تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

ذهنم پر از حرف !اما کاملا از واژه خالی شدم .این روزها شدیدا از حضور خالی شدم .دلم می خواد حرف بزنم اما  هیچ کدوم از اونایی که زمانی براشون گوش شدم حالا به حرفم گوش نمی دن .خیلیا رفتن .خیلیا حضورشون کشکیه .محض دلخوشی هستن .هستن که فقط باشن نه بیشتر نه کمتر .خیلیام طاقت منو نمی ارن و حضورشونو کم رنگ می کنن تا محو شن .سرگردون شدم .طعم خاک گرفتم  طعم دلتنگی و ماسیدگی .سوزناک می خندم تنها برای حفظ ظاهر می خندم که کسی نگه چته؟که صدای خیلیا در نیاد .همونایی که مصداق این بیتن

 آنکه اول نوشدارو می نمود ، بر لب ما زهر نیش مار شد

این روزا اینقدر خواستن که ساکت باشم که حرف زدن یادم رفت مرتب زمزمه می کنم

زین دو هزاران من و ما ، ای عجبا ، من چه منم

گوش بنه عربده را ، دست منه بر دهنم

نزدیکه که محو شم چرا کسی نیست برای حرف زدن؟

این فقط یه درد و دل بود و هیچ ارزش قانونی و قضایی و هیچ ارزش کوفت و زهر مار دیگه ای نداره

فوتر به قول حسن:این اپو دوسه نفر به دل نگیرن یکیش بهروز یکی هم مهدی باقی اگر خواستن به دل بگیرن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت21:6توسط المیرا | |

 

محکم بقلش کردم .تو بقلم تکون می خورد و ناخون می کشید .ناله می کرد .انگار می دونس چی منتظرشه.سرشو بالا اورد و با چشای ابیش بهم نگاه کرد و ناله کرد .ریتم قدمام شده بود دو .گذاشتمش کنار یه تلفن عمومی و به دو برگشتم .سعی کرد از جاش بلند شه و دنبالم بیاد .هنوز خیلی خیلی کوچیک بود.برگشتم پشت سرمو نگاه کردم برای اخرین بار شاید به چشمای ابیش نگاه کردم .میو میو می کرد و صدام می زد .حالا اونم رسما شده بود یه بچه گربه خیابونی !

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت18:53توسط المیرا | |

از صب دلم بد گواهی می داد.می دانم دیگر با من نیستی اما باز هم چشم می دوانم میان غریبه و اشنا چشم می دوانم به دنبال تنها اشنایم .صورت داغم را می چسبانم به شیشه سرد اشکهایم رد می اندازند روی شیشه .باز هم تب امانبرم کرد.نامت را هزار بار  زیر لب می خوانم. گر گرفته ام .باد نوبر پاییزاخرین برگ وجودم را چید

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت19:21توسط المیرا | |

 

دستهایم را قاب می گیرم دور پنجره چشمانت و باز هم برایت قصه می گویم از همان قصه ها که زمانی برایم می گفتی ،نه از آن قصه هایی که راویان می گویند نه از انهایی که هزار  لیلی و مجنون از بر کرده اند و به هزار و یک حکایت برایت روایت می کنند و تو از شوق شنیدن قصه ای تازه چشم بر هم می نهی و با  نوای نای قصه گو به خوابی نازکتر از حریر می روی  و وقتی بیدار می شوی تازه اتش در جانت می افتد که هی  باز روایت همان روایت مجنون اواره هزار کوی بود و تو باز رنگ شده ای به هزار رنگ تازه .قصه من نه از ان قصه هاست .روایت من روایت دلتنگی است .نه اشتباه نکن ساز رفتن کوک نکرده ام که پای رفتن نمانده .روایت من تنها روایت دلتنگی است .قصه من بوی شکوفه های  سیب می دهد بوی دلبستگی  ..چشمهایت را ببند تا برایت بگویم...

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت21:43توسط المیرا | |

بعد از ۴ سال اونایی که با من بودن می دونن من تولد اونایی که برام خیلی خیلی عزیزنو فقط تو وبم تبریک می گم ولاغیر .امروز یعنی دیروز تولد یکی از عزیزترینای من بوده .دیروز در اقدامی کاملا نابخردانه من از دانشگاه که بکینگ کردم گرفتم خوابیدم به هوای زنگ موبایلم که بیدار می شم که خوب نشدم متاسفانه .عوضش امروز بهش تبریک می گم .تولدت مبارک ابجی جونم ایشالله جشن صد سالگیتو برات بگیریم عزیز

و حالا کادوها !هان ؟نه اول کیک ؟بشین بینم با اول کادو

نه اول بذارین نوزاد نو رسیدمونو نشونتون بدیم بعد

نگاش کنین چشتون دراد چقد خوگشله

اینم کیکش

برای اینکه کیک کم نیاد اینم از دومیش

خانومی بیا شمعارو فوت کن که هزار سال زنده باشی

و اندر احوالات کادو

اینقد کادوات زیاد بود اینجوری اوردیمشون دیگه شما ببخشید

اقا یکی اسفند دود کنه این خانوم خانومارو چش نزن .حالا کیه این خانوم؟اسمش سپیده اس واقعا هم مث اسمشه .سپید سپیدامیدوارم به هر چیزی که می خوای برسی سپیده من

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت21:55توسط المیرا | |

 

همه جمع شده بودن بالا سرشون هر کسی می اومد یه نگاه می کرد و می رفت خودشونو بالا می کشیدن تا ببینن چه خبره .تنها چن ثانیه می ایستادن و دوباره شروع می کردن به دویدن و رفتن به نظر می اومد کاملا بی هدف می دون گاهی سرشونو بالا می اوردن تا به اونی که بهشون خیره شده نگاه کنن بازم تنها چند ثانیه .براشون مهم نبود کجا دارن بدو بدو می کنن می رفتن تا بقیه بگن چه اتفاقی افتاده .لعنت خدا اینا چقد زیادن .چقد سریع می دون و خبر می رسونن خبر اینکه دوتا مورچه زیر قوطی اسپری 8*4 له شدن

 

اینم به مناسبت ترحیم این دو کارگر زحمتکش

اتل متل یه مورچه
قدم می زد تو کوچه

اومد یه کفش ولگرد
پای اونو لگد کرد

مورچه ی پا شکسته
راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته

نمی تونه کار کنه
دونه ها رو بار کنه
تو لونه انبار کنه

مورچه جونم تو ماهی
عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت21:8توسط المیرا | |

این روزها همه چیزمان شده عادت .عادت به بیگاری عادت به خندیدن های بیخودی و گریه های بیخودی تر .حتی من به حرف زدن با تو هم عادت کرده ام .عادت کرده ام به ساعت 7 که باید هشت باشد یا 8 که باید 7 باشد .درست نمی دانم.عادت کرده ام به خنده های ریز ریزت .عادت کرده ام به سلام های گرم و کودکانه ات عادت کرده ام به حرفهای گاه و بیگاهت .عادت کرده ام به هفت .راستی چرا هفت اینقدر مقدس است؟اصلا تو می دانی هفت خودش مقدس است یا ما به عادت ان را هم مقدس کرده ایم؟هفت بار قل هو والله بخوان .هفت بار صلوات بفرست .اصلا می دانی در سما هم هفت بار می چرخند؟حتی این ساعت سون سگمنتی لعنتی.می دانی من حتی به کابوس هایم هم عادت کرده ام من عادت کرده ام که فکرهایم خمیازه بکشند

عادت هم درد بدی است

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت20:20توسط المیرا | |