تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

با اینکه می دونم حسادت چیز خوبی نیست اما گاهی وقتا به خونه های قدیمی البته اگه بازم پیدا بشن کلی حسودی می کنم به اون ادمایی که توش بودن به باغچه هاش حسودی می کنم واقعا چی می شد ما هاهم الان با همون شکل قدیم تو خونه های بزرگ و درن دشت زندگی می کردیم مامان بزرگم می گه همشون توی یه خونه با هم بودن امکان نداشت نفهممن بقیه چی لازم دارن همیشه موقع افطار مهمون داشتن صبحا یه گله گنجشک می اومدن و روی درخت های خونه غوغا راه می انداختن خورشید رو وقتی طلوع می کرد می شد دید اما الان چی همسایه طبقه پاییمون واسه افطار چیزی نداره و ما اصلا نمی دونم همسایه طبقه پایینی کی هست موقع افطار که سهله سالی به 12 ماه هم همدیگه رو نمی بینیم و انوقت ادعای فامیلیمون می شه صبحا به جای اینکه با صدای گنجشک بلند شیم با بوقای بی امان و صدای جیغ ترمز ها بلند می شیم الان دیگه طلوع خورشید رو به لطف اون همه ساختمون که هم قد اسمون بالا رفتن نمی شه دید حالا شما بگین حق دارم حسودی کنم یا نه

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت7:53توسط المیرا | |

سلام سلام سلام تا چشتون در بیاد دوست دارم سلام کنم به سلام کردن منم کار دارین اهه خوب اولش که با دعوا شروع شه اخرشو فکر کن دیگه اقا ما دو روز این وبلاگو ول کردیم رفتیم عین بچه ادم بشینم سر درسو مشقمون نشد اون حسام که نمی دونم کجا تشریف برده که سری از اثارش سرسریش نیست اینم از شمسی جون که تا به ما رسید درست شد حالا می خواد بشینه درس بخونه حالا یکی نیست بگه مگه همین تو نبودی پارسال راه حل فرار از درسو یاد می دادی هان حالا رفتی درس بخونی و ...حالا خوب می بینم که دلتون برام تنگیده بوده و اومدیم التماسم کردین اینجا ضجه زدین که اپ کنم دارین که جوری دارم خودمو تحویل می گیرم تا چشم حسودا کور بگین ایشالله چیه نکنه خودتم حسودی خوب بسه دیگه اراجیف نوشتن این کار مختص دختر خالس نه من یا به قول همون دوستمون که اصلا هم دوست من نیست اصلا نمی شناسمشم دخی خله (به دل نگیری شوخی بود ) خوب حالا سوسک شده های خدایی، چشاتونو وا کنین درست بخونین ازتون بعدش سوال می کنم اه راستی دیدین همشهری جوانم مثل من بیچاره مطلب کم اورد یکی نیست بگه به تو چه ؟؟؟؟؟؟؟؟ روی سخن ایندفعه من فقط با خانوماس اقایون لطف بفرمایین تشریف ببرین ده برو دیگه بچه عجب فضولی هستی تو ها می گم فقط خانوما البته نه همه خانوما اون سری از خانومایی که ارایش هفتاد من می تپونن رو صورت بیچاره نمی دونم این کشور بی چاره ما جرا فقط تو چیزایی که خوب نیست اول می شه اون از امار تصادفا که اولیم اینم از میزان استفاده از لوازم ارایشی که دیگه هیچی دنیارو ترکوندیم تو اکثر کشورای اروپایی و امریکایی و استرالیایی و قطب شمال و جنوب استفاده از لوازم ارایشی فقط مختص خانم های مسنه که سنی ازشون گذشته و به زور ارایش می خوان بگن جووننن (البته توهین نبا شه ها)اما تو ایران کار دنیا بر عکسه خانومای مسن از دنیا دست کشیدن اونوقت این جونا اینقدر ارایش می کنن که قیافه اصلیشون قابل تشخیص نیست بعدم جالبیش اینه که از هر نوع لوازم ارایشی هم که دستشون بیاد استفاده می کنن چه از یه مغازه تو میرداماد بهترین جنسو گرفته باشن چه اشغال ترین جنسو از یه دست فروش اصلا هم مهم نیست این چیه و از چه چیزایی توش استفاده می شه . نمی دونم شما می دونین که بهترین چربی برای پوست همین چربیی که خود پوست داره و بعضی از همین کشورای خارجی که داریم خودمونو برای لوازم ارایشیش می کشیم از بیمارستانا جنین مرده می گیرین و از چربی پوست اون جنینا برای چربی لوازم ارایشیون استفاده می کنن البته من اینو از خودم نمی گم قبلا تو یه مجله پزشکی خونده بودم بنابراین منبعم موثقه و من در اوردی نیست از لوازم ارایشی تقلبی هم که لازم نیست چیزی بگم خودتون بهتر از من می دونین تو بازار چه خبره اگه به پولتون رحم نمی کنین بیاین به پوستتون رحم کنین پوستون با استفاده از این لوازم خفه می شه و شمایی که دنبال شادابی پوستتون هستین پدرشو در میارین خوب حالا هی به حرفای من گوش نکن هی برو کرم پودر بزن لازم نیست بگی رطب خورده منع رطب کی کند که من اصلا از این چور رطبا نخوردم و نمی خورم نه تو عروسیش از رطبا خوردم نه تو عزاش لطف کنین شما هم نخورین که شیرین که نیست تلخ تلخم هست خوب تا دفعه بعد که من گوش این شمسی جونو بگیرم بیارم و این حسامم بینم کجا رفته بای تا های

