تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

سییییییییییلام(به لهجه بهروزی)

امروز یعنی یکشنبه تولد این جناب اقای مارمولک بهروز هستش .اقای مارمولک امروز ۱۹ سالش  می شه .بچه زود بزرگ شد اشک شوقه بابا .خوب .کادوهاتونو به من تحویل بدین لطفا ایشون کادوشونوگرفتناینم  کادوهای اقاس

فرستادم براش خریدن اوردم

رفتیمم واسه اقا گل بخریم هیچ جا نبود رفتیم از پارک بکنیم زنبور هم نیشمان زد

 

یاد بگیرین .!

بعدم دیگه خودمون حوصلمون نشد بریم براش کیک بگیریم همسترمو فرستادم بخره بیاره بازم دوبل یاد بگیرین.حیونای شما که از این کارا بلد نیستن .دلتون اب

اینم کیک .البته این کوچولو کیک اندازه خودش گرفته .نمی دونم من بخورم . به شما بدم؟خودش بخوره؟ به بهروز بدم.چی کار کنم؟

خوب ما بریم خودمون کیک بگیریم بیایم.این کیکه برا این جناب همستر و خانومشم کافی نیست .نگاه انگاری خانومش درست کرده دلتون سوبل اب

تولدت مبارک بهروز .امیدوارم هر روزت مثل اسمت باشه

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت20:34توسط المیرا | |

نمکیه ،نون خوشکیه؛ نمکییییییییییه

پسرک از من هفت ساله دوسال بزرگتر بود .ساعت 10 صب بود من و برادرم توی رختخواب زیر پتو هامون دراز کشیده بودیم .هوا سرد بود .مامان بزرگ می خواست نون خشکارو با اسباب بازی عوض کنه .اسباب بازی برای ما .پسرک از مامان بزرگ خواست اجازه بده که بیاد تو اتاق و فوتبالیست هارو نگاه کنه و مامان بزرگ گفت باشه.پسرک گاریشو گذاشت دم در .اومد توی اتاق .توی اتاقی که من و برادرم زیر پتوهای گرممون دراز کشیده بودیم و تلویزیون نگاه می کردیم .پسرک کز کرد گوشه اتاق و به تلوزیون خیره شد.منم به پسرک .با حسرت به تلویزیون نگاه می کرد .وقتی داشت می رفت نگاهش دنبال گرمی اتاق بود .هنوز نگاه حسرت بارش تو یاد من هفت ساله مونده پسرکی که همش دو سال از من هفت ساله بزرگتر بود

هیچ وقت نتونستم با اون اسباب بازیا بازی کنم.

نون خوشکییه ؛نمکییییییه،نون خشکییییییییییییه.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت1:27توسط المیرا | |

سلین! ینی سلام!

چطورین؟ خوفین؟ چه حال چه خبر؟ مرسی منم بد نیستم، کمو کان زنده ایمو در خدمتتون!( نه که روزی 3 وعده براتون آپ میکنم! )

خب همون طور که از شواهدو قرائن( درست نوشتم؟!) پیداس اسمه من بهروزه! البته شما می تونین آقا بهروز صدام کنین!! اهوم، اهوم...به اصطلاح دانشجو ام، 19 سالمه( البته هنوز 13 روز مونده تا 19 سالم تموم شه! جهته اطلاعتونم تولدم 26ام اسفنده...یادم بندازین کد پستیمم بنویسم برا کادوهاتون!) خب داشتم چی می گفتم؟ آها، بعد جنسیتمم از اسمم معلومه که پسرم پس پرسیدن نداره! سواله مهمی که الان به ذهنتون خطور می کنه اینه که ساکن کجامو بعدشم وضعیته...وضعیه... وضعیته چی میگن؟ وضعیته تاهل؟ نه! نمی دونم حالا! خلاصه این که مجردمو ساکنه مشهد!

