تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

خواستم بگویم من به آن نادیدنی ستایش شده کافر شده ام گفت نه نگو گفت ننویس خواستم بگویم از تو نادیدنی تر از او هم دل بریده ام خندید گفت ان زمان که باید دل می بریدی دل بستی حالا دل بریدنت چیست؟خواستم بگویم تمام کسانی که روزی بودند ادعایشان دوستی بود کجایند .خواستم بگویم حالا هر وقت که تنها می شوم تنها اشک می ریزم و اشک و اشک.خواستم بگویم مات شده به موهای بلند و سیگار های وینستون .نگفتم .نگفتم چه کشیده ام از این رفیقان پر ادعا .نگفتم دلبسته یک دروغ شدم و زیر چرخهای این دورغ انچنان له شدم که گندم هم زیر چرخ اسیاب له نمی شود .خواستم بگویم...دیگر هیچ نمی گویم که گفتنی برایم نمانده  .خنده ام می گیرد از این چرخ روزگار که چه بی رحم است .

برای تو می نویسم برای تو که می دانم هنوز هم از گوشه و کنار می خوانی برای تویی  که به خیال کودکانه ام می شناختمت اما از هر غریبه ای تر غریبه تر شدی.برای تو می نویسم که گم شده ای میان هزاران واژه .هزارن حرف .شاید هم هزاران دروغ.برای تو می نویسم که هرگز حلالت نکردم .برای تویی که هنوز هم منتظرت هستم .برای تو که دیگر نیستی .

یادت هست از توخواسم برایم چیزی بگذاری .ارزویی .خنده ای . انتظاری و تو گفتی در انتظار برگشتنم بمیر.حالا من مرده ام در انتظاری بی پایان .هر روز می بینم که تشیع می شوم روی دستهای کسانی که فقط از دوستی ادعا را یاد گرفته اند .روی دستایی کسایی که از عشق فقط یه لب زدن کلمه رو یاد گرفتن .

به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بهت یه چیزی رو بگم که  می دونم که باور نمی کنی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت18:56توسط المیرا | |

برای او ،یگانه شاید هم بیگانه

نمایشگاه کتاب 86

زود رسیده بودیم 8 صب بود هنوز نمایشگاه شروع به کار نکرده بود . تو محوطه  زیر یکی از این المانهای کتاب و کتابخوابی نشستیم .یه خانواده ای اومدن جلو ما وایسادن  یه پسر 4_5 ساله داشتن با یه دختر 2_3 ساله .دختر بجه تو کالسکه نشسته بود پسره کنارش ایستاده بود .یه گروه از این دختر بچه مدرس ای ها اومدن  کنار کالسکه از دختره پرسیدن اسمت چیه ؟پسره دستاشو دور کالسکه حایل کردو گفت نگو بعدم با هزار زحمت  خواهرشو بقل زد و از کالسکه کشوند بیرون با خودش کشون کشون برد .قلب من عین یه تیکه یخ شد.تو که می دونی دارم از چی حرف می زنم نه؟

برای شناس شاید هم ناشناس

حالا انگار میان این همه اشنا غریب تر شده ام .حالا هر روز غربتم رومی شنوم و صدام در نمی اد از شانس خوش ما هیچ کسم تو این شهر بی در پیکر غریب نوازی بلد نیس هی .....حالا گاهی می شنوم می گن دوست دارم .نمی دونم چرا قسم خوردی این فعلو صرف کنی .حالا انگار تو هم فهمیدی این کلمه ...نه نفهمیدی .اگه فهمیده بودی عینهو نقل و نقل خرجش نمی کردی .تو هم می دونی چی دامر می گم نه

برای تو دوست شاید هم دشمن

کودکانه باور می کنم .با هر حرفت خندم می گیره .با بعضی از حرفات نگران می شم . اما خنده داره که تا یه حرفی می زنم می گی دروغ می گی .

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

 

ناز کم کن که در اين باغ بسی چون تو شکفت

گل بخنديد که از راست نرنجيم ولی

 

هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

 

ای بسا در که به نوک مژه‌ات بايد سفت

 

این جزو گانه ها نیست

اهای با توام  با تو روتو برگردون و نگام کن می دونم که می دونی کی  هستی منم می دونم ای با توام روتو برگردون .تو چرا خودتو قاطی این گانه های بیگانه کردی هان؟کودکانه هایم را تو باور کن .دلم هوای.......

می دانی دلم هوای که را کرده نه

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت14:4توسط المیرا | |

دل ما سرطاقچه عادت بود که طفلکی لب پر ،لب پر که پر پر شد . تازگیها فهمم بیجک گرفته که عشق هم مثل نیلوفر است .هر چه بی محلیش هم که کنی هر چه لگد مالش هم که کنی ،گاه و بیگاه ابش هم که بدهی ،سالی به دوازده ماه ناهش هم که کنی ،خودش را به جایی می گیراند و بالا می کشد .آنقدر بالا می کشد که باید سرت رابالا بگیری و نگاهش کنی .برای نیلوفر مهم نیست کی بکاریش ،سطحی بکاری یا عمیق .کود بدهی یا نه .رشد می کند برگهایش را خاک هم که بگیرد .کبرنه هم که ببندد باز بیخیال،رشد می کند . آخرالامر همب ا گلی خوش  رنگ شگفت زده ات می کند . تازگیها فهمم بیجک گرفته که عشق هم همین است .

راستی باید کسی را گیر بیاروم و بگویم اشتباه کردی من ،من او نیستم من علی فتاح نیستم من هیچ کس  نیستم.باید بگویم باید فریاد بزنم اهای همیشه همه چیز انطور نیست که می بینی .همیشه ...هی هیهات بازهم اراجیف می گویم نه؟هی هی هی

+نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت0:38توسط المیرا | |