تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

 

این روزها تنها کاری که می کنم این است که جنازه روحم را به دوش می کشم تا مبادا مبادا و مبادا که ذره ای نفس داشته باشد و من بی هوا بگذرم .شاید باور نکنی که کشیدن این جنازه چقدر سخت است درست مثل اینکه جسدی که در اب افتاده هی به دنبال خودت بکشی .مانده ام چرا جرات دفنش را ندارم .شاید چون جایی که درست نمی دانم کجاست تو از کنارش رد شدی.

می دانی این روزها حسرت ان وقتی را می خورم که تو هنوز چشمهایت را به راه کسی دیگر به جز من نسپرده بودی .دلم نمی خواهد این بار سکوت کنم درست شده ام ان دختر بچه شیطانی که عروسکش را گرفته اند و او دل سپرده بود به چشمهای شیشه ای عروسک .می دانی بعضی وقتها بعضی چیزها حک می شوند روی پوست تنت داغ می شوند بر روی دلت و تو می مانی حالا که روبروی خودت ایستاده ای چه بگویی می مانی زیر اوار هزاران واژه که سرریز می شوند از چشمهایت و تو لال می مانی تازه می فهمی که بهتر است راهت را بگیری و بروی .می دانی زمانی فکر می کردم شجاعتش را دارم که مهربانی تورا با کسی قسمت کنم اما حالا که درست فکر می کنم می بینم نه من انقدر شجاع نیستم .من می ترسم از قسمت کردن تو .برای همین هم راهم را می گیرم و می روم .باور کن می ترسم .

زل زده ام به تن جاده.چه دردناک است رفتن!

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت22:10توسط المیرا | |

مهربان بود تعبیر تمام نامهربانی ها

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت13:14توسط المیرا | |

دستهایم را که می گیری من گیج می شوم . اویخته می شوم به صلیب چشمهایت و در اتش ان ستاره  خضرامی  سوزم .چنان سوختی که ابراهیم را گلستانش نباشد و ابلیس را توان تحملش . دعا می کردم تو بیایی ان زمان که کنار چشمهایم لانه کرده بودی حالا که نیستی چه دعایی بکنم؟

---------

به من می گویند توکه  ادم موفقی هستی !موفق؟اینکه به زور تو چندتا انجمن ادبی عضو باشی و وقت برگزاری جلسه ها به زور بکشنت اونجا و به تمام افکار و کلمه هات تجاوز کنن موفقیته؟ دلم می خواد وایسم جلوت  و داد بزنم من باختم .متاسفم من نتونستم مث تو با ادما قمار کنم اس دل من رو شد متاسفم !

چند سال از این روزهای نحس بگذره من می تونم فراموشت کنم؟باید جای تورو با یه عادت پر کنم

--

داشتم فکر می کردم من چند نفرو اینقد خوب می شناسم که بتونم به خاطرشون جلوی همه وایسم و ازشون دفاع کنم سر چند نفر می تونم قسم بخورم

یک ...دو...من ...تو

چقد کم

-----

دلم یه عاشقانه سبک می خواد درست مث خنده های تو .انقدر سبک که باد به گوش همه برساند .حیف که تو از عشق من خجل می شوی !!!

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت17:14توسط المیرا | |

راضی نشو برای سهم کوچکی از صدایت اینقد دلم بلرزد

دل تنگم دل تنگ تمام لحظه های حضورت لعنتی

تورا به خدایت لحظه ای باش

مینویسم . پاک میکنم . مینویسم . پاک میکنم .  و این منو کلافه میکنه ...چرا اینجوری شدم؟

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت20:19توسط المیرا | |

خسته ام و تو خسته تر از من روبروی کلمه های من  می نشینی .مانده ام این روزها چرا شک می کنم .چرا این روزها خجالت نمی کشم از اینکه عشقم را فریاد بزنم .می دانی عاشقانه هایم را دوست دارم گیرم که تلخ باشد گیرم که بی معنا باشد گیرم که چیزی به وسعت اسمان را در میان ابر چشمان تو بشکند گیرم که هزار گیرم بیاید درست وسط این همه کلمه .باور نمی کنی امسال چقد زمستان برایم زودتر امد .باور نمی کنی که این سرما چقدر ادم را دل نازک می کند .باور نمی کنی که چطور بی تو و بی حضور تو می لرزم. باور نمی کنی که چقدر به حضور چشمان مهربانت محتاجم و تو نیستی ،تو نیستی تا خنده های شیطنت بارت را به رخ لحظه هایم بکشی ،تو نیستی تا با لوندی کلمات مرا بخندانی و من به ظاهر اخم کنم و خندان نامت را صدا کنم .تو دیگر خودت نیستی تا بغض کنی برای اشکهایم .تو حتی دیگر نیستی تا از درست از وسط هزار کیلومتر راه بی پیر لعنتی که میان دستهای ما فاصله انداخته صدای مهربانت را ببوسم . باور نمی کنی که چظور از سردی صدایت شکستم !کاش خودت بودی تا مرا از این پیله لعنتی بیرون بکشی . اخخخخخخخخخ دلم

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت22:32توسط المیرا | |