تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

 

مي داني...اين چهره ها كه به رويت لبخند مي زنند صورت نيستند. صورتكند كه تو را تصوير مي كنند. مي گويي نه؟ بخند تا با تو بخندند. زار بزن تا با تو زاري كنند. شكل مرگند. شوخي كه ندارم با تو.يك جايي ديدم حضرت ملك الموت صورتش از جنس آيينه بود. تنها خود را در آن مي ديدي. حالا حكايت اين جماعت است. همگي نماينده مرگند و خود زندگي.
مي بيني چقدر ساده است ؟
و تو ساده تر از همه كه قائم ايستاده اي بر زمين و خطوط موازي عقل هي دانه دانه بر زمين مي افتند.
مثل درخت. تبرزده. يك باره.
و تو كه گاهي خودت را به خواب مي زني. در امتداد افق و تمام بودن كه دايره بود در مدار هستي, نيست نمي شود به يك باره. خطي مي شود عمود بر تو كه پلك هايت را بر هم مي فشاري. و زخمت مي زند.
مثل شمشير. آخته. يك باره.
حالا به چشمهاي من خيره شو. چيزي در ته اين نگاه سوخته است. ته گرفته است. خشكسالي نيست اما شوره زده است.ترك برداشته است.
مثل دل كه شور مي زد و ترك برداشت و سوخت.
حالا ديگر دل نيست.
يك جايي خواندم دل داغدار مثل شقايق است.دل من شقه شقه شد.
كاش تو يك بار هم كه شده نعره اي مي كشيدي تا ديگر صداي نفس زدنم زير بار اين خطوط شكسته به گوش كسي نرسد. حتي خودم .
راستي...
به جستجوي واژه اي رفتم كه به زبان بيايد. رفتم و رفتم تا به مرز باران رسيدم.آنجا كه هيچ دستي به سوي خشكي دراز نمي شود. بازگشتم. با دستهايي پر و گونه هايي خيس از اشک شادی و حلقه ای بر انگشت دست.
مي داني...
در اين سياه چالهُ نمناك رازي بر جاي نمي ماند.
زندگي گدازان دير گاهي ست سوخته است و ماه را هم مي شود با دستمالي از رخ آسمان زدود . تا تو باشی من نیز هستم ...من که نه ...ما هم هستیم ..با تو....

سلام دردانه من

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت18:0توسط بابک | |

 

 چند وقتی هست سردرگم و پریشانم،  مانده میان دنیایی از ... نمی دانم جنس این دنیا از چیست فقط می دانم گم شده ام میانش. چند وقتی هست نمی دانم گمم کردند یا خود گم شدم .دیگر رفیقی سراغ از من نمیگیرد مگر انکه کاری باشد ،چیزی بخواهد ،دردوودلی باشد و من گوش شنوا .چند وقتی هست چیزی در سینه ام کم شده دیگر صدایش را هم نمی شنوم شاید انهم گم شده .اخر جنس انچه درسینه ام بود با همه چیز فرق داشت . می گفتند فرق دارد راست یا دروغش را نمی دانم اما هر چه بود حالا گم شده .
نه خیالتان راحت که حرف عشق نیست دلم را پیش کسی جا نگذاشته ام خودش گم شد فهمید در این دنیا جنسش را نمی دانم جای ندارد فهمید در این دنیا از رفیق هم می خورد نارفیق که دیگر بماند .
چند وقتی است هوس سینه ای را کرده ام تا سر بگذارم و های های گریه کنم اما اشکهایم هم گم شده دیگر از گریه هم می ترسم .می ترسم اگر بنالم اشکی از چشمی جاری شود و من ..... دیگر درمانده ام چند وقتی هست خیال رفتن دارم اما نمی گذارند .به هر بهانه ای خواستم بروم اما نشد نگذاشتند هم رفقایم و چیزی که در سینه ام گم شده .نه تحمل رفتن دارم نه تاب ماندن 
هوس محرمی کرده ام تا درد و دل بگویمش  .
نه دیگر دلی نمانده  که دردی باشد .پس چه بگویم .
راستی اگر در گذری دلم را دید بگویدیش .........نه هیچ نگویدیش که لایق هیچ است .
تلخ شده ام و محو همین.

