تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . انها تمام غصه هایت را برایم می اورند در گوشم می گویند .گفته بودی هر وقت خواستی ام به قاصدکها بسپار خبرم می کنند  من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک می میرند

از تو خبری نیست

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت23:4توسط المیرا | |

با توام !
اگر يادت ماند , به ياد بياور كه مرا از ياد مبري.
همين.

* موجود كوچك * و ماهي كوچولو

موجود كوچك آن روزها چهار پنج ساله بود. شيفته و شيداي ماهي قرمز كوچولويي كه براي هفت سين نوروز خريده بودند. ساعتها روبروي تنگ بلور چمباتمه مي زد و رقص نرم ماهي را در آب اندك به تماشا مي نشست.
دست آخر پس از چند روز رو به مادر كرد و گفت: "...من خيلي براي ماهي كوچولو ناراحتم! هي حرف مي زنه و من صداش را نمي شنوم. نمي فهمم چي ميگه...ميشه يك كاري كني من صداش را بشنوم؟ "
مادر تلاش كرد تا با زباني كودكانه به او بفهماند كه ماهي در آب حرف نمي زند. نفس مي كشد. از اين روست كه دهانش را باز و بسته مي كند.ماهي صدايي ندارد كه كسي بشنود.
موجود كوچك هنوز دل نگران ماهي كوچك بود. نگران حرفي كه ماهي با او مي زد و او نمي شنيد. غصه دار صدايي كه از پس حباب هاي هوا به گوش او نمي رسيد.
چند روزي گذشت. بعد از ظهر بود. دوان دوان خود را به اتاق مادر رساند. با چشماني تر و مشتي بسته...
با هق هق ناليد:
" افسانه...ماهي كوچولو ديگه حرف نمي زنه... "
و مشت كوچكش را باز كرد. ماهي كف دستش بود. خوابيده بر لايهُ نازك آب.
" افسانه...از آب آوردمش بيرون كه ببينم آخه چي مي گه به من...حالا ديگه حرف نمي زنه.... "
مادر ماهي را در ميان دو دست پنهان كرد و از اتاق بيرون رفت. مي رفت تا شايد در آن لحظه اشكهايش را پنهان كند.
....
همهُ ما گاهي مثل ماهي در آب مي مانيم. انگار حرف مي زنيم ولي هيچ كس صدايمان را نمي شنود.

