به به سوسکهای سیاه سلام
حال احوال دوروز مارو ندیدین خوشین دیگه د بیخود به دلتون صابون نزنین هان شما با کلاسین مایع دستشویی می زنین خوب اونم نزنین چون محال ممکنه در این وبلاگ تخته شه خوب
حالا به جایی اینکه تشکر کنم می خوام بهتون بتوپم من نزدیک یه ماه نبودم اهدی نیومد بگه بابا المیرا مردی زنده ای اصلا شاید من میمردم هیچکس نباید می اومد حلوای منو می پخت نگفتین چقدر ادم هستن که می خوان حلوای منو بخورن حالا تا چشماتون بزنه شبیه البالو بیرون من نمردم فکر کردین من تا تک تک شماهارو نفرستم خونه عزارئیل فکر کردین می میرم نه بابا
خوب حالا من که نمرده بودم کجا بودم واقعا کجا بودم ؟میدونین نیست من سرم خیلی شلوغه نرسیدم اپ کنم این حسام هم که عین این بچه چرکها رفته یه خر بدبختو گیر اورده داره می زنه نمی گه حیون ازاری برخلاف قانون سازمان ملله شمسی جونم هم که داره تمام نظریات روانشناسی رو که تو دانشگاه دارن یادش می دن رو داره رو سر چه بدبخت همسایه پیاده می کنه نمی گه بچه مردم صاحاب داره خوب این از اینا
و حالا مطلب اصلی من :
از اونجایی که می خوام از این دوتا سوسک سیاه و مارمولک دم بریده سیاه که افتادن تو ظرف ماست و سفید شدن کم بیارم می خوام نظریات روانشناسانه ارائه بدم اه بچه بگیر بفرما بشین (شما بتمرگ بخون )و بخون دیگه شاید یه چیزی یاد گرفتی که شک دارم اصلا مطلبم چی بود یادم رفت
اهان همینو می خواستی دیگه که یادم بره حالا کوفت بگیر منتظر بمون
تا بعد
اهای گردنتو خورد می کنم نظر ندینا



