تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

مشتی خاک بودم بی قرار. .گاه هماغوش باد به دامن اسمان می رفتم .می چرخیدم می رقصیدم.باد به دست اب می سپردم .با اب همسفر می شدم تا به دریا برسد و مرا مانند مادری که کودکش را  به دایه بسپارد به ساحل بدهد.باز به لحظه ای سکون تاب نمی اوردم .دست در دامن نسیم می زدم و نرم نرمک هل هله کنان  رفتم تا جایی تازه بیابم .مدتها رفتم .رقص کنان .شیون کنان .هلهه کشان.غرور مرا برد .خدا بی قراریم را دید از خود در من دمید غرورم مرد .خدا دلم را برد .مرا از نوساخت .از عشق در من دمید و من دیگر خاک نبودم . آدم بودم .باز بی قرار .زمین سرگرمم کرد.زمین از من ترک برداشت .عشق را به زندگی فروختم باز سرگشته و بی قرارم..خدایا به عقوبت کدام گناه ادمم کردی؟

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت3:33توسط المیرا | |

چند وقت پیش من یه سری عکس از یه جفت پرنده گذاشتم.نمی دونم امروز به چه هوایی این عکسا رو گذاشتم  شاید برای اینکه یه کمی از خودمون با این  دوستایمون خجالت بکشیم.می گیم برای هم می میرم  اما کاری که می کنیم اینه که همدیگرو بکشیم.راستی دوستایمون در حد دوستی این حیونا قابل اعتماد هست؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت20:28توسط المیرا | |

غریبه شده ایم.انگار از روز اول ناشناس تریم.انگار سلامهای روز اول با تمام غریبگی مهربان تر بودند.حرفهایمان گرویی شده . حرفی از من حرفی از تو بگو تا بگویم بخند تا بخندم بگری تا .........

انگار هر به تماشا نشسته ایم فروریختن یکدیگر را .ترس برم می دارد .دلم لبخندی بی عوض می خواهد .سلامی  مثل باران .دلم تکه ای دل خوشی می خواهد.انگار کسی سادگی کودکانه ایمان را خنده ها و گریه های بی دلیلمان را چشم زد .

غریب شدم یا غریبه؟

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت20:15توسط المیرا | |