همين.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت15:6توسط بابک | |

حالا که المیرا خانوم نمیان و نمینویسند
هوس كردم يه صندلي پيش بكشم و بشينم ور دلش و بش بگم...
آره بامرام...اينجورياس...به هر كي نگيم به شوما كه باس بگيم اوقاتمون تيليته به اين شب عزيز. سر چراغي رفتيم دس و دهنمو آب كشيديم و گفتيم دو تا پيك ته حلقي بندازيم بالا گاس به جاي اين سينهُ سوخته اقلندش كلهم وجودمون گُر بيگيره خلاص شيم...اما نشد.
حالام فقط خواسيم بگيم كه گفته باشيم انگاري از اولش يه جورايي ما ناميزون رفتيم.اما ا خدا كه پنهون ني ا شومام پنهون نباشه, همچينم كبكمون خوروس نمي خوند كه حاليمون نباشه كُت تن كيه.اگه عرق مي خورديم حالا نه با كباب و نعنا كه باشه تناي تناي,اما آخر دسشم نه با كباب و مرزه كه بشه هرزهُ هرزه.
نون و ماس و بود و يه غربيل خوشي و يه مثقال دل. آخه ما كه نگفتيم علي علي كه اونم بگه يا علي و بعد هيچي نشده عُمري از آب دراد. ما تازه دس راسمون زغال گذاشته بودن و دس چپمون گچ, ما چه دخلي داشتيم به خاطر خوايي...ما خيلي همت مي كرديم پاشنه ارسيمونو مي خوابونديم و وخت استكان بالا بردن پس كلاه شاپويي كه نداشتيمو مي گرفتيم كه اگه كلامون رو ورداشتن سرمون برامون بمونه.حالا هم اينجورياس.ما كه سوات دُرُس و حسابي نخونده بوديم.هی تو چتمون .بیچتی کردیم و غلط قولوت بالا آوردیم.. گف برو بريم فك كرديم خوب حتمن را رو ا چا بلته كه مي گه بريم. رفتيم نگو اي دل غافل خودش چاكنه اما دس آخرش ما ته چاييم.
حالام با اينكه اين جورياس و ما فك مكمون اومده پايين و دهن مهنمونو دادن خُش شوري كه نه دور از وجناتت دادن بنزين شوري اما با همه اين بيگير و نگيرا گفتيم با شوما كه آخر كرامتي دو كلوم حرف بزنيم شايد زد و ضد حالمون برطرف شد.گفتيم اقلندش شوما كه ديبلم داري كه مي دوني ما خيلي خيط مي كشيديم دور اونايي بود كه كف كرده بودن افتاده بودن زمين , بعدش اونا كه حال نمي كردن با ما حال كنن, بعدش ديگه يه خط چپ و راس بود تا اون جا كه جاش بمونه اما حبس نداشته باشه, اما دس آخر آخرش خيط نمي كشيديم كه خيطي بالا بياره. وگرنه ما رو چه به اين ماس و شيكر خوردنا كوچيكت برم؟
مارو چه به اتول خارجي و مزقون دندونه دار و دواخوري بي مزه ؟
مارو چه به اين سرتو بالا كن خوشگله و من نيگا كن خوشگله بازيا؟ ما خيلي ختمش باشيم دمپايي اتافوكو رو سوسكه مي كوبونيم كه قرچي صدا بده و خودمون تا صب با خودمون غضب كنيم...
حالا هي حرف حرف مي ياره اما خواسيم بگيم كه اينجورياس و ما با هر كي مهري داشتيم ا اين حرفا نداشتيم.
سرت سبك, مث كه ما خيلي سق زديم. فقط گفتيم كه گفته باشيم كه اگه ديدي ما سرمونو بدجور انداختيم پايين نبادا گمون كني و شك ورت داره كه با شوما سرسنگينيم نه ما با خودمون تو قيافيم و ترش كرديم كه آخه نوكرت برم اگه گربه به موشه گف اين صد تومنو بگير بيا ا اين سولاخ برو تو اون سولاخ, شوما خرمالو گس خورده بودي و دهنت هم كشيده بود كه بش بگي...مرامتو برم ,راه به نزديكي و مزد به اين زيادي, حكمندش يه كلكي توش هس...
حالام كه نگفتي, نگفتي ديگه اما ما گفتيم كه گفته باشيم كه دور از جونت روم به ديفال و هف قران به ميون, درسه كه ما سواري مي ديم و يه سور زديم به خره اما همچينام كه فك كردن ...اي بماند .
حالا برو بريم بالا تا بره اون جا كه غم نباشه كه البت هر چي بالاتر بري غمش بيشتره. خودت كه اند و آخر وارداتي...
ولوتم به اين سوي چراغ.
تصدق .

خوب حالا اگه حال کردید یه کلیکی رو عکس بالا دیش کنینید تایه فیضیم ازین کلیپ ملیپای عشقی باحال ببینید و دعاشو بحال ما فقیر بیچاره ها کنید...

آره و اينا...ما بوديم و خودش و اينا...بينيويسم...

