تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

م بچه ها خوبین خوشین خوش وگذره خوشم نمی گذره به من چه هان

خوب امروز از چی براتون بنویسم هنوز نمی دونم

تا حالا خیلی شده که شما حرفهایی که دوست ندارین از دیگران بشنوین مثل تو بی عرضه ای لیاقت فلان و بهمانو نداری یا هزار تا مثل اینا نگین نشده که می دونم شده همه این حرفها باعث شده شما خودتونو پایین بیارین و یه تکه از روحتونو خورد کنین خودتو واقعا بی عرضه و بی لیاقت بدونین و تو جاهایی که لازم بوده خودی نشون بدین و شما هم مطمئن بودین که از بقیه سرترین در جا بزنین چون اعتماد به نفس ندارین حالا من یه راهی برای این دارم یه برگه بردارین و قشنگ فکر کنین تمام حرفهایی رو که دوست نداشتین و به شما زده شده رو روی اون کاغذ بنویسن هر چی به جز خود شما هیچ کس اون برگه رو نمی خونه حالا یه برگه دیگه بردارو تمام حرفهایی رو که از معلم دوستات فک و فامیل و نمی دونم چندین نفر دیگه شنیدی رو بنویس چه راجع به هیکل یا هر چیز دیگه

ناخوداگاه این فکر تو سرتون می اد که من اصلا خوب نیستم یا اونقدر که یگران می خوان خوب نیستم گاهی هم دیگران رو سرزنش می کنین که چرا اینو به من گفتن اما اینکار اصلا کار درستی نیست شما باید اول خودتونو به عنوان یه ادم در نظر بگیرین و متوجه باشین که ادم جائز و خطاست بعدهم بدونین  که گاهی این حرفها باعث شده شما کودک درونوتو کنار بزنین تا اون جور که مقبول دیگرانید عمل کنید خیلی ها هستن که زود بزرگ می شن چون تمام اعمال کودکانه رو از بین می برن تا مقبول باشن و تمام این حالات باعث میشه اون دیگه خودشو دوست نداشته باشه فکر کنه اعمالشو خودش کنترل نمی کنه و... یه اینه بردارین و خودتونو نگاه کنین بعد با صدای بلند بگین که من تورو دوست دارم همینجوری که هستی دوست دارم شرط می بندم بار اول نمی تونین منم با ر اول نتونستم اما سعی کنین مطمئن باشین موفق می شین

خوب تا دفعه بعد

راستی بچه ها هر کی می دونه من از کجا لینک سالم کتابهای دارن  شان  در جستجوی دلتورا و دزد شیاطینو می تونم پیدا کنم به من بگه خواهش

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت23:31توسط المیرا | |

به به سلام حال و احوال چطوره خوبین خوشین بابا ای ول واقعا که اگه این مهدی بنده خدا نبود احتمالا من باید دنبال مگس می کردم که بگیرمشونو و بالاشونو بکنم واسه شما جهیز درست کنم هان خوبه گفتم گردنتونو می شکنم خوب چیکار کنیم دیگه جناب سلام مگه می شه اشغال بوگندورو یادم بره جواب شمسی جونم که خواهم داد

راستی مهدی داستان جدیتو هم خوندم اما نمی دونم این کامی منه که مشکل داره یا نظرات تو حالا .. خیلی قشنگ بود

خوب ایندفعه مثل اون دفعه زیاد با شماها کل نمی اندازم و می رم سراغ اصل مطلب اوهو بشین سرجات  مجلس خواستگاری نیست که تا می گم اصل مطلب قنداب بشه دلت

خوب و اصل مطلب دهه می گم بشین سرجات (تو همون بتمرگ بخون ) اثرات دانشگاه رفتنه دیگه خوب وقتی باید تو کله چهارتا پسر پررو بزنی نتیجه اش هم همینه دیگه

نمی دونم شما به این اعتقاد دارین که منشا کلی از دردهای  بدن ما احساسات خفه شده و تحقیرهاییه که ما به این روح بدبختمون روا فرموده ایم امروز من می خوام یه چند تا از همون دردهاییه که زیاد پیدا میشه رو با علتهاشون براتون بنویسم امیدوارم که شما از این دردها نداشته باشین

