تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

درد غریبیست نازنین

 

چشهایم را که می بندم گیر می کنم بین افتاب مهتاب چشمهای تو .همان چشمهای که گاهی بارانی بود . کودکانه دل بسته بودم به رنگین کمان نگاهت . دل خوش کرده بودم به تاب بازویت که روزی  دستم در آن  انحنای مردانه گیر کند و با هم تمام کوچه ها را بدویم  تا پشت کوچه خدا و با خدا همسایه شویم .

وای وای وای چقدر ساده دلانه دل خوش کرده بودم به همسایگی با خدا .راستی می دانی فرق هم سایه با همسایه چقدر زیاد است درست مثل فرق هم نفس و هم قفس .وای که چه راهی راباید طی کنم تا دیگر هم نفس تو یا شاید هم قفس تو نباشم .

حالا خودم را محصور کرده ام به چهار دیواری اتاقم و یک مشت کاغذ سیاه .سیاه از تمام خاطرات روزهای سبزمان .اصلا مگر چقدر فرق می کرد  من که عادت کرده بودم به تنهایی ..می دانی حسودیم می شود به انهایی که  فقط بعضی از روزهای این زندگی سگی احساس تنهایی می کنند خوب حتما روزهای دیگر تنها نیستند دیگر اما من به لحظه های با تو بودن دل بسته بودم که آنرا هم گرفتی

 

احتمالا ادم یک جای این تاریخ گیر کرده .راستش را بگویم به خدا شک دارم شاید خدا اصلا اصلا اصلا ادم را با حوا نفرستاد .من را به بهشت برگردان من از سیب های کرم خورده این بهشت کذایی متنفرم .نبض احساسم را بگیر حووارانه تورا صدا می کند .

 گفتم کسی باورش نشد ... گفتم کسی باورش نمی شد ... باور کردنی هم نبود ... باز هم این درد های لعنتی برگشته اند ... باز هم من شبها ، مدااام کابوس ِ رفتن می بینم ... باز هم این شبها ، تنم می سوزد توی گرمای اشک ... باز هم همان قصّه و ... باز هم همان غصّه

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت19:58توسط المیرا | |

دلم تو را می خواهد با تمام بهانه های رنگ و وارنگت با تمام اشکهای بی رنگت ،خنده های پر رنگت ،بغض های کمرنگت .

دلم آن اغوش گرم را می خواهد ان چشمهای خمار شهوت را آن لبهای سوزان را .دلم آن بوسه های آتشین را می خواهد .

من که می دانم داغ همه اینها به دل از بام جسته ما می ماند من که می دانم اخر ش اخر اخرش یک کمان ابرویی با موهای طلایی توی مهربانم را از دستم در می اورد . من که می دانم .اما با تمام اینها این وحشی لجام گسیخته تو را می خواهد . تو را برای تمام مهربانی های بی دلیلت دوستت دارمهای مهربانت می خواهد .

 

-

دیگر دلم به قلم نمی رود .اخر حالا که نیستی حالا که نیستم حالا که اینقدر تلخ شده ام دیگر برای که بنویسم؟دیدی اخرش حرف من شد؟ دیدی اخر سنگ دلت شیشه  کوتاه عمرم را شکست

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت18:32توسط المیرا | |