یه بحث حسابی سرش راه بندازیم
تا دفعه بعد
بای تا های.








