تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

حالا آفتاب روي شيشه كمرنگ تر شده است و شبها بلند مي شوند.
حالا دم صبح و آخر شب بيشتر از هميشه خواهم لرزيد.
حالا دوباره صداي زوزهُ باد پشت پنجره مي پيچد و برگهاي مرده را كف مهتابي مي ريزد.
حالا من مي نشينم و از زور تب سرگيجه مي گيرم و يك بند سرفه مي كنم و با اين همه دوباره يك وينستون ديگر آتش مي زنم.
به هرگز مي انديشم كه نيست و به اين هميشه كه انگار تا هميشه خواهد بود و من هر چه مي روم از او دور نمي شوم.
مي داني؟
دلم صراحت مي خواهد.
دلم جرات فرياد, صداي داد و در به هم كوبيده مي خواهد.
دلم خواب عميق بي دارو, موهاي بلند سياه و چشمان بي چروك مي خواهد.
دلم دستهايي كه نمي لرزد, مچ پايي كه ورم نمي كند و سر بي درد مي خواهد.
دلم بيني هاي عمل نشده و موهاي بور نشده و فارسي ترجمه نشده و يك استكان چشم پوشي مي خواهد.
مي داني...
دلم دانستن مي خواهد و فرصت, گشاده دستي و لبخند, پرسش و اشتياق...دلم همراهي مي خواهد.
حالا از عطر باران هم بوي خشكسالي مي آيد و قحطي, من ميان اين همه دايره چرخ مي زنم و تنم به رنگ برگهاي پاييزي در مي آيد.
دلم يك خط آبي مي خواهد و يك آسمان روشن و يك دست مهربان...
دلم هق هق با اشك مي خواهد و بغض فرو نخورده و لبهايي بي ترك و انتظاري كه پايان داشته باشد.
مي داني...
مي خواهم هر چه فضيلت و تسلا و بهانه و دستاويز و همدردي و بهانه و سكوت و فرار است را بالا بياورم.
دلم مي خواهد چنگي بزنم در روياها و فكرها و خيالم...
دلم...
مي داني؟


دلم تو را مي خواهد.

می گویم این نوشتن گاهی خیلی بد است. اما گاهی هم خیلی خوب...
چونان وقتی که بهار می شود و به یک باره می بینی باید صدها سلام آشنا را پاسخ بگویی... با چشمان تر و با گلوی خشک... می بینی که به برکت همین جنون است که نامت را صدها نفر می دانند و به یاد می سپارند و به زبان می آورند...
حالا با خودم گفتم که بنشینم و آرزو کنم که امشب آسمان این شهر دور صاف باشد تا من دستی دراز کنم از سر تمنا و برایت دامنی ستاره بچینم. هر چند هیچ کدام به روشنی ستاره ی داوود نباشند بر بازوبندی کودکی که سال ها پیش در جاده ای سر د و سنگی در همین نزدیکی ها با قدم هایی شمرده به راهی بی بازگشت می رفت.
بعد همه ی ستاره ها را روانه ی آسمانت کنم تا تو در میان آن ها رخشان ترین را برگزینی و بگذاری کنار بالینت تا تمامی شب های شبات را روشن کند.
حالا با خود گفتم که بنشینم و آرزو کنم که کاش هر شب آسمان این شهر دور و شهر تو و همه ی شهرها پر باشد از ستاره گانی که همه رخشان باشند و هلال ماهی که درخشان باشد و آسمانی که مرز نشناسد.
با خودم گفتم...
با خودم گفتم بی گمان یک روز نه چندان دور دست زن جوانی با گیسوان بلند که در شگفتزاری دور خانه دارد می گیرم و پیش تو می آیم. بعد نام هر دوی شما را بر پاره کاغذی سفید می نویسم و در شیار آن دیوار سنگی به امانت می گذارم.
اما بعد...
بعد بی گمان چشم هایم را خواهم بست و پنجه ای بر دیوار خواهم کشید تا خدایش بداند من از دیوار هم گذشته ام.
آن هم با دست های خالی.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت15:13توسط بابک | |

 