حال از وصفه خود که بگذریم(!) می رسیم به این وبلاگ. زندگی را ببوس!( به لهجه مشهدی Boboooos!)

عجب اسمی...المیرا خانوم؟ شما خجالت نمیکشین؟ این چه اسمیه؟ والا قباحت داره! زندگی را ببوس؟! ینی چی؟ ینی مثلا من برم دختر همسایمونو ببوسم؟! یا مثلا یکی از بسیجیای دلاوره حوزه بسیجه آبشار دوقلو رو؟! ده نمیشه دیگه خواهر من! حالا اون دختره همسایرو شاید بشه یه کاریش کرد ولی دیگه اون یکی رو راهی نداره! اصرارم نکن! حالا میگین چه ربطی داره؟ خب مگه اینا جزو زندگیه منو شما نیستن؟ هستن دیگه؟ نه جونه من هستن یا نه؟!! خب هستن دیگه!!! پس میبینین که ربط داره! آره برادر!

من اول پیشنهاد می دم اسمه وبلاگو تغییر بدیم به " دختره همسایه را ببوس!" بعدش باهم صحبت می کنیم!!

ها ها ها! چطوره؟ خووووووو...آخ! غلط کردم المیرا! نزن تو رو جونه عمت! اه، مایتابرو چرا ورداشتی؟!

خیلخب بابا! داشتم شوخی می کردم!

اهوم اهوم...خب داشتم می گفتم، اسمه وبلاگ که عالیه! اصن مارو چه به اسمش؟ به ما گفتن بیا اینجا نمک بریز!ببخشین، بنویس! مائم داریم می نویسیم! سعیم می کنیم بهتون کمک کنیم که دختره... ببخشین، زندگی رو ببوسین! ینی چی؟ ینی که از بودن با این زندگی خانوم(!) خوشحال باشین! دوسش داشته باشین! درسته، سختیایی داره، بعضی وقتام کخش می گیره می پره بهتون! ولی اینجا سعیمون اینه که وادارتون کنیم این خانومو دوس داشته باشین! منظورم زندگیه! کسیم که دوسش دارینو چی کار میکنین؟ ها؟ نشنیدم؟ چی؟ ******؟ منحرفا! نه برادر! می بوسینش! بعدش کم کم متوجه میشین که چقد شیرینه این زندگی!

این خانوم اینجوریه که باید تلخیاشو بچشی تا بعدا بتونی شیرینیشو درک کنی. چرا؟ چون پایه ی منطقه ما آدما بر اساسه مقایسس! شما تا سختیه زندگی رو نچشی، شیرینیشم برات اونقدر خوبو نازو جیگر نیس!! پس از حوادثه زندگی فرار نکنین، هر کس طاقته سربالاییه زندگیشو داشته باشه مطمئنا به سرپایینیشم میرسه! ( عجب فیلسوفی شدما سه سوته!)

خلاصه اینکه تیک ایت ایزی! الانم حیف که با بروبچس قرار دارم وگرنه تا 3-2 ساعتی براتون منبر می رفتم!

اوم...دیگه این که سعی میکنیم چند وقت یه بار بیایم اینجا تریپ مشاوره و روانشناسی(!) ورداریمو بریم بالا منبر! شوخی کردم، من خودم از نصیحت کردن خوشم نمیاد. نصیحتم نمیکنم چون اولندش خودم هنوز اوله راهمو تجربه یخ! دومندشم که خوشم نمیاد از نصیحت کردن! ها؟ چی؟ یه بار گفتم اینو؟ خب می خواستم دقته شما رو بسنجم! آره دیگه! ولی سعی می کنیم اگه چیزه جالبی درباره روشای بهتر زندگی کردن، کنار اومدن با مشکلاتو از این جور چیزا پیدا کردیم براتون بذاریم تا حالشو ببرین! شایدم بعضی وقتا برا تنوع کتاب معرفی کردیم و کارای دیگه که الان یادم نمیاد! از همین کارایی که بچه خوشحالا تو وبلاگ می کنن!! هیم هیم( این خندس مثلا!) نه مزاح کردیم! سعی می کنیم یه ذره فرق کنیم با بقیه!

