تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

حرفهایم نمک نداشت.اشکهایم هم . بغضهایم هم همینطور . برعکس تو که تمام حرفهایت نمک داشت . بر عکس تو که تمام اشکهایت ندیده ات نمک داشت و بغضهایت هم. حالا تو ارام نشسته ای و من در تلاطمم .حرفهایت هم عجیب نمک گیرم کرده . یادت هست که می گفتم....اصلا چیزی از من به خاطر داری؟یادت هست می گفتم من حرمت نمک را نگه می دارم .حرفهای تو نمک گیرم کرده .

شده ام شبیه گنجشکی بی پناه .

می دانی می ترسم. اینبار واقعا می ترسم .کاش بودی .کاش

دیوانه ام نه؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت23:23توسط المیرا | |

 

می خواهم کودکیهایم را قاب بگیرم می خواهم در چشمهای تو قابش بگیرم اخر می دانی غم چشمهای من رابر داشته چشمهای من هر شب طوفانی است هرشب سیل چشمهای من را می برد چشمهای تو شفاف است برای کودکی هم باید چیزی شفاف پیدا کرد چشمهای من دیگر مات شده دیگر لبم به همان گوشه لب هم بالا نمی رود .حالا هی راه می روم و صورتم خیس خیس است .راست می گویی شانه های فور افتاده غم را به خاطر نمی اوردند چون شکسته اند .این روزها می سوزم اتش می گیرم شعله می کشم و خاکستر می شوم این روزها این شده کار هر روزم .می خواهم تمام لبخندهایم را لبهای تو ببخشم. درد این روزها امانم را می برد هر روز می سوزم و اتش می گیرم شعله می کشم و خاکستر می شوم با این اتشها چرا نمی شود چراغ ان سوی پنجره را روشن کرد ؟می خواهم کودکیهایم را قاب بگیرم .همان کودکیهایی که کفرت را در می ارود می خواهم قاب بگیرمشان و بدمش به خودت می خواهم قلبم را هم قاب بگیرم اما این را در چشمان خودم قاب می گیرم . چیز شکسته که ارزش ندارد دارد؟

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت23:31توسط المیرا | |

می دانی نازنین همین است دیگر

می ایند می مانند عادت می دهند و می روند و تو می مانی .تو می مانی و دنیایی خاطره و حرف .تو می مانی و دنیایی واژه که دور سرت تاب می خوردند .ورجه ورجه می کنند

می دانی رسم دنیا همین است کسی که خیلی دوستش داری زود از دست می دهی .می پرد مانند پرنده ای که از قفس ازاد شود پر می گیرد و تو می مانی و نگاهی حسرت بار .فکر می کنی تا ابد کنارت می ماند .اما تا به خودت می ایی باز خودت  مانده ای و خودت .هنوز خوب سیر تماشایش نکرده ای که می رود تو می مانی و جاده ای خالی .حتی ردی هم باقی نمانده .جاده ویران شده .همیشه همینطور بوده وقتی که می رود تو آنقدر غرق در خاطرات می شوی که  نام روزها را فراموش می کنی .دیگر هیچ فرشته ای به خوابت نمی اید .دیگر نمازهایت بوی عشق ندارد .از عقربه های ساعت می گریزی معلوم نیست تو از آنها می گریزی یا آنها از تو .همیشه همینطور بوده  وقتی او می رود کلمات لال می شوند انگار همه شان خفه شده اند وتو خفه تر از تمام کلمات تنها به جاده ای بی بازگشت چشم دوخته ای .ساده  دلانه گمان می کنی روزی بر می گردد .روزی دست در دست او تا خود اسمان می روی و دامنت را از ستاره ها پر خواهی کرد .همین کارها را می کنی که می گوید بچه ای دیگر .

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت23:56توسط المیرا | |

نمی دانم دوست داشتم چه بگویم. شاید دوست داشتم مانند خودت بگویم .بگویم متنفرم .بگویم دیگر برایم وجود نداری .اما می دانم که اگر ایناها را بگویم دروغ گفته ام .دروغ گفته ام که دیگر برایم وجود نداری.نمی دانم که می دانی یا نه این روزها کارم گریه است و گریه است و گریه .هر چند خودت گفتی برایت مهم نیست .گفتی زیاد جدیم نگیرند .دلم می خواست بگویم تمام شد . دلم می خواست می توانستم دلم را جدی نگیرم همانطور که تو جدی نگرفتی .اما نشد . به قول خودت حرف حرف دل است اب و گل نیست که لگد مالش کرد و قالبش زد .دل من هم باز به قول خودت کودک است و دیوانه .کودکی که گم شده میان این همه محبت و تنفر .کودکی که مانده حالا باید چکار کند

غم من پا برجاست

گاه گاهی می زنم لبخندی

تا خلائق زمن این راز نپرسند که ای دیوانه

تو چرا غمگینی

امروز سراغ همان فالی رفتم که برایت گرفته بودم  .

دوست نزدیکتر از من به من است

این عجبـــــتر که من از وی دورم

چه کنم به چه زبـــــــــــانی گویم

یار نزدیک منو و من مهـــجورم

یادت هست می گفتی اگر قهر کنی  کار به یک ربع هم نکشیده اشتی می کنی حالا من مانده ام ساعت من خواب است یا ربع ساعتهای تو طولانی است نمی دانم.

تنها می دانم این دیوانه رام نشدنی هوایت را کرده همین .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت0:36توسط المیرا | |