باید به دو دوست هم تبریک بگویم مهدی عزیز ماشین نو مبارک فقط حواست باشه کار دست خودت ندی اون یکی دیگم خودش می دونم تبریکم از چه جهته  مبارک باشه
و ممنون از همه

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت16:59توسط المیرا | |

بچه که بودم نمی دونستم خدا چیه از هر کی می پرسیدم می گفت خدا فلانه خدا بهمانه منم هر چی رو که میدیدم و خوشم می اومد می گفتم خداس  چه حیون چه ادم چه گیاه یه مدت فکرم این بود که فنچها خدان اخه خیلی ناز بودن تا وقتی که فنچهارو تو قفس دیدم مونده بودم که چرا خدارو زندونی کردن گریه کردم به خاطر خدای اسیر گریه کردم اما بازم خدا بودنو به همه چیز نسبت می دادم تا وقتیکه رفتم مدرسه و اون معلم پدر امرزیده گفت خدا جسم نیست خدا تو اسمونه از اون به بعد همش سرم رو به اسمون بود دنبال خونه خدا بودم بیخیال قصرم شده بودم واسه خدا .همیشه دنبال یه کلبه کوچولوی چوبی بودم که دم درش پره از گل رزه برای همینم همش می خوردم زمین همیشه تنم زخم بود اما هروقت که زمین می خوردم خدا دستمو می گرفت بلندم می کرد و من دوباره تو اسمون دنبال خونش می گشتم هیچ وقت به خاطر اینکه  دنبال خونش می گشتم دعوام نمی کرد خودشم کمکم می کرد تا پیداش کنم بازم که بزرگتر شدم همه گفتن اینکه تو می گی کفره خدا خونه نداره همیشه فکر می کردم خدا کجا می خوابه کجا فرشته هاشو دعوت می کنه و مهمونی می ده می گفتن نگو اینجوری خدا قهرش می اد می گفتم این چه خداییه که برای اینکه دنبال خونش می گردم قهرش می اد از دستش عصبانی بودم تا وقتیکه خدا...
من الان بازم فکر می کنم خدا همه چیزه خونه خدارم پیدا کردم ادرسش خیلی سر راسته

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت22:33توسط المیرا | |

پیش نوشت:

نوشته ی من پر از درد و خشم و استیصال است. این روزها ناتوان و تلخم. هیچ تصویر دیگری غیر از این دو عکس بیانگر رنج من نبودند. و با اینکه روز تولم است رفقای دل نازک بر من ببخشایند اما من سرخورده و سردم.


الف... ن...





چند روز است می خواهم بنویسم؟ یک روز؟ هزار روز؟ چند شب است که واژه ها را مرور می کنم؟ یک شب؟ هزار شب؟ باید یک قصه بسازم. یک قصه برای زمین پیر شب های هزار و یک شب. یک قصه برای روزهای نوی نوروزها. اما قصه های این خاک پیر دیگر فرقی با غصه ندارند. به چرخشی غم انگیز قصه ای و به نقطه ای غصه ی قصه ها...
داستان را چگونه باید شروع کرد؟ با سطراول؟ در سطر اول خورشید غروب می کند. در سطر دوم سایه های سیاه در پناه شب می چرخند. در سطر سوم مردی از راه می رسد که می خندد و چشم هایش را ریز می کند. در سطر چهارم مرد از بس که کور است همه جا را نورانی می بیند. در سطر پنجم مرد دست هایش را دراز می کند تا با انگشت هایش مرزهای جدید بر روی زمین نقاشی کند. در سطر ششم مرد در پناه سایه ها دست هایش را تکان می دهد و فریاد می زند و گاهی می خندد و چشم هایش را ریز می کند. در سطر هفتم مرد از پله ها بالا می رود و با این که روز است همه جا تاریک است و با این که باد می آید هوا ساکن مانده است.
حالا سطر هفتم تمام شده است. تو می گفتی هفت عدد بهشتی است...نه؟
پس چرا در سطر هشتم جهنم است و بوی گوشت سوخته و دود و درد و اشک؟ چرا در سطر نهم تنها لاشه های لهیده مانده ست و خانه های گر گرفته و خانمان های برباد رفته؟ چرا در سطر دهم دست ها مرگ را در میان زمین و هوا می چرخانند و جوانی را به خاک می سپارند؟
باید یک قصه بسازم. سطر به سطر. قصه یا غصه. فرق زیادی نمی کند. این جا ماده گربه ی پیری خفته است که دخترکانش پیش از آن که قصه ساختن بیاموزند تن فروختن پیشه می کنند. این جا خاک نفرین شده ای است که مهرآبادش همه بی مهری ست و خلیج فارس و دریای خزرش تنها بوی کافور و خون می دهد.
باید یک قصه بسازم. قصه یا غصه فرق زیادی نمی کند. این جا مردی که نور چشم هایش را زده است پشت میز بزرگی می نشیند و کوره های آدم سوزی را توهم می خواند و از جانیان مرگ آفرین اعاده حیثیت می کند. دوباره از پله ها بالا و پایین می رود ودست هایش را تکان می دهد. گاهی هم سرش را پایین می اندازد و چشم هایش را ریز می کند . بعد با انگشت هایش خط های موازی و متقاطعی روی زمین می کشد که خاک خسته را به چهار گوش های منظمی تقسیم می کند که هر کدام به اندازه ی یک پیکر پوسیده جا دارند.
زلزله و سیل و سقوط هواپیما. فرقی نمی کند.
باید یک قصه بسازم. قصه ای با ن که اول نور است و آخر نفرین.
اما من هر چه نگاه می کنم تاریکی ست. نور را تنها آن مرد دیده است انگار.
این جا نفرین مانده است.
کاش می شد یک قصه بسازم با ن که اول و آخر نفرین است.
اما حالا همه ی غصه ها پر از الف و ن است. می دانی؟
الف و ن, همان که اول و آخر ایران است.