سر بزنین، نظر بدین، زندگی رو ببوسین.

 

"آسمون آبیه، هوا خوبه، آفتاب قشنگه!" چرا یه روزه خوب نداشته باشیم؟

                                                                                                 افشین قطبی

 

تا بعد

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت23:41توسط | |

با چشمانی بی روح نگاه می کنم .چشم از لرزش یکنواخت عقربه ها بر می دارم .نگاه می کنم اما نمی بینم .خیلی وقت است نگاه می کنمو نمی بینم .حرف نمی زند . تنها نفس می کشد.نفسهایش سنگین است درست مثل نگاهی که اگر روزی بینمش به گمانم سنگین باشد .هنوز صدای نفسهایش ارامم می کند .به گمانم کلافه است زا این سکوت .حرف می زند استدلال می اورد و من هنوز به دنبال صدای نفسهایش سکوت کرده ام.ارام فکر می کنم چقد از کودکیهایم دور شده ام .نمی دانم.اما می دانم که هنوز هم شکولات های چوبی مرا ذوق زده می کند هنوز نگاهم به بادبادکی در اسمان گره می خورد ،می رود تا بچسبد به طاق اسمان .نگاهم می رود تا خواب خدا را پریشان کند .هنوز هم بادکنکهای صورتی اطلسی مرا به وجد می اورد.هنوز هم به گنجشکان سلام می کنم با گربه ها احوال پرسی می کنم .هنوز هم هر جا که باشم کودکان دورم جمع می وشدند ،بازی می کنند ،بازی می کنیم.هنوز دلم برای کودکی که ساز می زند می سوزد هنوز به فال و به حافظ اعتقاد دارم هنوز و هنوز و هنوز .پس من هنوز هم کودکم .در دلم ذوق می کنم .همه اینها در عرض چند ثانیه چند ثانیه که نه ،چند صدم ثانیه فهمیدم .بزرگ نمی شوم .کودک می مانم با دوستانی که به همین کودکی قبولم دارند .با دوستانی که شکستن بلد نیستند.نگاهم به ساعت است و حواسم به نفس های سنگینش انگار به خواب رفته .تمام خودم را بی هوا بالا می اورم.تمام.

خوب سال نو داره می شه گفتیم مام یه خونه تکونی بفرماییم .(چیه تعجب کردین دارم مثل قبل می نویسم؟)خوب قالب برای برو بچ قدیمی اشناس .اون قالب زرده مال پاییز و زمستونه اینم خوب بهار شده دیگه مام سبز شدیم.اسنیپ بابا کجا همه مدیران جمعن اینجا از مدیرای ایران بیس (ویزنگی سابق )فقط من و بهروز هستیم .اون سایت انگاری 5 تا مدیر داشتا

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت22:55توسط المیرا | |

        

       چند وقت است که پیکرم تاب برداشته دیگر از خمیدگی گذشته ام تاب برداشته ام.درست مثل ان سیم مفتولی که می گیریش دور انگشتت برای بازی تاب می دهی یا مثل طره مویی که به روی گونه جا خوش می کند تاب برداشته ام .کودکی هایم را گم کرده ام .دیگر صدای لبخند خدارا نمی شنوم .دیگر بال فرشتگانرا نمی بینم .دیگر حتی تورا هم نمی بینم غرق شده ام میان تنهایی و تاریکی .شده ام شبیه همان کسی که، نه، همان کسانی که بهشان ،نه به خودشان که نه به دلشان می خندیدم .نمی دانم چه کسی سنگ چین دیوار بین مارا گذاشت .نمی دانم.گذاشته ام این سنگ چین بالا برود، بالا برود انقدر که شود دیواری عظیم. دیواری پر از یادگاری .دیواری که اخر فرو می ریزد. .روی من یا تو؟ چه تفاوتی می کند .مهم این است که فرو می ریزد کسی که ریز اوار این دیوار می ماند .شاید.....