لازم نیست همشو بخونین فقط درد مربوط به خودتونوبخونین

ابریزش بینی              گریه درونی اشکهای کودکانه احساس قربانی بوده

اروغ                        ترس بلعیدن تند و سریع زندگی

اضافه وزن یا چاقی       ترس نیاز به حمایت فرار از احساسات  احساس نا امنی طرد خود نیاز به کایابی

اسهال                        ترس طرد کردن و فرار

استفراغ                      واکنش خشونت امیز نسبت به عقاید    ترس از تازه ها

اگزما                         خصومت و عداوت مفرط غلیان ذهنی

بوی بد بدن                  ترس . دوست نداشتن خود ترس از دیگران

تبخال                         گله و شکایت و خشم بر زبان نیامده اندیشیدن به کلامی تلخ که برزبان جاری نشده

چاقی بازوان                خشم از فقدان محبت

چاقی باسن                   خشمهای سخت و گلوله شده نسبت به پدرو مادر

چاقی رانها                   خشمهای بسته بندی شده دوارن کودکی معمولا نسبت به پدر

چاقی شکم                   خشم از بی خوراکی

خستگی                      مقاومت  ملال بی علاقگی نسبت به کاری که انجام می دهید

خواب الودگی               از پس چیزی بر نیامدن فرار از همه چیز نمی خواهم اینجا باشم

رگ به رگ شدن           خشم و مقاومت عدم علاقه به حرکت در یکی از مسیرهای زندگی

ریزش  مو                   ترس  فشار کوشش برای تسلط بر همه چیز عدم اعتماد به فرایند زندگی

خوب برای امروز کافیه اکثر بیماریهای رایجو نوشتم اگه  بیماری خاصی مد نظر شماس بگین تا من اگه تونستم علتشو پیدا کنم  

ایندفعه دارم محترمانه می گم کله اتو نو لای اسیاب می ذارم اگه نظر ندین

راستی دفعه بهد راه حلهای اینارو هم می گم یادمم نیست از کدوم کتاب نوشتم چون اینارو در جا از روی کتاب کپی نکردم مال خیلی وقته پیشه حفظ بودم نوشتم ولی فکر کنم از رو کتاب شفای زندگی بود

 خوب تا دفعه بعد فردا صبح باید برم باشگاه

بای

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت0:16توسط المیرا | |

به به سوسکهای سیاه سلام

حال احوال دوروز مارو ندیدین خوشین دیگه د بیخود به دلتون صابون نزنین هان شما با کلاسین مایع دستشویی می زنین خوب اونم نزنین چون محال ممکنه در این وبلاگ تخته شه خوب

حالا به جایی اینکه تشکر کنم می خوام بهتون بتوپم من نزدیک یه ماه نبودم اهدی نیومد بگه بابا المیرا مردی زنده ای اصلا شاید من میمردم هیچکس نباید می اومد حلوای منو می پخت نگفتین چقدر ادم هستن که می خوان حلوای منو بخورن حالا تا چشماتون بزنه شبیه البالو بیرون من نمردم فکر کردین من تا تک تک شماهارو نفرستم خونه عزارئیل فکر کردین می میرم نه بابا

خوب حالا من که نمرده بودم کجا بودم واقعا کجا بودم ؟میدونین نیست من سرم خیلی شلوغه نرسیدم اپ کنم این  حسام هم که عین این بچه چرکها رفته یه خر بدبختو گیر اورده داره می زنه نمی گه حیون ازاری برخلاف قانون سازمان ملله شمسی جونم هم که داره تمام نظریات روانشناسی رو که تو دانشگاه دارن یادش می دن رو داره رو سر چه بدبخت همسایه پیاده می کنه نمی گه بچه مردم صاحاب داره خوب این از اینا

و حالا مطلب اصلی من :

از اونجایی که می خوام از این دوتا سوسک سیاه و مارمولک دم بریده سیاه که افتادن تو ظرف ماست و سفید شدن کم بیارم می خوام نظریات روانشناسانه ارائه بدم  اه بچه بگیر بفرما بشین (شما بتمرگ بخون )و بخون دیگه شاید یه چیزی یاد گرفتی که شک دارم اصلا مطلبم چی بود یادم رفت

اهان همینو می خواستی دیگه که یادم بره حالا کوفت بگیر منتظر بمون

تا بعد

اهای گردنتو خورد می کنم نظر ندینا

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت21:2توسط المیرا | |