 

پی نوشت :
من شدم آیه یآس و خواهرم شده نور زندگی ...این تضاد ها را هم عشق است.
گفتم امروز که تولدمه بازم خودجگر بینی را عششششششششششق است!
از همه رفقا ممنونم و بخاطر حرف هایم  معضرت میخواهم.....
من غیر از این که خاطر همه ی رفقا را می خوام خاطر تو را خیلی می خوام.
حبس خاطر خواهی هام را هم می کشم.
قبوله؟
برای خودم و خودت و خودمون ...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت3:41توسط بابک | |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی

 

تولدت مبارک زیبا ترین واژه هستی

خیال داشتم واست بترکونم اما خوب خودت دیدی که نشد

به هر حال بابک عزیزم تولدت مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت20:22توسط المیرا | |

خسته‌ام و نه خشمگین. دلگیر و دل شکسته‌ام بی آنکه کینه‌ای در دل داشته باشم.
ذهنم پر از حرف است برای گفتن اما دستم دیگر برای نوشتن نمی‌چرخد. کاش صحرایی پیدا می‌شد که در آن آسمان می‌بارید و پایم دوباره به عشق فرو می‌شد که تنها کیمیای این هستی عشق است و باقی هوای سوخته است و دیگر هیچ.

 

می دونم که يک جايی همين گوشه کنارهاست .بعضی وقت ها آرام و سر به زير به نظر می رسه، يک معصوميت مبهمی در نگاهش هست که آدم رو جذب ميکنه، طوری نگاه ميکنه که دوست داريم باهاش بريم.بعضی وقت ها هم ازش بدمون مياد ، همون موقع ها که سرزده مياد.ميدونه که کسی منتظرش نيست ولی لج می کنه و مياد.چند روز پيش هم باز پيداش شد، نميدونم اون چند نفری که باهاش رفتند الان کجا هستند ولی می دونم که خودش خيلی زود برگشت.الان هم سر کوچه ايستاده، من که نگاهش نمی کنم، تظاهر می کنم که اصلا نديدمش..