و اما تو .تمام دلخوشیم به حرفایی بود که انگار ....نمی دانم انگار چه .انگار یکی از ما سایه بود سایه ای از دوستی .دلم زخمیست .زخمی از دوستی که به حرفهایش ایمان اورده بودم .نمی دانستم توهم......

هر چند تمام ما سایه ایم از زندگی

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت23:17توسط المیرا | |

نمی دانم چند ماه است نمی دانم چند وقت است که من اینگونه پریشانم .انگار کن که گم کرده ای دارم .نه انگار کن که خود گم گشته ام .فراموش کرده ام چند وقت است تنها به گل گلدان گوش سپرده ام و دیگر هیچ .نمی دانم چند وقت است دلم گر می گیرد .خاکستر می شود .فرو می ریزد . می دانم گفته بودم دیگر از تو نمی نویسم .اما چه کنم که تو در دل لانه کردی .مگر می شود از دل نوشت و از تو نه؟می گویند داغ که بماند کهنه می شود .فراموش می شود .دروغ است .داغ من که کهنه نشد وانگار کن که هر روز ،هر ساعت ،هر لحظه داغی بر دلم می نهند .انگار کن که هر ساعت عمیق می شود.انگار کن نه انکار

ای صمیمی ! ......ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

دیدنت .....حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

 و دل من .....به نگاهی از دور

 طفلکی می سازد

 ای قدیمی ! .....ای خوب

تو مرا یاد کنی .....یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

 دایم از خنده لبانت لبریز

دامنت پر گل باد

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت21:11توسط المیرا | |

سلام ، سلامی به سردی نفسهایم و شاید سرد تر از نفس قبلیم که هنوز سرمایش در اینجا موج میزند

میدانی چه مرا میسوزاند ؟

برایت میگویم

اکنون که میخواهم بمانم  همه میگویند برو ............

میخواهم بمانم ولی نگاه های این مردمان میگوید که چرا میخواهی بمانی ، برو و بمیر و راهی دیار باقی شو ..........

قولی دادم که مرا در این دیار ظلمت پایبند کرده است

قولی به یک فرشته .....

به یک فرشته خداوند که پروردگار برای جبران تنهایی هایم فرستاد .....

اکنون میخواهم بروم  .......

میخواهم بروم چون حتی زمین هم به من میگوید برو ، حتی دریای خروشان که در دیدگانم قرار دارد

ولی مرا که روزی به این زندگی ارزشی قائل نبود و نیستم اکنون درست به مانند بسیاری از این مردم با دستهایم زمین پاک خداوند را چسبیده ام تا نروم

هیچ کس حرفهایم را نمیفهمد ....

هیچ کس نوشته هایم را نمیفهمد ...

همه گلگی های چشمانم را میبینند ولی نمیفهمند ....

همه میگویند که برو و این گوش میشنود ولی گوش خودشان نمیشنود که چه میگویند

همه بخاطر ظاهر  خودم و حرفهایم و نوشته هایم و برق چشمانم مرا شاد میپندارند ........

ولی نمیدانند که منظورم از بیان این کلمات چیست ...

ولی نمیفهمند که برای چه ظاهرم اینگونه است ، نمیدانند که مرا به رسم مردمان ادیان دیگر بهترین ظاهرم را برای طابوتم برگزیده ام و این ظاهر ، ظاهری است که برای طابوتم برگزیدم ...

ولی نمیفهمند که در اعماق نوشته هایم چه میگذرد ...

و نمیدانند این برق چشمانم بخاطر اشکهایی است که هیجگاه جرأت فرو ریختن را نداشتن زیرا برایشان سوالی وجود دارد ...

