تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته

باور نمی كنی كه خنده هایم، که اگر بخندم، چه بغض هایی را در خود پنهان دارد

آری ...

من ...

با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم !

نازنینم !

غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد

سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده

كوركورانه زیستن را خوب آموختم !

توان نوشتن ندارم

واژه هایم گرد و غبار گرفته

من !

باور كن كه باورت كردم ...

باور كن كه بی تو بی باور شده ام !

من !

زندگیم را تمام كردم

حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد !

حس می كنم ...

هوای اینجا سرد و سنگین است

نازنینم !

برای نوشتن هزاران واژه داشتم اما حالا که می خواهم برایت بنویسم مغزم خالی خالی است و تنم داغ از اتشی بی امان .می سوزم و ....از همان روز اول می دانستم روزی تنها خاطره ای خواهم شد لای برگهای دفتر خاطراتت .از همان روز اول می دانستم تو خوب جایت را در دلم باز کردی .خوب می دانستم هر گز خاطره نمی شوی .می شوی خود خودت .خود خود دوست داشتنیت .عجیب دلم گواهی می دهد باز هم .....

اگر روزی دفتر خاطراتت را ورق زدی از من به نیکی یاد کن

نامت را هر روز زیر لب زمزمه می کنم مبادا زمانی فراموشم شود که چقدر برایم عزیزی .اری عزیز

هر چند این هم واژه است اما با تمام وجودم ارزو دارم باورش کنی.

راستی قبل از رفتن سیگاری برایم اتش کن دلم هوایش را کرده. یه چیز دیگر هم مانده می دانستی مهتاب بدون ماه طاقت نمی اورد ؟

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت23:11توسط المیرا | |

 

مي دانستي همهُ اين واژه هاي زيبا به هيچ دردي نمي خورند جز ادعا؟ همين مهر و همين اعتماد و همين صداقت را مي گويم. بازي ست. بازي. همين است ديگر. پس گمان كردي بي خود و بي جهت آدم وسط شهر تهران شير گاز آشپزخانه را باز مي گذارد؟ هر چيزي علتي دارد. علت وجودي هم كه نباشد علت موجودي دم دست است. موجودي بالا خوب است مثل قد بلند يا ابروي كمند. بعضي چيزها بي مرزند. نه فكر كني صحبت عشق و علاقه و اين حرفهاست. نه ... آن كه مرز ندارد حماقت نيست. اين را به گمانم ناپلئون گفته بود. آن چه مرز ندارد وقاحت است اين روزها. دنيا پر است از شوهر خواهران ناديده و صافكارهاي ناشناخته.... تو كه ديگر مي داني چه مي گويم... نه؟
حالا هي راه برو و قطره هاي اشك را هم با پشت دستت پاك كن و بگو گرفتاري و نگو گرفتار يك لبخند هستي كه كاش بودي... گاهي فقط گرفتار آن انحناي گوشهُ راست لبي هستي كه به خنده اي باز مي شد روزي و همهُ رنگين كمانهاي جهان روي بالش تو كمانه مي كردند.حالا هي راه مي روي و صورتت خشك خشك است و به آدمهايي خيره مي شوي گاهي سر راه كه نام ساده انسان را هم از ياد برده اند. براي همين است كه هنوز هم رخت هاي دلتنگيت را به اين باد پاييزي مي سپري و دنبال چيزي در پيرامونت مي گردي كه شكل تو كه نه, دست كم شكل خودش باشد.
حالا هر چه فكر مي كني يادت نمي آيد از كي كسي چيزي را به ياد نمي آورد و تو از كي اين يادها را به ياد سپرده اي...حالا اين شانه هاي فروافتاده اندوه را به يادت نمي آورند.
به گمانم آموخته اي كه اين آدمها از زير بار چيزي شانه خالي مي كنند .
اين روزها تنها تويي كه خم شده اي و همچنان مي روي. اما يادت باشد دنبال آن پنجره روشن نگرد.
چراغ آن سوي شيشه را باد نه, دستِ دوست كشته است

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت22:28توسط بابک | |

برای تو

  تب کرده ام .می سوزم.هذیان می گویم.حرفهایت جلویم می رقصند حتی لبخندهایی که همیشه تصورشان را داشته ام نیز می بینم .هذیان می گویم .حرفهایت را زیر لب زمزمه می کنم .با هر واژه اشک می ریزم ،می خندم ،در خود می پیچم.دارم از سرما می لرزم .تنم داغ داغ است اما می لرزم لب زدنهای مادرم را می بینم اما صدایی نمی شنوم روزهارا گم کرده ام گمان می کنم هنوز شنبه است  .کودکانه منتظر ساعت ده می مانم

ساعت ده است.

می خواهم بلند شوم .مادر نمی گذارد .ازتب می سوزم .ناله می کنم .شنبه است باید...

نه امروز دوشنبه اس

چقدر منتظر ساعت ده شنبه بودم.

