تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

اهای پسرک بی تو تمام واژه هایم شده اسمان ریسمانی بی امان .من که خوب می دانم روزی از همین روزهای پاییزی کنار لحظه هایت سردر می اورم . کنار دستهای مهربانت .از روزهای تابستان سه سال پیش  گذشتیم تا به پاییز امسال برسیم . گذشتیم که مهربان شوی نه نامهربان .روز اول  قرارگذاشتیم  اغوشمان برای تمام غصه های بی دلیل و با دلیل هم باز باشد  قرارگذاشتیم دنبال دلیل و منطق نباشیم اهای  پسرک حاضرم تمام قهوه های تلخ را یکجا ببلعم تا بگویی هنوز هستی .

 نفیِ کسانی که دوست‌ می‌داريم ، هميشه ما را کمی از ايشان جدا می‌کند

مادام بوواری- گوستاو فلوبر

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت23:13توسط المیرا | |

اهای پسرک دلتنگم. دلم بارانی می خواهد از واژه که ببارد که ببارم .بارانی که این تن کویر زده را آرام کند . بارانی از دوست دوست دوست دوست . آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه . و خداوند را هفتاد و دو نام است و از میان انان برگزیده آه که از میان جان عاشق برخیزد و دگر نامها را این مزیت نیست . دلم تورا می خواهد که پر بودی از لبخند زندگی ،اصلا خود خود زندگی بودی

پسرک یادت هست وقتی می شدم پرنده اسیر ،خودم را می زدم به در ودیوار قفس زندگی همیشه تو بودی ،بودی تا با مهربانی آرامم کنی .بودی تا با صدایت بشوی جادوی خوابم .حالا شده ام پرنده ای پر و بال شکسته . خودم را به زمین و زمان می زنم . اما دیگر محکمترین دستهای دنیا با من نیست . قابل اعتمادترین تکیه گاه دنیا کنار تک تک لحظاتم نیست تا زندگیم را پر از شیطنتهای دلخواهش کند و من نمی دانم چرا .

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت23:18توسط المیرا | |

 

می دانی نازنینم بعضی حروف هستند که زندگی ادمها را می سازند . مثل تو که اول دوستی و میان تردید و اخر درد . همین روزها بود که اول حرف ساختی و سال پیش میان و امسال درد شدی تا بکوبی بر این پیکر نحیف .اخ که چقدر دلم هوای باران مهربان صدایت را کرده . دلم باران مهربان تورا  می خواهد که ببارد براین کویر ماتمزده .این روزها هیچ چیز قرار نمی اورد.خنده هایت را می خواهم که هوش از دلم می برد . ببین چه سالگردی برایم ساختی . اواره ام کردی مهربانم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت23:45توسط المیرا | |

راستش را بگویم دوسال پیش هیچ فکر نمی کردم این دل  وامانده بی طاقت بسته شود به صدای مهربان  و بی الایشت.راستش را بگویم هیچ فکر نمی کردم دل ببندم به تو پسرک مو مشکی چشم قهوه ای .یادت هست دوسال پیش همین روزها بود .همین روزها بود که تو امده بودی و قرار بود هم شانه ام بایستی هم قامتم شوی که زمین نخورم .همین روزها بود که قرار گذاشتیم شانه به شانه هم قدم برداریم تا مبادا راه گم کنیم .قرار گذاشتیم بلد راهمان دلمان باشد .یادت می اید هوم؟خوب می دانم یادت هست پسرک . همین روزها بود .می دانی پسرک مهربان در زندگی زخمی هایی هست که جایشان می ماند .باران که ببارد می سوزد جایش . بد هم می سوزد و تو که خوب می دانی هوای سرزمین چشمهای من همیشه بارانیست. یادت هست دلم شکسته بود که تو امدی .شدی شکسته بند دل تکه  تکه ام . فکرش را هم نمی کردم که روزی خودت این شکسته بند زده را هزار تکه کنی .راستی می دانستی خیال داشتم سالگرد دوستیمان را بگیرم؟ اخخخخخخخخخ  که امان.

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت22:11توسط المیرا | |

می خواهم هر جور شده از این فانوس کوچک کم نور مراقبت کنم که اگر نباشد منهم نیستم

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت15:34توسط المیرا | |

 

می خواهم بنویسم .می خواهم بگویم که اتشم می زنی با حرفهایت و بی محابا به اشک های من می خندی .می خواهم بگویم که دوستت دارمهایت بی رنگ شده  درست مث تمام شیشه های این شهر هزار رنگ. می خواهم بگویم  هر اینه ی این اتاق شده تلالو ثانیه های نبودت و تو قد می کشی از پشت تمام این همه نبودنت .قد می کشی تا با خنده هایت دلم را از هوش ببری .دلم می خواست بگویم که مال منی  که می بینم تو همه را داری و می بینی الا من .دلم می خواست بگویم کاش من بودم ان کسی که دلت را می لرزاند دیدم .... اینقدر پا به پا نکن هیچ نمی گویم

تو بخند و لذت ببر

من فقط چشم به لبهایت می دوزم

همین مرا بس

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت20:33توسط المیرا | |