تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

هی فلانی...؟...می دانی؟...

می گویند رسم زندگی چنین است !!!!!!!


می آ یند.......


می مانند .......


عادتت می دهند.......


و می روند.......


و تو در خود می مانی .......


و تو تنها می مانی .......


راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟


 دیگر منتظر جواب تو نیستم...


من جوابم را گرفتم...


و دانستم كه تو هم ............

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت0:35توسط المیرا | |

پیشترها،زمان دقیقش یادم نیست اما یادم هست که زیاد دور نبود ، گمانم بود که دروغ گفتن تنها این است که به سوالی که جوابش رامی دانی چیز دیگری بگویی به سوالی که پاسخش اری است نه بگویی یا بالعکس .اما بعدتر ها،که همین حالا هم بخشی از آن است،تازه فهمیده ام دروغ می تواند پاسخ سربالا دادن به اعتماد هم باشد .نمی دانم می فهمی که چه می گویم یا نه مطمئنا می فهمی
دروغ می تواند انقباض اجباری لبها به جای لبخند هم باشد .می دانستی دروغ می شکند .سنگ است .از سنگ هم سختر است . می شکند  . بد هم می شکند
                                       نقابت را بردار من زیر نقاب را دیده ام

تصمیمی گرفته ام

می خواهم به قبرم باز گردم.

میان شما جای منه ساده نیست.

نه من لیاقت دغل بازی های شما را دارم!!!
و نه شما ارزش صداقت من را دارید!!!

فقط ..

تنها کاری نکرده باقی مانده......

سنگ قبرم را چه کسی روی سرم میگذارد؟

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت20:2توسط المیرا | |

پشت هزار واژه پنهان می شوم تا تو ترسم را نبینی بلند می خندم تا تو صدای گریه ام را نشنوی ارام حرف می زنم تا تو هق هقم را با صدای باد اشتباه بگیری .به خودم می پیچم از ترس .شده ام شبیه ان گنجشکی که پرو بالش شکسته و کودکان هم سنگش می زنند .می ترسم که مبادا دستهای پاییزیم را به تو بدهم و تورا هم پاییز در  رباید .می ترسم سرمای وجود من تورا هم بر بگیرد و بهار وجودت را ریشه کن کند .از ترسهایم برایت نمی گویم که تو را هم ترس در بر بگیرد .نمی داتم .مانده ام که سنگینی غربتم را در پناه کدام اغوش فریاد کنم که سر خم نیاورد و طاق  قامت خم نکند.حل شده ام میان این همه غصه........

 دستم را نگیری غم می کشد به زیرم

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت23:57توسط المیرا | |

ارام گرفته .انقدر ارام که انگار مرگ بر این صنوبری شکل میان سینه مستولی شده.عادت کرده ام .عادت کرده به زخمهای رفیق و نارفیق .چشمهایم گر می گیرد .درست مثل وقتی که تو سیگاری می گیرانی چشمهایم گر می گیرد و قلبم خاکستر می شود و من می تکانمش درست مثل وقتی که تو آن وینستون لایت را می تکانی آرام آرام.کاش می شد .کاش می شد من این صنوبری را دور بیندازم درست مثل وقتیکه سیگارت به انتها می رسد می اندازیش و زیر پا لگد مالش می کنی .می دانی ؟گله ای از نارفیقان نیست و از رفیقان جرات گلایه. که شرط نارفیقی زخم است و شرط رفاقت ....هی که چه بگویم

حالا آرام شده ام چون دیگر مطمئنم که تو می خوانی

+نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت22:23توسط المیرا | |