تا كجاشو واستون گفته بودم؟
گفته بودم كه يه بار همچين هوس كردم بش بگم آخه اوچيكت برم, آخه من خرابتم, پلكون آب انبارتم, شوما به گمونم اصن مال اين حرفا نيسي.اما بعد يه صلوات بلند ختم كردم و شيطون نعلت كردم و گفتم خود اوسا كريم از سر تقصيرات اين امت ويز ويز نگذره كه تو دل آدمو خالي مي كنن. هي مي گن قيافت شده عين يه امين آبادي, برو واسا جلو آينه ببين شدي عينهو اينا كه تاريخ سجلدشون مال هزار و سيصد و احمد شاس.
اما ما بازم گفتيم نه. ملت بخيلن و چش ندارن بيبينن شوما واسه ما شدي الهه شاه و بقيه شدن كريم شيره اي.
رفتيم واساديم ميونشون و گفتيم اصن همينه كه هس, نمي خواين از دم بكشين پشت دوري, ما كه عرقو مي خوريم دُنگي, چه با شوما بخوريم چه با تُنگي.
آره و اينا...خلاصه ما مونديم و خودش و اينا...بينيويس...
اما دردسرت ندم يه وخ چش وا كرديم ديديم اي دل غافل همون ما كه فك مي كرديم خودمون قاپ قمارخونه ايم همچين جفت شيش اورديم كه بهتره به جا تخته بازي بريم يه پي دو پي بازي ...فميديم تا سرمون چرخونديم عكسمونو گرفته و جنازه مونو تويل خودمون داده...
آره. افت كلاس نرررره...بينيويسم...
بعدن ترش فميديم ما فك مي كرديم ختميم, نگو اون خودش چهلمه و تا ما اومديم بجنبيم سالمونم گرفته.
خلاصت كنم. يه جورايي همه را برق گرف ما رو دفترچه خاطرات اديسون, عمرنات اي خودمون باورمون مي شد اين رقم با مغز پخش پياده رو شيم كه روزنامه خوابي بشه خوشيمون و هتل كارتن بشه لُقانطمون...
اي ي ي ي....
حالام طوري ني...شوما بذار پا فرمايشات آقا زكرياي رازي و اين سر بد مصب كه يه سور زده به بازار مسگرا.
طوري ني.عمرنات اگه ما به رو كسي بياريم كه ...
بماند. ا اين حرفا كه ما اين سرچراغي زديم فردوسي تو گور لرزيد به گمونم...
حالام فقط خواسم بگم...
آره و اينا...ما مونديم و خودمون و خودمون و خودمون...
اي ي ي ي...
ديگه ننيويس...
من يخ كردم اساسي. بدجور. سرده لامصب اين هوا.
استكانت كو پس؟ شهيدتم همه جوره.
تصدق.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت20:16توسط بابک | |

از خوابی ژرف برخاسته ام كه اينچنين با هشياري خويش غريبم. همه چيز يك رويا بود. يا كابوس. نشسته ام اينگونه با پوست و استخوانم غريب، آنسان كه مرده اي نشسته باشد بر سر گوري. در آيينه دست به موهاي آشفته ام مي كشم، و انگار اول بارست كه اين موج بلوط را به زير انگشتان نوازيده ام. بعد لبانم... بسته و ملموس و خشكيده. و بهت چشمان در آيينه. و پوست دستانم به رنگ زوزه ي باد.

از خواب یا کمایی سنگین برخاسته ام. من هستم :اين حجم سه بعدي.
هوا غريبانه سنگين ست و در برابر چشمانم اين حرفهاي تو هستند كه مانند مكعب هايي چوبين آوار مي شوند بر زمين. اين تكه تكه هاي خشك چوب.

میشنوم نقمه های یک فال نیک را

  دوست نزديکتر از من به منست اين عجبتر که من از وي دورم چه کنم با که توان گفت که يار در کنار من و من مهجورم

و من مرده ام. دراز كشيده به تابوت خشك بلوط. من از خواب بيدارم، بنشسته كنار اين همه حجم سه بعدي هشيار. آنچنان هشيار كه مجال مرثيه اي وهم آميز هم ندارم.

چه مدت اينجا، بر سر جنازه ام نشسته بوده ام؟ اينگونه پريشان. تمام طول روياي چندين ساله؟ زوزه ي باد كه لبانم را خشكانده و شوري خون كه از ترك لبم جاريست به من مي گويند بيدارم.

حالا دلم مي خواهد تمامي روياي دوشين را بالا بياورم به يكباره... تا كه اين تلخي گس دهانم را ببرد.

من احمق نبودم. من خوابيده بودم. و هيچ طوفاني خواب مرا نيآشفت. 

 و من مرده تر از هزار گورستان خاموشي به نيمه شب.

و تو به هشياري باد تيز صبحي سرد.

