تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

وقتی فکر می کنم که عشق را در گوش چند نفر دیگر زمزمه می کنی سرگیجه می گیرم .اهای با توام رفیق لحظه های غربت .

ساعتی است که از پشت این پنجره به نظاره ات نشسته ام وتو مرا ندیدی .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت22:35توسط المیرا | |

 

اصلا به روی خودم نمی اورم که از 5 شنبه ای که تو قرار بود بیایی چند پنجشنبه گذشت و تو نیامدی .تو نیامدی تا اتش گرفتن من را سیر تماشا کنی اصلا به روی خودم نمی اورم که چه لرزی در تنم اقتاده .می دانی خداحافظی هم نکردیم .انگار این عادت هر بارمان شده .هم من می دانم هم تو خوب می دانی چرا .شاید درست چند ثانیه چند ساعت چند روز چند سال بعد صدایم کنی و من را ببینی که هنوز گوشه دیوار دستهایم را در هم قلاب کرده ام و زانوهایم را فرو کرده ام در میان دستاهایم و سرم را تکیه داده ام به دیوار .می دانی می ترسم!می ترسم از اینکه اینهمه انتظار باشد و تو نیایی .می ترسم بمانم و تو نمانی .شاید هم تو برگردی و در باورت نگنجد که اینگونه بگذارم و بگذرم .اصلا تو لابه لای این نوشته های لعنتی پی چه می گردی؟اینجا تنها دل دیوانه یه دختر دیوانه خشن می نویسد برای ان کسی که باید باشد و نیست

.هرچی بیشتر به روز تولدم نزدیک می شم من بی تاب تر حضور تو و صدای مهربانت می شم

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت17:30توسط المیرا | |