تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

اینبار تنها برای خودت می نویسم هر چند می دانم اینبار را نمی خوانی ساده نگاهی می کنی و می گویی طفلکی دیوانه ای .کاش حداقل همان را هم بگویی . حرفهای روزهای اولم یادت هست نه ؟من کلمه ای از حرفهای تورا فراموش نکردم ،حتی یک کلمه را هم جا نگذاشته ام .به پای همان حرفها قولی دادی و قولی گرفتی .قولی که حالا خودت شکستیش .تو رفتی و من ماندم حالا از کاری که کرده ام  پشیمانم .چرا روز اول صبرت را برداشتم ؟
با رفتن روح من هم می رود .متنظر می مانم روزی ،حرفهایی را که تنها برای خودم می نویسی را بخوانم

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت14:38توسط المیرا | |

قطعه ای یخ در سینه ام بالا و پایین می رود . تنها گوشه ای می نشینم حروف در ذهنم ورجه ورجه می کنند   هر چه می کنمشان کنارنمی روند کم کم بهم نزدیک می شوند .یکیدگر را تنگ  اغوش می گیرند و کلمه می شوند به حروف حسودی می کنم که این چنین عاشقانه یکدیگر را دوست دارند کلمات هم به یکدیگر نزدیک می شوند حالا همه همسایه اند . حالا جمله هایند که بالا و پایین می پرند و من اسیر جملات می شوم . به جملات حسودی می کنم . یه جمله بلندتر می پرد <<زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند>> کاش حقیقت داشت. اخرین شعله را هم خاموش کن

می دانی وجه تشابه ما با حیواناتی که در شیشه  حبس شده اند چیست؟ هر دویمان شیشه را نمی بینم تلاش می کنیم بگذریم اما نمی شود هر دویمان اسیریم .گاهی دستی دراز می شود تا مارا از شیشه بالا بیاورد برای اینکه بالا برویم چنگ می زنیم. می خراشیم  . گاز می گیریم .جیغ می زنیم
وقتی که بالا رسیدیم کسی که کمکمان کرد را می شکنیم . کاش هر گز دستی نشوی برای بالا اوردن کسی.

گفته بودم دیگر نمی نویسم که نوشتم
گفته بودم دیگر حرفهایم رنگ تلخی نخواهند داشت که دارد

گفته بودم دیگر تنها نیستم که هستم

گفته بودم ...

نه هیچ نگفته بودم .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت4:27توسط المیرا | |


پیشترها،زمان دقیقش یادم نیست اما یادم هست که زیاد دور نبود ، گمانم بود که دروغ گفتن تنها این است که به سوالی که جوابش رامی دانی چیز دیگری بگویی به سوالی که پاسخش اری است نه بگویی یا بالعکس .اما بعدتر ها،که همین حالا هم بخشی از آن است،تازه فهمیده ام دروغ می تواند پاسخ سربالا دادن به اعتماد هم باشد .نمی دانم می فهمی که چه می گویم یا نه مطمئنا می فهمی
دروغ می تواند انقباض اجباری لبها به جای لبخند هم باشد .می دانستی دروغ می شکند .سنگ است .از سنگ هم سختر است . می شکند  . بد هم می شکند
                                       نقابت را بردار من زیر نقاب را دیده ام

قفس داران سكوتم را شكستند

دل دائم صبورم را شكستند

به جرم پا به پاي عشق رفتن

پر و بال عبورم را شكستند

مرا از خلوتم بيرون كشيدند

چه بي پروا حضورم را شكستند

تمنا در نگاهم موج مي زد

ولي روياي دورم را شكستند

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت23:3توسط المیرا | |

واژه ها را به بازی می گیرم کنار همشان می چینم. سرم از واژه ها پر می شود خودم هم شده ام یکی از همین واژه ها . تک تکشان انقدر بزرگ می شود که روی سرم اوار می شوند و من زیر این همه واژه های قدیمی گم می شم . له می شوم .همه شان را اسیر کاغذ می کنم .اسیر سفیدی کاغذ و سیاهی خون قلم که میشوند تک تکشان ارام می گیرند دیگر صدایشان هم در نمی اید وحشیانه کاغذ را پاره می کنم صدای ناله و ضجه واژه ها را می شنوم انقدر کاغذ را ریز می کنم که مطمئن شوم واژه ای از زیر دستم جان سالم در نبرده باشد  .بعد هم می ریزمشان روی زمین .به تک تکشان نگاه می کنم همشان شکسته اند ،مانند من .همشان از هم جدا شدند بازهم مانند من  تنها یک واژه جان سالم به در برده. هستی. چقدر این واژه اشناست . یادت هست که؟راستش را بگویم من دیگر نیستم .اما تورا به عزیزترینت قسم که باش.