شنبه ای که تنها ده دقیقه زندگی کردم

برای او

از بچگیهایم مهمانها را دوست داشتم .اغلب شلوغ بودند اما مهمانی که برای من امد ارام و متین بود ،مهربان مهربان.وقتی که امد او شد صاحبخانه و من شدم میهمان. حتی فرصت خداحافظی هم نشد .وقتی که رفت

دلم می گیرد از این مهمانخانه مهمان کش

هروقت برگردی قدمت روی چشم

جایت خالی است

 

برای من

دلم را گوشه ای پنهان کردم .بس طفلکی شکست

شعری زیر لب زمزمه می کنم :

چند وقتی هست حالم دیدنیســـت

حال من از این وآن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حــــــــافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فـــــــالم را گرفت

یک غزل امد که حالم را گرفت

ما زیاران چشــــــم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

دوستی می گوید  شبیه هیچ شده ای  حرفش طعنه ای دردناک است

مرا ببخشید برای بی صدا شکستنم

فقط بوی مرگ میدهم...بوی مردن در چنگال بی رحم زندگی...هنوز هیچ سگی صدای نفس کشیدنم را حس نکرده.... به ادم ها اعتمادی نیست

برای شما

و در زمان مرگ دستم را به نشان خداحافظی تکان می دادم...خوشا به غیرتتان... اگر داشتید

کمی تامل کنید....ساده نگذرید

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت1:14توسط المیرا | |

 

هنوز من نمی​دانم
سیگار خاموش
چه طعمی دارد
و اتاق بی​دود
چه بویی.

هنوز من می​دانم
تو چرا آن روز رفته​ای
و چرا هر روز برگشته​ای.

همه می​دانند
چرا از میان این همه واژه
من نام تو را
تکرار کرده​ام
با سیگاری لای انگشتان و
در اتاقی پر دود.

هیچ کس نمی​داند و
من باید تا همین فردا
که روزی خواهد رسید
تکلیف دنیای بی سیگار و
بی تو را
روشن کنم.

آمدم بنویسم که بازگشته‌ام.
این جا تهران است. نیمه‌ابری و نیمه‌آفتابی. نیمی هوای اول پاییز و نیمی هوای آخر زمستان.
آمدم بنویسم که این سفر شگون نداشت. دست آخر روزگارمان شد عاقبت معاویه.
آن جا غریب و این جا غریب.
آمدم بنویسم که حدیث بیگانگی ما فرنگی نیست، از همان خیابان‌ها که نامش را به فارسی و با خط درشت نوشته‌اند غریبانه بازگشته‌ام.
همین که غریب شدم و غریب ماندم و غریب بازگشتم.
آمدم همین را بنویسم.

+نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت22:48توسط بابک | |

انگار همین دیروز بود که دیوار را کشیدند.
و سلام کردنم را توهینی تلقی کردند و خداحافظی هایم را شوخی.
انگار همین دیروز بود که می خواستم به یادت چراغانی کنم، این مهمانخانه مهمان کش را.

رفته ام وین گرد و خاک ساده را
روزگار از روی دستانم ربود!
رفته ام یادت مرا تنها گذاشت
زین میان تنها مرا یادت نبود!
:

باز رفتنی شدم، و دریغی که سنگینی می کند بر شانه هایم را، تنها می توانم بر جای گذارم ... جایی که باقی خواهد ماند تا مدفون و مقهور سرنوشت شود و زیر خروار ها خاطره ناپیدا شود.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت16:51توسط مهمان | |

نمی دانم چند وقت هست که جواب هستی هایم سلاااااااااااااااام با انهمه الف نیست نمی دانم چند وقت هست که گوشه ای کز می کنم .تازگیها کز کردنهایم زیاد شده نمی دانم چند وقت هست که جوابهایم سر بالا شده اند خودم هم سر بالا شده ام نمی دانم چن وقت است که چشم می دوزم به اسمت .نمی دانم چند وقت است که ذره هایم را باد با خود می برد و من به امید کلامی با قیمانده هایم را جمع می کنم تا از دست باد در امان بماند و وقتی که تو می ایی باز هم چیزی از منِ من باقی مانده باشد . می ترسم که روزی دیگر چیزی از من نمانده باشد

مانده ام در کوچه های بی کسی

سنگ قبرم را نمی سازد کســـی

مردم و خاکسترم را باد بــــــرد

بهترین یارم مرا از یاد بــــــــرد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت20:45توسط المیرا | |

پا برهنه روی زمین سرد پشت بام ایستاده ام از بالا به پایین نگاه می کنم خیال پریدن وسوسه ام می کند چیزی سرد در سینه ام بالا می رود راه نفسم را می بندد سخت گلویم را می فشارد تند تند پلک می زنم قطراتی گرم از چشمانم پایین می ریزد نفسم می گیرد از این هوا . کم کم محو می شوم .ارام ارام .شده ام اتشی چوبی نیم سوز.تنها نوای نایی مانده تا خاموشیم .دلم هوای ....

تنها مانده ام .خیال پریدن وسوسه ام می کند

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده هــــــای تلخ من

گریه تنهاییم را حس نکــــرد

در هجوم لحظه های بیکسی

درد بی کس ماندنم راحس نکرد

انکه با اغاز من مانوس بود

لحظه پایانیم را حـــــــــس نکرد

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت23:17توسط المیرا | |

همه مهمانیم مگر نه؟
یکی اول زنگ می زند و می آید، یکی ناخوانده می آید.
یکی عزیز می ماند، یکی می آزارد.
یکی اول چای می خورد و بعد می رود، دیگری استکان شیشه ای پوست پیازی را بر سنگ می زند و می رود.
رسم آمدن و رفتن، برای همه یکیست.
بی استثنا.
مهمان هستم.

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت2:35توسط مهمان | |