تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

بغض ... سکوت ... پس چرا سرازیر نمیشه این اشک لعنتی ... ولش کن دست از سرش برداربذاربیاد پایین ... بیچاره فقط زورت به همین رسیده

و صدایی آن طرف خط ... چی شد چرا جواب نمیدی صدامو می شنوی

و باز همان قصه همیشگی بهت تبریک میگم دوباره سرکوبش کردی سرازیر نشد ...

رو به مخاطبت پشت خط : آره می شنوم یه لحظه قطع و وصل شد راستی تا قطع نشده بگم ...

چیه ؟هان چه مرگته؟نترس فردا بازم عاشق می شی پس فردا باز فارغ نگران چی هستی؟گور بابای اونی که دل به محبت تو بسته .خفه شو نمی خوام صداتو بشنوم حتی .ازت متنفرم همین !

 دروغ از سر روی ادما می ریزه .شکر خدا که من ادم نیستم یه دیونم خدارو شکر

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت22:4توسط المیرا | |

نمی دونم چرا هر کی بیشتر از همه از تنهایی می ترسه تنها تر از همس

----------

دلم برای دوستم تنگ شده کاش ...

------------

تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد

----------

اگه شونت تکیه گامه چرا من تنها شدم  چرا هر لحظه همیشه منم تنها با خودم؟

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت21:16توسط المیرا | |

امروز تولد یه دوست خیلی خیلی خیلی ماهه می شه ۱۸ سالش بچه  چه زود بزرگ شدا اخی یادش بخیر این دیروز داشت ونگول ونگول می کرد

تولدت مبارک ارسام جان

اینم کیکت

بیا شمعارو فوت کن  من کادواتو بدم

از اینا خودت باید برام بخری

چیه باز منتظر چی هستی دیگه چیزی نمونده تولدت مبارک

اهان یه چیزی مونده بود

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت0:0توسط المیرا | |

هیچی ندارم بگم فقط یه نگاه خودتون بکنید

اینم از کفش سیندرلا

هیچی نمی شه گفت

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت5:26توسط المیرا | |

خواب دیده ام خانه ام در اتش می سوزد همه چیز شعله می کشد.امروز خانه ام در اتش سوخت و تو ایستاده ای به تماشا مغرورتر از همیشه نگاه می کنی و می خندی و من ایستاده ام و به تو چشم دوخته ام و جرات نمی کنم قدمی پیش بردارم که مبادا محو شوی ایستاده ام و به تمام رویاهایم که زبانه می کشد نگاه می کنم رویاهایم را جایی در خانه انبار کرده بودم برای روز مبادا.ذهن فرسوده ام را زیر و رو می کنم برای خاطره ای برای خاطره ان روزهاکه نام من زندگی بود .انگشتانم را که باز می کردم زندگی از سر انگشتانم چکه می کرد .لبخندم نور بود و خنده ام شور .درمانده ام .منتظر می مانم تا تو قدمی پیش بگذاری.انتظار  فرسایش است تو این را خوب می دانی و من را هزار سال منتظر می گذاری .دیگر نمی گذارم کسی نام من را بداند که هر بار نام هر بار سلام است و سلام اغازدردناک یک خداحافظی است و من دیگر تحمل درد ندارم من در اشک آخته ام درد که باشد فرو می ریزم.خانه ام در اتش می سوزد و من به پناهگاه می اندیشم که چه ذلتی دارد پناه.تو اواره یک پناه می شوی و برای به دست اوردنش ذلیل می شوی.دیگر دنبال هیچ پناهگاهی نمی گردم .

فرصتی برای بخشیدن می خواهم.فرصتی برای از یاد بردن .دیگر کلامی بری گفتن در من نمانده انتظار فرسایش است هر چیز را که می توانی به قربانگاه عشق بیاور.انچه را سوزاندنی است بسوزان .فرصتی برای گفتن نیست واژه ها در من ذوب شدند.می دانی دیگر کسی نیست که نام تورا صدا بزند؟می دانی دیگر کسی نیست که تو از خنده هایش به خنده بیفتی؟می دانی.....

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت15:13توسط المیرا | |

کاش آن اینه ای بودم من

که به هر صبح ترا می دیدم

می کشیدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پیچ

آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چیدم

گل صد بو سه ی ناب

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت0:50توسط المیرا | |