تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

خوب سلام

با اینکه دلم خیلی گرفته سلام با اینکه اصلا اصلا حوصله ندارم هم سلام

راستی چرا همیشه سلامهای من با خوب شروع می شه ،خوب نمی دونم اول کله شیم طرف تشکرها که همش می شه از سینا خان هوارتاهوارتا دونه ممنون که هوامو داشتی مهدی خان تو هم ممنون ولی هوارتا هوارتا فقط یه هوارتا بی معرفت خان راستی ببینم تو دیگه چت شده چیه نکنه دوستای تو هم تنهات گذاشتن امروز اصلا نمی دونم می خوام چی بنویسم نگامو دورتا دور اتاق می می چرخونم شاید یه چیزی پیدا کنم از شلوغی اتاق سر می خورم رو مرغ عشقا که ساکت چسبیدن به هم و دارن نگام می کنن نمی دونم این دوتا چرا اینقدر ساکتن لابد فهمیدن حوصله ندارم اخه دو سه روزه نه از سیب خبری هست نه از موزو نه خیار نه حتی از قربون صدقه فقط این بیچاره ها رو دعوا کردم که ساکت شین بازم مرام این دوتا نگام قل می دم روی چند تا شاخه گل که روی میز مثلا تحریرمه نه تا شاخه گل رز و دوتا از این سفید شیپوریها که نمی دونم اسمشون چیه همیشه عادت داشتم یه تک شاخه رز بگیرم که اونم همیشه یا قرمز بود یا بازم قرمز از دیروز هشت شاخه دیگه هم کنارش پیدا شدن که اونام بازم قرمز این هشت تا و اون دوتا غریبه هم به لطف خاله چند سال ندیده مامانم بود که بعد عید تازه یادش افتاد بیاد دیدنمون البته  بنده خدا بچه هاش عید اومدن خودش نیومده بود از شانس منم اون روز که اومدن من دانشگاه بودم وقتی اومدم یه دسته گل به چه بزرگی توی یه گلدون بزرگ داشت خودنمایی می کرد از رو کنجکاوی نشستم زیر نگاه های تیز مامنم شمردمشون 32 گل رز 10 تا هم از اون شیپوری ها حالا حساب کنین پول این همه گل چقدر شده دیگه این که می گم نگاه تیز مامانم هم علت داره اخه بامامانم دعوام شده و قهرم خوب به لطف این خاله محترم حالا تک گل منم تنها نیست همه گلارو کش رفتم از تو زروقشون اوردم بالا همه تعجب می کنن که چرا تعدا گلا همش داره کم می شه خوب تو گل اتاق می چرخم هیچی پیدا نکردم که راجع بهش بنویسم خوش به حال گلم که حالا تنها نیست اینم به مرام رفیق نا رفیق ما در که چندین و چند روزه خبری و اثری از هیچ کدومشون نیست

اینم بماند بازم ممنون سینا خان و مهدی عزیز

شاید تا اپ بعدی شدم همون المیرای شوخ و ملنگ

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت17:36توسط المیرا | |

روزی که می خنیدیم همه داشتن برای من گریه می کردن روزی که گریه کردم همه به حماقتم خندیدن

حالا دیگه برام مهم نیست هر کاری می خواین بکنین فقط بذارین گریمو بکنم

عیب نداره منم برای خودم یعه خدایی دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت22:1توسط المیرا | |

هی سلام من دوباره اومدم خوب تعطیلات بود رفته بودم خوش گذرونی اصلا چرا باید به شما جواب بدم که کجاب ودم خوب بعد از این همه مدت می خوام وبو برگردونم به همون روال قبلی یعنی چی ای کیو خان یعنی همون روش بوسیدن زندگی به خدا کله اتونو می کنم اگه نظر ندین هوارتا بار می کشمتون و حالا در درن مطلب اصلی من : ایندفعه می خوام راجع به جادوی ذهن حرف بزنم هی درسته جادو ی ذهن مگه نیمشه ذهن تو هم جادوگر باشه اصلا همه ما یه جادوگریم درسته ما جادوگریم چون انسانیم و یه انسان هر چیزی رو که بخواد به دست می اره ایندفعه محض رضای خدا بهم نخند ذهن ما یه برنامه ریزی خاص برای خودش داره وقتی چیزی توش چند بار تکرا می شه اونو یاد می گیره و خودشم تکرار می کنه یه ارزو رو انتخاب چیزی که قابل رسیدن باشه تو ذهنت تکرار کن هرروز صبح که پا می شی بگو من امروز تلاش می کنم که به این ارزوم برسم هر کاری از دستم بر بیاد برای رسیدن به این ارزو یا خواسته می کنم من ایقدر قدرت دارم که به هر چیزی که بخوام برسم تمام اینارو با صدای بلند بگو تا باورش کنی اونوقت می بینی که همه چیز چقدر اسونه خیال پردازی کنی به ذهنتون اجازه بدین که شما در اون موقعیت که ارزو دارین قرار بده وقتی که لذت اون ارزو رو تو خیال چشیدی محال برای رسیدن بهش تلاش نکنی ذهنت کمکت می کنه چون ذهن تو یه جادوگره به حرفام فکر کن و نظرتو بگو سال خوش

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت17:34توسط المیرا | |

به سلام کوچولوها حال شما خوفین دیگه

اخ راستی عیدتون مبارک صد سال به این سال ها بفرمایین تو دم در بده عیده دیگه بفرمایید

اقایون و خانم محترم که لطف کردن نظر دادن ممنون

امروز چه خبره که نمی دونین خونه که بی درو پیکر باشه وضع همینه دیگه هرکی دلش می خواد پا می شه می اد تو چه کنیم دیگه ما هم مهمون نواز

تا بیای جم بخوری یه جک و جونوری چیزی کله اشو می اندازه پایین عین موجودی گوش دراز وارد منزل میشه حالا ماجرا چیه که من دارم اینارو کی گم بابا تو چقدر کم صبری دندون رو جیگر بذار بگم خوب دیروز رفتم تو کوچه دنبال پر کردن شکم مبارک یه کوفتی چیزی بخرم بریزم تو خندق بلا (هیچ کس خونه نبود منم بلد نیستم غذا درست کنم د ببند نیشتو می خنده واسه من ببند) همینجوری که داشتم واسه خودم خوشان خوشان می رفتم نه برمی گشتم خوشان خوشان برمی گشتم دیدم یه مرغ عقش کوچولو پشت در یه خونه رو پلشون نشسته منتظر تا یکی دعوتش کنه باهاش هلک هلک بره خونه ماهم  یه دعوت زدیم پاشود دنبالمون اومد خونه اینکه تا خونه با چه قدر شناسی گازم می گرفت بماند حالا تو خونه نه قفس دارم نه ارزن دویدم یه سبد برداشتم این جناب والارو گذاشتم توش دوباره چادر سرکدم بدو مولوی ارزن بخر بازم اینکه مولوی چه غوغاییه شب عید هم بماند غذا دادیمش همینجا الان نشسته داره به من نگاه می کنه و به اهنگهای سیاوش گوش می ده گاهی هم یه حرکات موزونی می کنه و با  سیاوش همخونی می کنه خوب مرغ عقش که تکی نمی شه باید برم جفتم بگیرم همینه دیگه خونه بی سرو صاحاب همینه به همین دلیل اینجانب جناب المیرا خانم امروز مطلب بی مطلب

سال نو مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت11:11توسط المیرا | |