آنها میخواهند بدانند که ارزش فرود آمدن بر زمین پاک خداوند را دارند ؟  آری اشکهایم مدت هاست که بر زمین نریخته اند به غیر از یکبار ، به غیر از آن باری که برای آن فرشته گریستم

ولی نمیدانم که چگونه پیش بروم

راستی شاید بپرسید که چرا فاصله ی سلام هایم اینگونه کوتاه است ..............

باید بگویم که آن سلام برای مدتی پیش بود و دیر به گوش شما رسید ولی این سلام تازه است ...

از روی سردی  آن متوجه نشدی ؟

همه چیز در این سفر بر من میگوید که در همین جا بمیر زیرا هیچ کس در کنارت نیست تا مانع تو شود ......

ولی با اینکه این آرزوی من است ، مرا قولی به آن فرشته است  .........

نه در گذشته و نه در حال و نه در آینده طبق چیزی که در خود میبینم قولی را زیر پا نگذاشته ام و نمیگذارم ونخواهم گذاشت ...

ولی چقدر زیر پا گذاشتن این قول شیرین است .......

بعضی وقت ها صدایی را میشنوم که بر من میگوید که تو برای چه زنده ای  ؟

و من پاسخی در ازای  سوال او ندارم ....

من برای چه زنده ام ؟

تو میدانی ؟

وقتی من نمیدانم تو چطور خواهی دانست ........

هر چند اگر همینطور پیش روم  دیگر چیزی تا آرزویم باقی نیست ....

این صحبت من نیست  .......

این صحبت مردمی سفید پوش است در ساختمان هایی با اتاق  ها و راهرو هایی فراوان ...

آری این سخن پزشکانم است ...

تنها سخنی که من به گرمی از آن استقبال کردم ......

نمیدانم برای چه این را میگویند  ..........

یا به نظر من مار بزرگی دور من چنبره نزده است که بتواند جانم را بگیرد یا آنها اشتباه میکنند ..

چون اگر قرار بر مرگم بود بسیار برایم این فرصت ها فراهم شده و من نرفته ام ...

اکنون که فرصتی ندارم میخواهم بروم و همین است که به گرمی از سخنان آنها استقبال کردم

باز هم میگویم که نمیدانم که چرا این حرفها را میگویند

زیرا بسیاری از مردمان این بیماری ها را دارا هستن و زنده اند و میخندن کاری که هیچ گاه نتوانستم انجام دهم ...........

ولی من شاید بتوان گفت که از آنها بخشی کامل تر دارم و نمیتوانم بخندم  .............

شاید برای این است که خدا در جه آنها را برای من بالا تر قرار داده است درست به مانند درجه کولری که هر چه درجه دمایش بالاتر باشد گرم تر است و این درجه هر چه بالاتر باشد مریضی ساده ام در یک نگاه گذرا از آن برای پیکر من سخت تر است و نمیدانم که چرا اینگونه است .......

میخواهم با همین سرعت پیش روم تا دیگر به آرزویم چیز زیادی نمانده باشد

ولی یک سوال ذهنم را اسیر خود کرده است ......

اگر قرار به مرگ بود چرا دفعات پیش نبود ؟

نکند خدا دارد با من بازی میکند و اینبار نیز میخواهد مرا تا خود مرگ ببرد و درست زمانی که باید بمیرم زندگی را بر من برگرداند و باعث تعجب این سفید پوشان و ادامه زجر من شود ، چیزی که بسیار انجام داده است .......

بروم شاید بهتر باشد زیرا صدای کلید های زیر انگشتانم که گفتارم را تبدئل به نوشتار میکنند نیز بر من میگوید برو ........................

