تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

حرفهای دوستانت را می خوانم و هق هق می کنم .ارام می خزم گوشه اتاق جایی که هیچ کس نتواند مرا از آن کنج بیرون بکشد .نه .هق هق نمی کنم. ضجه می زنم .اتاق پر است از کاغذ .پر از دست نوشته های تو. پر از بوی تنهاییم .دلم همراهیت را می خواهد .قرارمان با هم رفتن بود هر چند مرا نبردی اما دیشب شنیدم تنها هم نر فته ای .

حالا مشت مشت قرص می خورم بدون اینکه عقلم همراهی کند .حالا منهم چمدان سفرم را بسته ام و در جاده به انتظار نشسته ام . یادت هست من هنوز خداحافظی نکرده ام .هنوز هر کسی را که می بینم سیگار به دست دارد با دقت نگاه می کنم .حالا هر روز زندگیم را ورق ورق می کنم و خط خطی می کنم .حالا تنها منتظر دیداریم و بعد هم ...

حالا اگر تمام عالم هم بگویند لیاقت تو را نداشتم من کار خودم را می کنم .باز هم تو عجله کردی و زودتر رفتی باز هم عجله کردی .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت21:37توسط المیرا | |

هنوزم باورم نمی شه .هنوز اروم اروم اشک می ریزم و باور نمی کنم .هنوز صدای تسلیت دوستان بلنده و من باور نمی کنم .باور نمی کنم که بابک یکشنبه از پیش ما رفت .باور نمی کنم .دلم یم خواد جیغ بکشم .با بلندترین صدای ممکن جیغ بزنم.حالا بابک اروم خوابیده بدون اینکه هیچ کدوم از ارزوهاش براورده شده باشن .حالا بابک اروم خوابیده بدون اینکه هیچ کدوم از گنجیشکهای که به نیت شفای اون خریبدم ازاده شده باشن .حالا بابک اروم خوابیده بدون اینکه دردی داشته باشه و من این بار پر از دردم .پر از گریه .پر از خاطره و حرف نگفته .حالا من هستم بدون اینکه باهاش خداحافظی کرده باشم .

بابک یکشنبه فوت کرد .گل گلدون من در باد شکست

فرصت تمام شدو حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکســـت

تا آمدم که با تو خداحافظـــــــــــــی کنم

بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست

بابکم خداحافظ

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت14:11توسط المیرا | |

حالا آفتاب روي شيشه كمرنگ تر شده است و شبها بلند مي شوند.
حالا دم صبح و آخر شب بيشتر از هميشه خواهم لرزيد.
حالا دوباره صداي زوزهُ باد پشت پنجره مي پيچد و برگهاي مرده را كف مهتابي مي ريزد.
حالا من مي نشينم و از زور تب سرگيجه مي گيرم و يك بند سرفه مي كنم و با اين همه دوباره يك وينستون ديگر آتش مي زنم.
به هرگز مي انديشم كه نيست و به اين هميشه كه انگار تا هميشه خواهد بود و من هر چه مي روم از او دور نمي شوم.
مي داني؟
دلم صراحت مي خواهد.
دلم جرات فرياد, صداي داد و در به هم كوبيده مي خواهد.
دلم خواب عميق بي دارو, موهاي بلند سياه و چشمان بي چروك مي خواهد.
دلم دستهايي كه نمي لرزد, مچ پايي كه ورم نمي كند و سر بي درد مي خواهد.
دلم بيني هاي عمل نشده و موهاي بور نشده و فارسي ترجمه نشده و يك استكان چشم پوشي مي خواهد.
مي داني...
دلم دانستن مي خواهد و فرصت, گشاده دستي و لبخند, پرسش و اشتياق...دلم همراهي مي خواهد.
حالا از عطر باران هم بوي خشكسالي مي آيد و قحطي, من ميان اين همه دايره چرخ مي زنم و تنم به رنگ برگهاي پاييزي در مي آيد.
دلم يك خط آبي مي خواهد و يك آسمان روشن و يك دست مهربان...
دلم هق هق با اشك مي خواهد و بغض فرو نخورده و لبهايي بي ترك و انتظاري كه پايان داشته باشد.
مي داني...
مي خواهم هر چه فضيلت و تسلا و بهانه و دستاويز و همدردي و بهانه و سكوت و فرار است را بالا بياورم.
دلم مي خواهد چنگي بزنم در روياها و فكرها و خيالم...
دلم...
مي داني؟


دلم تو را مي خواهد.