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت21:29توسط بابک | |

آهاي...!
با توام...با تو ! نازنین
رويت را برگردان ببينم. رويت را برگردان ببين آن تكه ابر كوچك را جايي در آسمان مي بيني؟ ببين نكند ديشب كه طوفان شد تكه ابرت را صاعقه زده باشد ؟ ببين نكند تكه ابر كوچك همچون پرندهُ مرده اي , گوشه اي لاي چمنها افتاده باشد ؟
رويت را برگردان آخر. دور و برت را خوب نگاه كن....
با توام...با تو !
اگر پيدايش كردي بگو دمي ببارد. به اندازهُ يك چشم برهم زدن. همين بس كه كف دستي آب مهيا شود.
براي قوطي آبرنگ كهنه ام مي خواهم.
روزهاست كه دستم به هيچ رنگي نمي رود. امشب دلم خواست رنگ بزنم به در و ديوارها. كاغذها كه جاي خود دارند .
بگو قدري ببارد. همين يك نفس. من دستم را مشت مي كنم تا پر از آب شود و ديگر تهي نباشد.
بعد رنگ مي زنم به هر چيز كه بيرنگ شده است اين روزها.
آبي و زرد و سبز و سرخ وسپيد و سياه.
رنگ مي زنم به هر چه كه غبار خاكستر رويش را پوشانده است.
با توام...با تو!     زير لب چه زمزمه مي كني؟ چرا گنگ شده اي؟ نكند ديگر حرفي نداري؟
نه. مي دانم واژه ها را از دست داده اي. واژه ها دور شده اند و كور شده اند و دود شده اند. رفته اند ميان سوز و سنگ و سرما و خود مرگ شده اند. نمرده اند. خود مرگ اند. كم رنگ. پريده رنگ. بي رنگ. خاكستري بر باد.
نه. مي دانم بي صدا و بي حنجره شده اي. نوايت بي نوا شده است. نواي نزاري كه روزگاري نازدار نازنيني بود. نسيم بود. حالارفته است و ناله اي شده است كه نور و نار و ني را تاب نمي آورد. نرفته است. خود رفتن است. ناشنيده. ناخوانده. نانبشته. آهي بر باد.
نه. مي دانم كلمات باريده اند بر خط هاي خوابيده در امتداد افق. باراني كه خيس كرده بود زمين خشكي را كه خنك شده بود. حالا بخار شده است. گم نشده است. خود گمشدگي است. بي نام. بي نشان. بي جان. الهه ای بر فراز آسمان.

نازنین اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, مي داني چه زيبا مي شود؟
مي داني نيم كاسه اي مي شود براي جرعه اي آب؟ مي داني در آن جرعهُ آب مي شود دوباره تابش آفتاب و نقش مهتاب را ديد؟
مي داني گودي دستانت جايي مي شود براي پناه گرفتن دستهاي تنهاي من؟ مي داني تنهايي دستهاي من گم مي شود در خالي دستان تو؟
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, مي داني چه پرشكوه مي شود؟
مي داني بستر آرامش مي شود براي سر خسته و دردمند من؟
مي داني مخمل نوازش مي شود پر از خنكاي مهر روي صورت خيس از اشك هاي گرم من ؟
...
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, خود زندگي لب پر مي زند از سر انگشتانت.
چه مي شود اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري....
رويت را برگردان آخر. تكه ابر كوچك را بياب و بگو ببارد...
همين. فقط ببارد.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت1:11توسط بابک | |

 

من تو را خوب می شناسم هر دویمان از یک خاک بودیم و از یک دست و پیش خدا خانه یمان بود ما همزاد یکدیگر بودیم شاید تو فراموش کرده باشی اما من  همه چیز را خوب به خاطر دارم یاد دارم روزی که خدا به هر  کداممان چیزی می داد تو دزدکی سهم شیطنت مرا هم بردی  یادم هست هر بار که شیطان طاقتم را طاق می کرد تو بودی ،بودی تا برانیش یادم هست تمام بهشت را می دویدی .روزی که می خواستی بروی هم یادم هست انقدر گفتی تا خدا تو را متولد کرد می خواستی منهم همراهت بیایم می گفتی مراقبم هستی اما می ترسیدم از زمین ناشناخته می ترسیدم گفتم صبر کن اما تو صبر نداشتی چون سهم صبر تورامن همانروز که شیطنت مرا برداشتی برداشته بودم    . رفتی.ماندم و بهشت .همیشه از بهشت نگاهت می کردم مراقبت بودم تا روزی که نوبت خود رسیدم وقتی به دنیا امدم دلتنگی برایت کردم همه می گفتند اشکهایم بینهایت بود اخر تو نبودی همه بودند الا تو .میان این همه ادم گمت کردم تا .....

می دانم که جز خودت کسی از نوشته هایم سر در نمی اورد اخر خصوصیت جفتمان این است هیچ کس جز خودمان نمی فهمد چه نوشته ایم

راستی گفتم سهم صبرت را من برداشتم اما این کارم از لجاجت نبود و امروز خوشحالم چون سنگ صبورت می شم

چیز دیگری هم هست تا یادم نرفته ان  زلال مهتاب که می شناسیش چقدر خوشبخت است که تو را دارد

می دانم با هم نیامدیم اما قول می دهم با هم برویم صبور باش

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت21:28توسط المیرا | |

دورت نمی‌گردم.
با آن که تو
چون‌آن خانه‌ی دور
سنگی و سیاهی.