تصمیمی گرفته ام

می خواهم به قبرم باز گردم.

میان شما جای منه ساده نیست.

نه من لیاقت دغل بازی های شما را دارم!!!
و نه شما ارزش صداقت من را دارید!!!

فقط ..

تنها کاری نکرده باقی مانده......

سنگ قبرم را چه کسی روی سرم میگذارد؟

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت22:40توسط المیرا | |





 




يك

كوتاه

الهه


برايم آينه اي تازه بفرست
آينه ام چنان پر شد از عكس شكسته ام
كه شكست.


دو

امشب

من


گوشي را مي گذارد. مي آيد مي نشيند روبروي من . درست روي كاناپه. كتابهاي پراكنده را مرتب مي كند. بلند مي شود. آرام. زيرسيگاري را خالي مي كند. دوباره سيگاري مي گيراند و برمي گردد مي نشيند روي كاناپه. درست روبروي من. دور و برش را نگاه مي كند. يك كتابخانه ديگر لازم است و يك قفسه براي سي دي ها. سرفه خشكي مي كند و نگاهش را از من مي دزد. انگشتهاي لرزانش را توي موهاي كوتاهش مي كشد. شقيقه هايش خاكستري شده اند. رنگ لبهايش.
زل مي زند به ديوار روبرو. درست همان جا كه من در تصويري قاب گرفته نشسته ام. مي خندد و با خود چيزي واگويه مي كند:
رفت و من حالا بعد از سه سال شكل او شده ام. سرد و سنگي و سياه. ديگر اشك هم نمي ريزم. چشمخانه هاي خشك. گلوي خشك. تنها اين نفس هاست كه به نفس زدن هاي بدوي حيواني زخمي مي ماند.
من خواب ها و خنده هايم را به او بخشيدم و او سكوت و سرديش را.
حالا تا كجا بايد بروم بي سر و دست؟ پاهايم را تبر زده است. حالا تا كجا بايد بروم سينه بر خاك كشان؟
كاش يكي مي فهميد من جگرم خونريز است كه دلم اين گونه آشوب مي شود.

سه

روزنوشت يكشنبه

بابک 

به توفان شكننده اي بدل شدي كه گريزانترينم حالا از هر چه باد.

بايد تابستان را در اوج رها كرد پيش تر از آنكه به دل آشوبي پاييز و مرگ زمهرير برسد. ولي من ماندم و مرگ را ديدم و در خرابه هاي پس از آن هم زيستم كه حالا دلم آشوب مي شود از هر چه توفان.

حالا نه يادم مي آيد كي آمدي كي رفتم كي بازگشتي كي جوانه كي شكوفه كي درخت سبز كي ماهي كي شراب كي برگ مريم...

فقط و فقط از ياد آسيب توفان دلم تا سر حد مرگ آشوب مي شود.

يادم بماند اگر هرگز جوانه زد، تابستان به مرداد نرسيده دلم را بردارم و به پستويي پنهان بروم.

چهار

قايم باشك 

الهه


نوبت تو بود كه چشم بگذاري
دشت زير آفتاب
گنجشك بر شاخه
من اما نه دور از تو
پنهان شدم

دشت و گنجشك را ديدي
براي تو بازي تمام شد

امروز جايي نه خيلي دور
جاپاي رفتن مردیست است
كه پيدايش نكرده اي.

پنج

روزنوشت دوشنبه اي دور

بابک 

از خواب برخاسته ام كه اينچنين با هشياري خويش غريبم. همه چيز يك رويا بود. يا كابوس. نشسته ام اينگونه با پوست و استخوانم غريب، آنسان كه مرده اي نشسته باشد بر سر گوري. در آيينه دست به موهاي آشفته ام مي كشم، و انگار اول بارست كه اين موج بلوط را به زير انگشتان نوازيده ام. بعد لبانم... بسته و ملموس و خشكيده. و بهت چشمان در آيينه. و پوست دستانم به رنگ زوزه ي باد.

از خواب برخاسته ام. من هستم :اين حجم سه بعدي.
هوا غريبانه سنگين ست و در برابر چشمانم اين حرفهاي تو هستند كه مانند مكعب هايي چوبين آوار مي شوند بر زمين. اين تكه تكه هاي خشك چوب.

و تو مرده اي. دراز كشيده به تابوت خشك بلوط. من از خواب بيدارم، بنشسته كنار اين همه حجم سه بعدي هشيار. آنچنان هشيار كه مجال مرثيه اي وهم آميز هم ندارم.