پروردگارا در آرزوی دیدار تو هستم .....................چرا این آرزو را برایم بر آورده نمیکنی  ؟؟؟؟؟؟ نکند منتظری من اقدام به دیدار تو کنم و آنگاه با قرار دادنم در دوزخ دیگر مرا تا ابدیت از دیدن خود محروم سازی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر این هم باشد ، اگر تو مرا به نزد خود نبری روزی من به نزد تو خواهم آمد حتی اگر نتیجه آن دوزح باشد ......... ولی اکنون قولی به یکی از فرشتگانت دست و پایم را بسته است ........................

 

اکنون خداحافظ ، خداحافظ به امید اینکه بگذارند بروم ....

خداحافظ به امید اینکه قولی که ازمن گرفته شده بر من بخشیده شود ...

خداحافظ به امید اینکه این دیار را بدرود گویم ......

خداحافظ

راستی درست است که خداحافظی نمودم ولی مطلبی را از یاد بردم تا بگویم

و آن مطلب این است

دوستان مرا با کسانی که نامشان نارفیق نبود ولی نارفیقی کردن اشتباه نگیرید یا با کسانی که در اینجا نامی انسانی برگزیدن ولی در باتن فرشته اند ...

من فقط کسی هستم که همه او را نارفیق نامیدن در حالی که نبود ...

من برای بار اول است که با نامی در این وب شروع به فعالیت نمودم و در گذشته هیچ گاه در اینجا در میان این عارفان نبودم ...

من فقط یه نارفیقم که در پناه عارفان این مکان در این وب شروع به کار کردم .......

راستی شما میدانید که وقتی کسی شکست چگونه باید دوباره سر پا بایستد ؟

اگر میدانید بر من بگویید که مرا هر راهی را که آزمودم تا کنون نتوانسته ام خود را سر پا کنم ولی کلامم با او و یا دیگران سرپا است ولی باطنم شکسته تر از گذشته است ......

این نیز سخنی دیگر از یه نارفیق است ....

این نیز سخنی دیگر از من است ....

من  ....

 کسی که او را یه نارفیق نامیدن در حالی که نبود ....

خداحافظ .

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت17:48توسط | |

سلام به شما ، سلامی به سردی نفس های یه نارفیق ، سلامی که ممکنه سلام قبل از خداحافظی یه نارفیق باشه

خیلی از شما من رو نمیشناسین و خیلی از شما هم من رو میشناسین ولی به نام های مختلف

ولی الان که برای شما مینویسم برای شما یه غربیه ام به نام یه نارفیق

میپرسید که چرا یک نارفیق ؟

پس بدانید که بسیار از این مردم نارفیقی دیدم و بسیار به جای دیگران نارفیق نامیده شدم که دیگر مرا به این لقب و نام عادت شده است

ولی هیچ کدام از اینها مهم نیست

میدانی چه مهم است ؟

این مهم است که من بخاطر از دست دادن خواهرم از این دیار بدرود گفتم

و از آن مهم تر این است که بخاطر دوباره به دست آوردن خواهرم به این دیار برگشتم

مرا بسیار راه پیموده بودم تا از این دیار بروم

بروم به نزد پروردگارم

ولی اکنون با بدست آوردن خواهرم منی که با خاک یکی شده بودم سعی در باز سازی خود دارم

من میروم با تلاش بر اینکه بتوانم به مانند قبل برگردم و راه رفته را باز گردم

ولی چیزی که به دلیل آن به اینجا آمدم چیز دیگریست

آمده ام به شما بگویم که من میروم به این امید که بتوانم دوباره خود را سرپا کنم و برگردم

ولی اگر بر نگشتم بر غم از دست دادن یه نارفیق نباشید

چون بسیاری از شما او را نارفیق نامیدید و کسی که نارفیق باشد ارزش غم از دست دادن او بی معنی است

من میروم به امید آنکه بازگردم

و امید اینکه در زمان بازگشتم دیگر یه نارفیق نامیده نشوم

خداحافظ ، خداحافظ به امید اینکه بتوانم بازگردم

خداحافظ ...

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت4:37توسط | |