دورت نمی‌گردم.

به گرد خانه
مومنان می‌چرخند و
من به کفر ایمان آورده‌ام
در جهانی
که تو خدایی می‌کنی.

 

دل ما سر طاقچه بود انگار، دم به ساعت، مانده و رفته دست برد و دل فشرد و بر زمین کوفت.امروزه روز هم که دیگر این شکسته‌ی بندزده‌ی خراشیده خریدار ندارد بس که به خون نشسته است. با این همه به پستو پنهان‌اش کرده‌ایم مبادا دوباره روزی بلا روزگارمان شود.
آرد بیخته، الک آویخته، به گوشه نشسته و چشم فروبسته کز کرده‌ایم همین گوشه تا توفان بگذرد و شما بگذرید و حدیث سویدای دل...
بماند.

این هم برای تو تا بدانی چه بر من گذشت

هنوز من نمی​دانم
سیگار خاموش
چه طعمی دارد
و اتاق بی​دود
چه بویی.

هنوز من می​دانم
تو چرا آن روز رفته​ای
و چرا هر روز برگشته​ای.

همه می​دانند
چرا از میان این همه واژه
من نام تو را
تکرار کرده​ام
با سیگاری لای انگشتان و
در اتاقی پر دود.

هیچ کس نمی​داند و
من باید تا همین فردا
که روزی خواهد رسید
تکلیف دنیای بی سیگار و
بی تو را
روشن کنم.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت21:0توسط بابک | |

سلام

شطورین بابا خوفین یا نه بذار ببینم من بعد چند وقت اومدم  بذار با انگشتام حساب کنم 1.2.3

 ببین من انگشتام کم اومد می شه انگشتاتو به من قرض بدی؟نه  ای خسیس خوب بهت پسشون می دم

حالا بعد هوارتا روز پاشدم اومدم  هیچ کسم نیست خودمم و خودم

وایسا ببینم خودمم و خودم پس بابک چیکارس البته اونم هست خوب بسه بریم سر اصل مطلبمون

امروز بازم با یکی از اون مطالب روانشاناسانه (اینجوری بود ) اومدم فقط مواظب باشین کسی با ملاقه دنبالتون نیفته

شما از قانون جاذبه چی می دونین ؟

نمی خواد به مختون فشار بیارین یادتون بیفته اینشتن سیب خورد تو سرش اونو نمی گم

منظورم یه قانون جاذبه دیگس چیه قیافت چرا اینجوری شد

قانون جاذبه ای که من می خوام ازش حرف بزنم قانون جاذبه کائناته  هر چیزی که ما بخوایم به صورت یه جاذبه به سمتمون کله می شه حالا چه بد بخوایم چه خوب بخوایم البته یه چیزی رو نیم دونم دقت کردین وقتی به چیزی بد فکر می کنین اون چیز زود جلوتون سبز می شه مثلا نمره بد ازش می ترسین اونم سر می رسه همیشه شما مثل یه اهنربا عمل می کنید هر چیزی رو به سمت خودتون جذب می کنین  پس بهتر نیست که اون چیز چیزای خوب باشه

فعلا واسه امروزتون بسه برین بفهمین من چی نوشتم چون خودمم نفهمیدم هر کی فهمید یه ندایی هم این وسط به من بده  ایشالله که فهمیدین