چه مدت اينجا، بر سر جنازه ات نشسته بوده ام؟ اينگونه پريشان. تمام طول روياي چندين ساله؟ زوزه ي باد كه لبانم را خشكانده و شوري خون كه از ترك لبم جاريست به من مي گويند بيدارم.

حالا دلم مي خواهد تمامي روياي دوشين را بالا بياورم به يكباره... تا كه اين تلخي گس دهانم را ببرد.

من احمق نبودم. من خوابيده بودم. و هيچ طوفاني خواب مرا نيآشفت.

اما تو... تو مرده تر از هزار گورستان خاموشي به نيمه شب.

و من به هشياري باد تيز صبحي سرد.

شش

دوشنبه اي دور

من


فرهاد بي خبر بود.
فرهاد نمي دانست
كه در هفت شهر عشق
سنگ بر سنگ نمي ماند.
اگر نه اين همه تيشه
بر كوه جان نمي زد.

خبری هست هنوز؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت16:12توسط بابک | |

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : . می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ،

گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .

گنجشك گفت : لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

دهانم بسته است دستهایم به سویت دراز است در انتظار معجزه ای خدایا تنها....

التماس دعا دارم

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت19:1توسط المیرا | |

خوب سلام

روزتون مبارک اقایون در ضمن عید همتونم مبارک  ایندفعه نوبت بابک بود اما خب اپ نکرد دیگه

خب من فقط اومدم بهتون تبریک بگم

اینم برای بابک

 

+نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت1:50توسط المیرا | |

چند وقتی هست نمی دانم چه خبر شده .نمی دانم چه رازی است همه شکسته ام را می خواهند .تا که پا می گیرم حرفی،کلامی ،کنایه ای چیزی  که نمی دانم چیست جفتی می گیردو پرتم می کند .تا تکه های شکسته ام را پیدا می کنم و سرهم می کنمشان کسی نزدیکتر از خودم دوباره  می شکندم و تیکه هایم را انقدر دور می اندازد که دیگر دستم هم بهشان نرسد
 چند وقتی هست ........نمی دانم چند وقت است حرفهایم بماند که تلخ اند 
چند وقتی هست هوس کرده ام سازم را بردارم و گل گلدان و خوابهای طلایی را بنوازم. سازم را بر می درام و می نوازم اما نیست این ان اهنگ نیست حتی شبیه هم نیست گمانم است که از ناکوکی ساز چنین شده دوباره کوکش می کنم دوباره و دوباره اما نه این اهنگ نیست دست به ساز برادرم می برم ان را هم کوک می کنم و می زنم. نه بازهم نشد  سازرا می اندازم گوشه ای . خودم را بغل می کنم و می گریم اشکال از ساز نیست دلم کوک  نیست. می خواهم خوابهای طلایی را بنوازم و گل گلدان را .ساز را کوک می کنم .اما با دلی که کوک نیست چه کنم؟

هیچ نمی گویم

+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت0:8توسط المیرا | |

پيشكش المیرا.
براي بي شمار مهر و بي شمار يارانش.

يار دبستاني من, با من و همراه منه...
چوب الف بر سر ما, بغض من و آه منه...

مي داني...من هم گاهي به دنبال يار دبستاني خود مي گردم.
به دنبال تمام آن قبيلهُ آهوان كه در دشتي سوخته دور شدند و گم شدند.
ياران دبستاني من در جايي به گسترهُ تمام جهان گم شده اند اما كسي باور نمي كند.
حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه...
تركهُ بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما...