از پژواك ناله ها و فرياد فروخورده ي خودم از خوابی بی رویا مي پرم. چهره ام غرق اشك است.
از گلويم تنها صداي ناله ي حيواني زخمي به گوش مي رسد.
تنم رعشه گرفته است. جانم مي لرزد. چگونه دوباره چنين شد؟
از كجاي باغ پير فراموشي راه باز كردي به آينه ي شكسته ي شب هاي خزان زده ي من؟
بيدار شده ام. مي دانم. تنها هستم. مي دانم. همه چيز امن و امان است. اين را هم مي دانم.
اما نمي فهمم كه چرا تو را به خواب ديده ام؟ خواب؟ رويا؟ نه. واژه ي ديگري دارد اين زبان الكن من ....
كابوس. اما تو به كابوس من نيامده اي. كابوس آمده و تو را با خود آورد است.
سعی میکنم از جا برخيزم. نمیتوانم.  چراغ را مي زنم. صورتم پريده رنگ تر از هميشه است. به آينه کنارم خيره نمي شوم. مي گذرم.
ليواني آب. سيگاری پنهانی. گذر سنگين و مهيب ثانيه ها.
زهر خند فريبنده ي حضور تو در رگ بي خون و بي رنگ شب هاي پاييز زده ي من.
تو بودي. خوب يادم است. ايستاده بودي رو به روي من. دستت را به سوي من دراز كرده بودي.
مرا به نام مي خواندي. همان گونه كه شيوه ي تو است.
اشاره كردي كه برگردم. من ايستاده بودم. ساكت. سرد. ساكن.
دوباره مرا به نام خواندي و گفتي:
برگرد.
من تكان نخوردم. انگار نه انگار.
سه باره مرا به نام خواندي و گفتي :
بيا با هم برگرديم.

گستره ي رنگ پريده ي شبهاي ساكت و صامت تنهايي بي مرز من.


من هيچ نگفتم. خوب يادم هست. فقط به ياد آوردم. همه چيز را. همه ي ثانيه ها را. رفتنت. صداي زنگ گوشي. سكوت شب ها. سوزش سرنگ. طعم تلخ دارو. موهاي سپيد. خط چين دور چشم ها.
روزها . شب ها. صداي قدم ها.
بازگشتنت. خنده ات. گريه ات. هياهوي شب ها. سوزش سرنگ. طعم تلخ دارو. موهاي سپيدتر. خط خطي هاي دور چشم ها.
روزها. شب ها . صداي قدم ها.
من هيچ نگفتم. تنها به ياد آوردم.
غريبه اي كه در به رويم گشود در آخرين روز های زندگی.
بيگانه اي كه زير باران با من قدم زد .
آغوشي كه به رويم گشوده شد. دستي كه به سويم دراز شد.
من كه ايستادم. نگاه كردم. اما باز نگشتم.
آغوش خالي تو. دستهاي لرزان من در جيب هايم.
گريز شتابناك ثانيه ها.
من تهي شده ام. تهي تر از هميشه.مي داني چرا؟
من از خودم تهي شده ام.
حالا ديگر تمنا نمي كنم كه رهايم كني. من چند روزي ست كه رها شده ام.
زمان گذشته و ناوقت شده است.

از كنار هم گذر مي كنيم.

روزگارت خوش جان دلم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت0:19توسط بابک | |

 

از صبح راه گلویم را بسته بود. این بغض لعنتی را می‌گویم.
سارا تلفن زد، از سفرش گفت و از آن شهر دور دوست‌داشتنی. از آن خاک سرد دامن‌گیر. گفت و خندید و خندیدم. بغض اما سر جایش ماند.
لبخند زدم. آمدم. رفتم. درسکوت به تماشای زنده‌گی نشستم. بغض اما، نشکست.
به سارا زنگ زدم، گفتم و گفت. از همه چیز، از هیچ چیز. بغض تکان نخورد.
دل‌دل می‌زدم با این چه کنم. حتمآ که نباید درد باشد، یا غم. چه می‌دانم دل‌تنگی مثلآ. نه. هیچ کدام نیست. از تو هم نیست. از تو نه دردی بود و نه غمی. دل تنگ من مانده بود که دیگر دل‌تنگی هم نمی‌کند. آخر بس که نبوده‌ای یادش رفته است.
هیچ کدام نیست. چیزی‌ست که به عقل جن هم نمی‌رسد. بس که سرد و سخت است. این بغض لعنتی را می‌گویم.

