|
حرفهای دوستانت را می خوانم و هق هق می کنم .ارام می خزم گوشه اتاق جایی که هیچ کس نتواند مرا از آن کنج بیرون بکشد .نه .هق هق نمی کنم. ضجه می زنم .اتاق پر است از کاغذ .پر از دست نوشته های تو. پر از بوی تنهاییم .دلم همراهیت را می خواهد .قرارمان با هم رفتن بود هر چند مرا نبردی اما دیشب شنیدم تنها هم نر فته ای . حالا مشت مشت قرص می خورم بدون اینکه عقلم همراهی کند .حالا منهم چمدان سفرم را بسته ام و در جاده به انتظار نشسته ام . یادت هست من هنوز خداحافظی نکرده ام .هنوز هر کسی را که می بینم سیگار به دست دارد با دقت نگاه می کنم .حالا هر روز زندگیم را ورق ورق می کنم و خط خطی می کنم .حالا تنها منتظر دیداریم و بعد هم ... حالا اگر تمام عالم هم بگویند لیاقت تو را نداشتم من کار خودم را می کنم .باز هم تو عجله کردی و زودتر رفتی باز هم عجله کردی .
هنوزم باورم نمی شه .هنوز اروم اروم اشک می ریزم و باور نمی کنم .هنوز صدای تسلیت دوستان بلنده و من باور نمی کنم .باور نمی کنم که بابک یکشنبه از پیش ما رفت .باور نمی کنم .دلم یم خواد جیغ بکشم .با بلندترین صدای ممکن جیغ بزنم.حالا بابک اروم خوابیده بدون اینکه هیچ کدوم از ارزوهاش براورده شده باشن .حالا بابک اروم خوابیده بدون اینکه هیچ کدوم از گنجیشکهای که به نیت شفای اون خریبدم ازاده شده باشن .حالا بابک اروم خوابیده بدون اینکه دردی داشته باشه و من این بار پر از دردم .پر از گریه .پر از خاطره و حرف نگفته .حالا من هستم بدون اینکه باهاش خداحافظی کرده باشم . بابک یکشنبه فوت کرد .گل گلدون من در باد شکست فرصت تمام شدو حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکســـت تا آمدم که با تو خداحافظـــــــــــــی کنم بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست بابکم خداحافظ
حالا آفتاب روي شيشه كمرنگ تر شده است و شبها بلند مي شوند. می گویم این نوشتن گاهی خیلی بد است. اما گاهی هم خیلی خوب...
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به جان دوست دارمـت تا دامن کفن نکشم زیر پای خـــــاک باور مکن که دست زدامن بدار مـــــــت محراب ابروان بنما تا سحرگـــــــی دست دعا برآرم ودر گردن ارمــــــــــت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلــــی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمـــــــت خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طیب بیمار باز پرس که در انتظارمـــــــــــت صد جوی اب بسته از دیده بر کنــــآر بر بوی تخم مهر که در دل بکارمــــت می گریم و مرادم ازاین سیل اشک بار تخم محبت است که در دل بکارمـــــت بارم ده از کرم بر خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمـــــت خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه خنجـــــــر گذارمـــــــت کاش می توانستم سرخترین گل را تقدیم چشمانت کنم من تمام بی کسیهایم را قامت بسته ام و تمام عشقم را به سجده نشسته ام هر روز به دنبال قاصدکی تمام دشت دلم را می دوم تا قاصدمی بیابم وحرف دلم را درگوشش زمزمه و کنم و پروازش دهم
همیشه یه سری از نوشته هات می ترسوندم همیشه خدا .همیشه و همیشه با یه سری از نوشته هات گریه کردم .همیشه خدا .یکی از نوشته هاتو بی اجازت می ذارم اینم یکی از همون نوشته هاس باید می رفتم خداحافظی.. سرم درد می کرد به همون دلايلي كه ميدونيد...گفتند صبر کن دم غروب برو.... گوش دادم. خوب راست می گفتند سرم درد می کرد. درد می کند. سر راه حتی یک شاخه گل مریم هم پیدا نکردم. رز سرخ خریدم . خواهرکم هم آمده بود. ترسید تا خانه رفتگان نرسم. من نام و شماره آن قطعه را نمی دانم.نمی خواهم بدانم. تازه هیچ وقت هم که نمی گذارند تنها بروم. همیشه یک بلدراه همراهم هست که بگوید کجا باید پیچید و کجا باید ایستاد. راستش را بخواهی من در راه آن خانه کور و کر می شوم.جهان هم سنگی می شود. در و دیوار و خیابان می شود سنگ. سرد.سخت....ای ی ی ی... ببخش که بی اجازت برش داشتم اما عجیب به نوشته هات عادتم دادی مثل خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادتم دادی .مثل مهربونیات کاش می دانستی چقد می ترسم .بذار هنوزم خیال کنم هستی
|
About![]()
باز می اید صدای چک چک غم Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 شهریور 1383 Authorsالمیرامهمان بابک Links
برای هیچ کس...
|