كسي باور نمي كند كه يار دبستاني من...
در گلستاني به خاك سپرده شد كه در آن گل كه هيچ, سنگ هم از زمين نمي رويد.در خاوراني كه در باختر كه هيچ, در خاور هم همسانش يافت نمي شود.
يا در زير غبار دلتنگي و افسردگي و مستي پژمرده و پير مي شود بي آنكه شال سرخش را از دور گردن باز كرده و چمدان سفرش را از كنار راهرو برداشته باشد.
يا در يك بي نشان روز پاييزي بي آنكه سر به سوي آسمان بلند كند از پنجره اي در ساختماني بلند خود را بر زميني پرت مي كند كه زبانش هرگز به گويش درست نام آن نچرخيده است.
يادر يك صبح مقوايي زمستاني خود را با گرماي آخرين مايع ماسيده در سرنگ به لرزش رخوتناكي مي سپرد كه سردترين خاك جهان به او هديه كرده است.
يا در حقيقت يك عصر خاكستري خود را با طنابي حلق آويز مي كند كه براي خريدنش با تلخكامي و زباني الكن با فروشندهُ بيگانه چانه زده است.
يا در سپيده دمي يخ آجين رگ دستش را همچنان تند مي زند كه حتي يك لحظه هم شده از شتك خون روي ديوار جهان پيرامونش را به رنگي ديگر ببيند.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
كه يار دبستاني من سالهاست كه ديگر فارسي را با لهجه حرف مي زند و كودكانش جنيفر و الكساندر هستند و آن خاك برايش چيزي ست مثل پس مانده يك مزهُ كهنهُ در دهان ماسيده.
يا سالهاست كه در خوابي زيست مي كند كه پاره اي از جهان ديرزماني ست از آن بيدار شده ست. خوابي كه بايد روياي بهشت مي بود و امروز چيزي جز كابوس دوزخ از آن نمانده است.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
يار دبستاني من چيزي نمي گويد. خودش را سپرده ست به زنده بودني كه ديگر سايهُ بي مايهُ زندگي هم نيست
يار دبستاني من دارد از ياد مي رود.
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش...
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلاي آدماش...

هيچ كس باور نمي كند و من به دنبال ياران دبستاني خود مي گردم.
مي گردم و مي پيچم در همهُ اين كوچه و خيابانها كه از آنها گذشته ام و به اين جا رسيده ام. به همهُ روزها و شبها و تب ها و سوختن ها و فرياد ها...مي رسم به وحشت و لرز و خاموشي و فرار و سكون...
مي رسم به سكوت. سكوت. سكوت.
مي چرخم و مي رسم به خودم كه دويده ام تا همين حالا كه نفس زنان رسيده ام تا براي تو چيزي بنويسم. به خودم و تو و همهُ ما و ديگراني كه با اين همه تاب آورديم و كورسوي اميد را به هيچ بيكران نور دروغيني نفروختيم و عشقمان به انسان و آزادي را با هيچ گران متاعي در اين بازارها تاخت نزديم.
مي رسم به من و تو و سارا و سرور و همه و همه...
مي رسم به ما كه براي رسيدن و بودنمان كه هيچ, براي ماندمان هم بهايي گزاف پرداخته ايم با لبخندي بر لب و چشماني تر.
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد مارو چاره كنه

مي رسم و سكوت مي كنم.
ياران دبستاني من در آسمان و ميان درختان و بر زمين گم شده اند.
دهانم خشك است بس كه دويده ام.
چقدر تلخ و خسته ام.
من كه نمي توانم چيزي بخوانم...
تو سرود يار دبستاني را برايم با سوت مي زني؟

مي داني...
سن آدم كه بالا مي رود پنهان كردن آنچه در درون مي گذرد سخت تر مي شود.
انگار از شيشه باشي.انگار همهُ جانت نمايان باشد و همه به تماشايش نشسته باشند.
كودك مي شوي.
در كشاكش جدال با خزان گاهي بي هوا و بي بهانه بهاري مي شوي, مي وزي, مي باري و فرو مي كشي.
و در ميانهُ همهُ اين نابهنگامي ها و ديرهنگامي ها گاهي فقط دنبال كسي مي گردي كه بيايد و بنشيند و دستت بگيرد و اين همه رويا كه هيچ, خواب كه نه, اين همه كابوس بي رنگ و بي نشان را كه ديده اي تعبير كند.
شايد آن وقت بيدار شوي و با خود بگويي...
پير شده ام به گمانم!


+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت1:42توسط بابک | |

خورشید که زد تازه به خواب رفتم نمی دانم خواب بود یا چه ....اما هر چه بود نه صدای زنگهای بی امان تلفن بیدارم کرده بود و نه    صدای تنهایی ام. تا عصر خوابی بودم سنگین نمی دانم چه بیدارم کرد صدای شکستنی بود مهیب .اما هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم  وقتی هم که به نت امدم پیغامی از دوستی دیدم بی انکه فرصت دفاعی باشد .تازه فهمیدم ان صدای شکستن از چه بود
هزار بار به خاطر خوابم بر خود لعنت کردم که فرصت دفاع را از من گرفت

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت23:22توسط المیرا | |

تنها یک قدم تا شکستن فاصله مانده همین یک قدم هم طی شود تمام

 

 


گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد؟

ان زمان که خبر مرگ مرا

از کسي مي شنوي روي تو را

کاشکي مي ديدم

شانه بالا انداختنت را

 بي قيد

و تکان دادن دستت که

  مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که

 عجب!

عاقبت مرد؟

 افسوس!

کاشکي مي ديدم

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت0:46توسط المیرا | |