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت13:30توسط المیرا | |

سلام

حال احوال چطورین بابا خوبین خوشین

می دونم دلتون برام تنگ شده بود خوب یه مدت منو ندیدین بابا خوب چیکار کنم درگیر کارای دانشگاهم بودم  (افه کلاسو که دارین ) خوب حالا اومدم .اقا با این که تحصیل و خرید مدرک بسیار عمل پسندیده ای می با شدندی اما امیدوارم این مصیبت نصیب هیچ کدومتون نشه اخه من یه هفته است دارم شبیه  این موجود این اینی که این بغله دارم به همین شکل می دوم پدرم جلوم به والس در اومده حالا اخه یه لیسانس مترجمی اینقدر ارزش داره که من دارم می دوم والله چه می دونم اگه شما محترمان بتونین جلوی اون زبون درازتونو بگیرن و هی ویق ویق نفرمایین کسی هم به ما کار نداره که بابا حرف مردم و اینا اها

حالا هم چشمتون در بیاد

اخی چه خوب بد و بیراه دارم می گما هیچکی هم نیست بیاد بگه بسته سردیت کرد  

 حالا من اصلا با مهر و این جور چیزا کار ندارم که اپم به خاطر این مکافات عزما (عزما اینجوری بود)خراب کنم اپ این دفعه من یه یاد اوری هسته بوده بیده .

5 سالم بود که می رفتم مهد با دخترا که کاری نداشتم با پسرام در حال دعوا و گیس کشی بودم یه پسری بود اسمش امید بود بیشتر از همه با اون دعوا می کردم اخه همه رو اذیت می کرد همیشه خدا تا چشممون به هم می افتاد دعوا شروع می شد یه روز دعوامون بالا گرفتو کارمون کشید پیش مریم جون .

مریم جونم طرف منو گرفت ولی بعدش گفت دوتا فرشته رو شونهاتن که کاراتو می نویسن و از این حرفا من از وقتی اونو شنیدم همش حواسم به فرشته ها بود فکر می کردم فرشته ها اندازه یه انگشتن که رو شونه ها ی من جا شدن با فرشته دست چپی حسابی دشمن  بودم سرمو به شدت تکون نمی دادم چون می ترسیدم که فرشته ها بیفتن اوضاعی داشتما

چند سال بعد توجهم به فرشته ها کمتر شد و یه دو سال بعد از اون چند سالم دیگه به کل فرشته ها یادم رفته بودن تا امروز .امروزم نمی دونم چی شد که یادش افتادم و گفتم

راستی شما چی فرشته ها ی چپ و راستتون یادتون هست یا نه فضولیم گل کرده به منم بگینا  

خوب نظر یادتون نره که کله همتونو می کنم اگه نظر ندین

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت6:3توسط المیرا | |