یاد دو روز پیش افتادم...انگار سالهاست گذشته است دوران زندگی من..توی خونه رفتم شیر آب داغ را باز کردم. آن قدر که حمام را بخار گرفت. آینه، کاشی‌های سفید، جدار چوبی قفسه‌ها. رفتم زیر آب داغ ایستادم. موهایم. تنم. وجودم را آب می‌برد.
آب داغ تنم را سوزاند. تن آینه و کاشی و چوب را نمی‌دانم.
یک لایه‌ی آب روی زمین و زمان را پوشاند. انگار که پرده‌ی اشک پشت پلک‌ها، ته چشم‌خانه.
شیر آب را بستم. دست بردم به حوله اما تنها صورتم را خشکاندم که خیس بود. بی اشک.
گلویم اما خشک خشک. با بغض...مثل حالا

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت18:39توسط بابک | |

سلام دوستان  از اين پس من در به در گو هم به مريدان اين وبلاگ پيوستم...ميخواهم براي تان بنويسم ..

 ميدانيد

همین دو شب پيش بود. برمی‌گشتم خانه، توی ماشين نشسته بودم. داشتم به عشق ورزیدن فکر می‌کردم. به نیروی شگرف و بی‌بدیل و یگانه‌ی دوست‌داشتن. بعد پیش خودم گفتم اسم آدم‌هایی را که در همین لحظه می‌خواهم و می‌توانم که به آن‌ها عشق بورزم یا دست‌کم دوست‌شان بدارم، برای خودم مرور کنم. غیر از چند تا اسم چیزی یادم نیامد.

تعدادشان کم بود. خیلی کم.

ترسیدم. یک وحشت ناشناخته. خیلی ترسیدم.

چند دقیقه‌ای گذشت تا فهمیدم چه قدر خالی شده‌ام.

خالی از تعلق خاطر، خالی از نیروی عشق ورزیدن که روزی شگرف می‌نمود.

حالا این‌ها را این جا می‌نویسم که چیزی جایی ثبت شده باشد.

چیزی که نامش را نمی‌دانم، اما آمیزه‌ای‌ست از هراس و آگاهی‌ و لبخند و میان‌سالی و مرگ.

ميدانم...ميدان كه دل‌تان که با ما نبوده است هیچ، تازه‌گی‌ها شست‌مان هم خبردار شده که به سنت دله‌دزدی چشم‌تان هم دنبال ناموس خلق‌الله می‌دویده است.

خدایش را منت که بی‌غیرتی عرف شده است و فضیلت، اگر نه این بوق‌سگی وسط غربت غریب نه قلم‌تراش دم دست‌مان است که سفیدران خط بیاندازیم و سرخش کنیم، نه تیغ خودتراش که رگ بزنیم و خلاص‌تان کنیم.

حالا گیرم که اسباب انتقام هم مهیا باشد، ما را چه به این نقل‌ها؟ خودمان شده‌ایم معاینه‌ی جنازه، ملک‌الموت هم رغبت نمی‌کند احوال‌مان بجوید.

دست‌آخر هم، هر که نداند خودتان که واقفید دل بی‌پیر ما نازک‌تر آن است که هوس کند دست ببرد و سر زلف‌تان به تندی از مرمر پیشانی پس بزند چه رسد به...

ای‌ی‌ی... پٌر بی‌راه که نمی‌گویم، نه؟

راستش مرا بابك ناميست و بس

همین

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت18:25توسط بابک | |

بهش گفتم اگه یه چیز ازت بپرسم راستشو بهم می گی

گفت اره بپرس

گفتم می خوام حقیقتو بگی

گفت بگو

دستام رو صفحه کلید تکون خوردن نمی خواستم بپرسم اما باید می فهمیدم پرسیدم به نظرت من دیونم

جوابش برام مهم بود ونبودمی خواستم ببینم به نظر یه غریبه تازه اشنا چه جوریم

گفت اره

نگام رو اره خش شد  بازم یه چیزایی داشت تایپ می کرد اما نگام رو اره بود اونارو نمی دیدم

اره تو سرم هزارتا شد و من برای بار هزارم شکستم

دونه های اشک از چشمام سرازیر شدنو گفتم پس حقیقته

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت3:0توسط المیرا | |

سلام

شطورین همه خوفین دیگه

من برگشتم

شطوری ؟

به شما شه

به لطف چندتا دوست خوب سالار و رضا و دوستشون و اقا بابک

ازهمتون ممنون

ببینم اینجاها یه بغل کردن داشت کجا رفته

زود دوباره می ام پدر همتونو در می ارم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت23:34توسط المیرا | |