می گویم این نوشتن گاهی خیلی بد است. اما گاهی هم خیلی خوب...
چونان وقتی که بهار می شود و به یک باره می بینی باید صدها سلام آشنا را پاسخ بگویی... با چشمان تر و با گلوی خشک... می بینی که به برکت همین جنون است که نامت را صدها نفر می دانند و به یاد می سپارند و به زبان می آورند...
حالا با خودم گفتم که بنشینم و آرزو کنم که امشب آسمان این شهر دور صاف باشد تا من دستی دراز کنم از سر تمنا و برایت دامنی ستاره بچینم. هر چند هیچ کدام به روشنی ستاره ی داوود نباشند بر بازوبندی کودکی که سال ها پیش در جاده ای سر د و سنگی در همین نزدیکی ها با قدم هایی شمرده به راهی بی بازگشت می رفت.
بعد همه ی ستاره ها را روانه ی آسمانت کنم تا تو در میان آن ها رخشان ترین را برگزینی و بگذاری کنار بالینت تا تمامی شب های شبات را روشن کند.
حالا با خود گفتم که بنشینم و آرزو کنم که کاش هر شب آسمان این شهر دور و شهر تو و همه ی شهرها پر باشد از ستاره گانی که همه رخشان باشند و هلال ماهی که درخشان باشد و آسمانی که مرز نشناسد.
با خودم گفتم...
با خودم گفتم بی گمان یک روز نه چندان دور دست زن جوانی با گیسوان بلند که در شگفتزاری دور خانه دارد می گیرم و پیش تو می آیم. بعد نام هر دوی شما را بر پاره کاغذی سفید می نویسم و در شیار آن دیوار سنگی به امانت می گذارم.
اما بعد...
بعد بی گمان چشم هایم را خواهم بست و پنجه ای بر دیوار خواهم کشید تا خدایش بداند من از دیوار هم گذشته ام.
آن هم با دست های خالی.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت15:13توسط بابک | |

 

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت                      جانم بسوختی و به جان دوست دارمـت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خـــــاک                      باور مکن که دست زدامن بدار مـــــــت

محراب ابروان بنما تا سحرگـــــــی                        دست دعا برآرم ودر گردن ارمــــــــــت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلــــی                       صد گونه جادویی بکنم تا بیارمـــــــت

خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طیب                    بیمار باز پرس که در انتظارمـــــــــــت

صد جوی اب بسته از دیده بر کنــــآر                     بر بوی تخم مهر که در دل بکارمــــت

می گریم و مرادم ازاین سیل اشک بار                   تخم محبت است که در دل بکارمـــــت

بارم ده از کرم بر خود تا به سوز دل                    در پای دم به دم گهر از دیده بارمـــــت

خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد                  منت پذیر غمزه خنجـــــــر گذارمـــــــت

 

                                                           کاش می توانستم سرخترین گل را تقدیم چشمانت کنم

من تمام بی کسیهایم را قامت بسته ام و تمام عشقم را به سجده نشسته ام  هر روز به دنبال قاصدکی تمام دشت دلم را می دوم تا قاصدمی بیابم وحرف دلم را درگوشش زمزمه و کنم و پروازش دهم

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت22:39توسط المیرا | |

همیشه یه سری از نوشته هات می ترسوندم همیشه خدا .همیشه و همیشه با یه سری از نوشته هات گریه کردم .همیشه خدا .یکی از نوشته هاتو بی اجازت می ذارم اینم یکی از همون نوشته هاس

باید می رفتم خداحافظی.. سرم درد می کرد به همون دلايلي كه ميدونيد...گفتند صبر کن دم غروب برو.... گوش دادم. خوب راست می گفتند سرم درد می کرد. درد می کند. سر راه حتی یک شاخه گل مریم هم پیدا نکردم. رز سرخ خریدم . خواهرکم هم آمده بود. ترسید تا خانه رفتگان نرسم. من نام و شماره آن قطعه را نمی دانم.نمی خواهم بدانم. تازه هیچ وقت هم که نمی گذارند تنها بروم. همیشه یک بلدراه همراهم هست که بگوید کجا باید پیچید و کجا باید ایستاد. راستش را بخواهی من در راه آن خانه کور و کر می شوم.جهان هم سنگی می شود. در و دیوار و خیابان می شود سنگ. سرد.سخت....ای ی ی ی...
خواهرکم آب آورده بود سنگ خاکستری را بشوید. به گلدانها هم آب داد. من اشک می ریختم و فکر می کردم اشکهای من حتی به درد شستن مصراع اول شعر روی سنگ هم نمی خورد.شعر را هم خودم انتخاب کرده ام.در غروب یک روز پاییزی.
ای آتش افسردهٌ افروختنی
ای گنج هدر رفته اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم
ای زندگی و مرگ تو آموختنی
من فقط اشک می ریختم. تنها کار به درد بخورم همین بود که مثل همیشه یک نخ وینستون آتش زدم و کنار سنگ خاکستری نشستم و سیگاری دود کردم. مثل همیشه. با هق هق.
خواهرکم می گفت دور و برمان شلوغ بود. یادم نمی آید کسی را دیده باشم. مثل همیشه محو تماشای آن دو چشم خاکستری تیره بودم که به من خیره شده بود. عکس را خودم گرفته ام. در پاریس. توی قایق. روی سن.پاییز بود. ای ی ی ی ....
باید راه می افتادیم. آفتاب داشت غروب می کرد. سفارش کرده بودند نباید در تاریکی خانهٌ رفتگان درنگ کرد. راستش را بخواهی نفهمیدم چرا. من از تاریکی نمی ترسم. تازه کنار پدر که بنشینم از هیچ چیز نمی ترسم. حتی از تنهایی.ای ی ی ی...
آخر سر خم شدم روی سنگ تا پدر را ببوسم به عادت همیشه.بوسیدمش...چیز دیگری یادم نمی آید..تا ديروز كه بيدار شدم...

ببخش که بی اجازت برش داشتم اما عجیب به نوشته هات عادتم دادی مثل خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادتم دادی .مثل مهربونیات

کاش می دانستی چقد می ترسم .بذار هنوزم خیال کنم هستی

+نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت14:8توسط المیرا | |