راستی من بی ادب تشکر یادم رفت  

مهدی جان مادربزرگ خودتی عزیز باز شروع کردی ها

سینا جون داداشی هوارتا ممنون

سعید جان تو هم داداشی ممنون

+نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت16:50توسط المیرا | |

سنگ روی سنگ می‌گذاری زير ريزش يك‌ريز آسمان و سر بلند نمی‌كنی تا كسی گمان نبرد كه اشك‌هايت را پنهان می‌كنی به بهانه‌ی باران. سنگ بر سنگ می‌چينی تا ستونی شود بلند, تا روزی دستت را بگيرد و با تو بر فراز سنگ‌ها بايستد و زندگی را فرياد بزند.
سنگ روی سنگ می‌لغزد و می‌غلتد و فرومی‌افتد و تو بی‌وقفه سنگ روی سنگ می‌گذاری و می‌چينی و وامی‌چينی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی كه پس از بارش باران بستر رنگين‌كمان می‌شود.
تو سرگرم و دل‌گرم سنگ‌ها می‌شوی و قطرات باران رنگ‌هايت را می‌شويند و می‌برند و تو ديگر رنگارنگ نيستی، بی‌رنگ شده‌ای مثل رنگی پريده كه نبوده‌ است و نيست.
تو به سنگ‌ها خيره می شوی و كسی خاك می‌پاشد انگار در چشم‌هايت و آسمان ترك بر می‌دارد و رنگين‌كمان نيست می‌شود و توفان درمی‌گيرد و تو هيچ نمی‌بينی و سنگ بر سنگ می‌چينی.
سنگ بر سنگ تا ستونی شود كه دست‌در‌دست او بر فرازش بايستی و زندگی را فرياد كنی.
ناگهان... همه چيز از حركت باز می‌ايستد.
باد و باران و آسمان و زمين و زندگی.
تو سر بالا می‌كنی. سنگی از دستت بر زمين می‌افتد. سنگ‌ها بر سرت آوار می‌شوند.
تو می‌مانی و رنگ بی‌رنگی و سكوت و سكون و سرما.
تو می‌مانی و او كه سنگ شده‌است در دوردست‌ها.

+نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت15:59توسط بابک | |

 

هوا سرد شده است، قهوه بی مزه شده است و آسمان بی رنگ است. بين آدمهای شهر نه مردی هست و نه زن، همه همجنس و هم قد و بی صورت. صدای شکستن موج را هم باد برده است. دستان خداوند از سرما خشک شده اند؛ بهشت تعطيل است و فرشته ها در گوشه کنار پياده روها خوابيده اند و کاسه های گدايی زير بالهايشان خالی است. زمستان رسيده است.

سردترين جنگ تاريخ آغاز شده است. تمام آفريدگان به جان هم افتاده اند و تجاوز و غارت و قتل عام فراگير شده است. آدمها در دروغگويی از هم سبقت می گيرند و سگها به صاحبانشان خيانت می کنند. درختها به پای هم می پيچند و زمين هر روز از سرما می لرزد. هدف مشترک است : تمام مخلوقات می خواهند قبل از آنکه دير بشود به جهنم برسند، می گويند آتش جهنم هنوز گرم است.

دروازه های جهنم را بسته اند. طبق آخرين اخبار شيطان در يک نشست اهريمنی اعلام کرده است که به علت ظرفيت محدود جهنم تعداد گناهان لازم برای سقوط از پل صراط هزار برابر شده است و هيچ تضمينی مبتنی بر پذيرش تمام گناهکاران متقاضی وجود ندارد. او به تمامی مخلوقات هشدار داده است در شرايط حساس کنونی به نکير و منکر دستور اکيد داده شده است که در صورت مشاهدهء کوچکترين عمل خير و خداپسندانه می توانند پروندهء مورد نظر را بهشتی اعلام کرده و به علت تعداد بی سابقهء متقاضیان جهنمی از شنيدن هر گونه اعتراضی امتناع ورزند.

قحطی آمده است. به دستور وزير کشاورزی تمام مزارع گندم را بمباران کرده اند. تمام عبادتگاههای دنيا به خانه های فحشا تبديل شده اند و به دستور مراجع مذهبی به تمام کودکان تجاوز می کنند. متخصصين و جراحان در تمام بيمارستانها بيماران را قطعه قطعه می کنند. تمام موسسات خيريه با بودجهء صدقات بمبهای اتمی می سازند و صليب سرخ جهانی به بزگرترين شبکهء قاچاق مواد مخدر تبديل شده است. سوئيس هم آمريکا شده است.

پطرس، کودک فداکار، انگشت نشانه اش را پس از سالها از سوراخ سد بيرون کشيده است تا سد خراب شود و سيلاب شهر را ببرد تا شايد او هم به آتش جهنم برسد و خودش را گرم کند. او بلافاصله در سيل خفه شده است و به دنيای ديگر رفته است تا به کارنامهء اعمالش رسيدگی شود. کمتر از چند دقيقه بعد نکير و منکر پروندهء نازکش را مطالعه کرده اند و جبرئيل دستور داده است او به دليل سالها فداکاری تا ابد به بهشتی بودن محکوم شود. پطرس حالا فرشتهء بی خانمانی شده است که روزها به دنبال سدهای آب می گردد تا آنها را تک تک با انگشت نشانه اش سوراخ کند و سيل همه جا را با خود ببرد. پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خيانت می کند و دروغ می گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگی شود و اين بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهای سرد بهشت بيدار می شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است.

+نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت18:50توسط بابک | |