|
باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته باور نمی كنی كه خنده هایم، که اگر بخندم، چه بغض هایی را در خود پنهان دارد آری ... من ... با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم ! نازنینم ! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده كوركورانه زیستن را خوب آموختم ! توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بی تو بی باور شده ام ! من ! زندگیم را تمام كردم حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد ! حس می كنم ... هوای اینجا سرد و سنگین است نازنینم ! برای نوشتن هزاران واژه داشتم اما حالا که می خواهم برایت بنویسم مغزم خالی خالی است و تنم داغ از اتشی بی امان .می سوزم و ....از همان روز اول می دانستم روزی تنها خاطره ای خواهم شد لای برگهای دفتر خاطراتت .از همان روز اول می دانستم تو خوب جایت را در دلم باز کردی .خوب می دانستم هر گز خاطره نمی شوی .می شوی خود خودت .خود خود دوست داشتنیت .عجیب دلم گواهی می دهد باز هم ..... اگر روزی دفتر خاطراتت را ورق زدی از من به نیکی یاد کن نامت را هر روز زیر لب زمزمه می کنم مبادا زمانی فراموشم شود که چقدر برایم عزیزی .اری عزیز هر چند این هم واژه است اما با تمام وجودم ارزو دارم باورش کنی. راستی قبل از رفتن سیگاری برایم اتش کن دلم هوایش را کرده. یه چیز دیگر هم مانده می دانستی مهتاب بدون ماه طاقت نمی اورد ؟
مي دانستي همهُ اين واژه هاي زيبا به هيچ دردي نمي خورند جز ادعا؟ همين مهر و همين اعتماد و همين صداقت را مي گويم. بازي ست. بازي. همين است ديگر. پس گمان كردي بي خود و بي جهت آدم وسط شهر تهران شير گاز آشپزخانه را باز مي گذارد؟ هر چيزي علتي دارد. علت وجودي هم كه نباشد علت موجودي دم دست است. موجودي بالا خوب است مثل قد بلند يا ابروي كمند. بعضي چيزها بي مرزند. نه فكر كني صحبت عشق و علاقه و اين حرفهاست. نه ... آن كه مرز ندارد حماقت نيست. اين را به گمانم ناپلئون گفته بود. آن چه مرز ندارد وقاحت است اين روزها. دنيا پر است از شوهر خواهران ناديده و صافكارهاي ناشناخته.... تو كه ديگر مي داني چه مي گويم... نه؟
برای تو تب کرده ام .می سوزم.هذیان می گویم.حرفهایت جلویم می رقصند حتی لبخندهایی که همیشه تصورشان را داشته ام نیز می بینم .هذیان می گویم .حرفهایت را زیر لب زمزمه می کنم .با هر واژه اشک می ریزم ،می خندم ،در خود می پیچم.دارم از سرما می لرزم .تنم داغ داغ است اما می لرزم لب زدنهای مادرم را می بینم اما صدایی نمی شنوم روزهارا گم کرده ام گمان می کنم هنوز شنبه است .کودکانه منتظر ساعت ده می مانم ساعت ده است. می خواهم بلند شوم .مادر نمی گذارد .ازتب می سوزم .ناله می کنم .شنبه است باید... نه امروز دوشنبه اس چقدر منتظر ساعت ده شنبه بودم. شنبه ای که تنها ده دقیقه زندگی کردم برای او از بچگیهایم مهمانها را دوست داشتم .اغلب شلوغ بودند اما مهمانی که برای من امد ارام و متین بود ،مهربان مهربان.وقتی که امد او شد صاحبخانه و من شدم میهمان. حتی فرصت خداحافظی هم نشد .وقتی که رفت دلم می گیرد از این مهمانخانه مهمان کش هروقت برگردی قدمت روی چشم جایت خالی است برای من دلم را گوشه ای پنهان کردم .بس طفلکی شکست شعری زیر لب زمزمه می کنم : چند وقتی هست حالم دیدنیســـت حال من از این وآن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حــــــــافظ تفال می زنم حافظ دیوانه فـــــــالم را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت ما زیاران چشــــــم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم دوستی می گوید شبیه هیچ شده ای حرفش طعنه ای دردناک است مرا ببخشید برای بی صدا شکستنم فقط بوی مرگ میدهم...بوی مردن در چنگال بی رحم زندگی...هنوز هیچ سگی صدای نفس کشیدنم را حس نکرده.... به ادم ها اعتمادی نیست برای شما و در زمان مرگ دستم را به نشان خداحافظی تکان می دادم...خوشا به غیرتتان... اگر داشتید کمی تامل کنید....ساده نگذرید
هنوز من نمیدانم آمدم بنویسم که بازگشتهام.
انگار همین دیروز بود که دیوار را کشیدند.
نمی دانم چند وقت هست که جواب هستی هایم سلاااااااااااااااام با انهمه الف نیست نمی دانم چند وقت هست که گوشه ای کز می کنم .تازگیها کز کردنهایم زیاد شده نمی دانم چند وقت هست که جوابهایم سر بالا شده اند خودم هم سر بالا شده ام نمی دانم چن وقت است که چشم می دوزم به اسمت .نمی دانم چند وقت است که ذره هایم را باد با خود می برد و من به امید کلامی با قیمانده هایم را جمع می کنم تا از دست باد در امان بماند و وقتی که تو می ایی باز هم چیزی از منِ من باقی مانده باشد . می ترسم که روزی دیگر چیزی از من نمانده باشد مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کســـی مردم و خاکسترم را باد بــــــرد بهترین یارم مرا از یاد بــــــــرد
پا برهنه روی زمین سرد پشت بام ایستاده ام از بالا به پایین نگاه می کنم خیال پریدن وسوسه ام می کند چیزی سرد در سینه ام بالا می رود راه نفسم را می بندد سخت گلویم را می فشارد تند تند پلک می زنم قطراتی گرم از چشمانم پایین می ریزد نفسم می گیرد از این هوا . کم کم محو می شوم .ارام ارام .شده ام اتشی چوبی نیم سوز.تنها نوای نایی مانده تا خاموشیم .دلم هوای .... تنها مانده ام .خیال پریدن وسوسه ام می کند هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده هــــــای تلخ من گریه تنهاییم را حس نکــــرد در هجوم لحظه های بیکسی درد بی کس ماندنم راحس نکرد انکه با اغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حـــــــــس نکرد
همه مهمانیم مگر نه؟
|
About![]()
باز می اید صدای چک چک غم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 شهریور 1383 Authorsالمیرامهمان بابک Links
برای هیچ کس... |