مي دانستي همهُ اين واژه هاي زيبا به هيچ دردي نمي خورند جز ادعا؟ همين مهر و همين اعتماد و همين صداقت را مي گويم. بازي ست. بازي. همين است ديگر. پس گمان كردي بي خود و بي جهت آدم وسط شهر تهران شير گاز آشپزخانه را باز مي گذارد؟ هر چيزي علتي دارد. علت وجودي هم كه نباشد علت موجودي دم دست است. موجودي بالا خوب است مثل قد بلند يا ابروي كمند. بعضي چيزها بي مرزند. نه فكر كني صحبت عشق و علاقه و اين حرفهاست. نه ... آن كه مرز ندارد حماقت نيست. اين را به گمانم ناپلئون گفته بود. آن چه مرز ندارد وقاحت است اين روزها. دنيا پر است از شوهر خواهران ناديده و صافكارهاي ناشناخته.... تو كه ديگر مي داني چه مي گويم... نه؟
حالا هي راه برو و قطره هاي اشك را هم با پشت دستت پاك كن و بگو گرفتاري و نگو گرفتار يك لبخند هستي كه كاش بودي... گاهي فقط گرفتار آن انحناي گوشهُ راست لبي هستي كه به خنده اي باز مي شد روزي و همهُ رنگين كمانهاي جهان روي بالش تو كمانه مي كردند.حالا هي راه مي روي و صورتت خشك خشك است و به آدمهايي خيره مي شوي گاهي سر راه كه نام ساده انسان را هم از ياد برده اند. براي همين است كه هنوز هم رخت هاي دلتنگيت را به اين باد پاييزي مي سپري و دنبال چيزي در پيرامونت مي گردي كه شكل تو كه نه, دست كم شكل خودش باشد.
حالا هر چه فكر مي كني يادت نمي آيد از كي كسي چيزي را به ياد نمي آورد و تو از كي اين يادها را به ياد سپرده اي...حالا اين شانه هاي فروافتاده اندوه را به يادت نمي آورند.
به گمانم آموخته اي كه اين آدمها از زير بار چيزي شانه خالي مي كنند .
اين روزها تنها تويي كه خم شده اي و همچنان مي روي. اما يادت باشد دنبال آن پنجره روشن نگرد.
چراغ آن سوي شيشه را باد نه, دستِ دوست كشته است

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت22:28توسط بابک | |

 

هنوز من نمی​دانم
سیگار خاموش
چه طعمی دارد
و اتاق بی​دود
چه بویی.

هنوز من می​دانم
تو چرا آن روز رفته​ای
و چرا هر روز برگشته​ای.

همه می​دانند
چرا از میان این همه واژه
من نام تو را
تکرار کرده​ام
با سیگاری لای انگشتان و
در اتاقی پر دود.

هیچ کس نمی​داند و
من باید تا همین فردا
که روزی خواهد رسید
تکلیف دنیای بی سیگار و
بی تو را
روشن کنم.

آمدم بنویسم که بازگشته‌ام.
این جا تهران است. نیمه‌ابری و نیمه‌آفتابی. نیمی هوای اول پاییز و نیمی هوای آخر زمستان.
آمدم بنویسم که این سفر شگون نداشت. دست آخر روزگارمان شد عاقبت معاویه.
آن جا غریب و این جا غریب.
آمدم بنویسم که حدیث بیگانگی ما فرنگی نیست، از همان خیابان‌ها که نامش را به فارسی و با خط درشت نوشته‌اند غریبانه بازگشته‌ام.
همین که غریب شدم و غریب ماندم و غریب بازگشتم.
آمدم همین را بنویسم.

+نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت22:48توسط بابک | |





 




يك

كوتاه

الهه


برايم آينه اي تازه بفرست
آينه ام چنان پر شد از عكس شكسته ام
كه شكست.


دو

امشب

من


گوشي را مي گذارد. مي آيد مي نشيند روبروي من . درست روي كاناپه. كتابهاي پراكنده را مرتب مي كند. بلند مي شود. آرام. زيرسيگاري را خالي مي كند. دوباره سيگاري مي گيراند و برمي گردد مي نشيند روي كاناپه. درست روبروي من. دور و برش را نگاه مي كند. يك كتابخانه ديگر لازم است و يك قفسه براي سي دي ها. سرفه خشكي مي كند و نگاهش را از من مي دزد. انگشتهاي لرزانش را توي موهاي كوتاهش مي كشد. شقيقه هايش خاكستري شده اند. رنگ لبهايش.
زل مي زند به ديوار روبرو. درست همان جا كه من در تصويري قاب گرفته نشسته ام. مي خندد و با خود چيزي واگويه مي كند:
رفت و من حالا بعد از سه سال شكل او شده ام. سرد و سنگي و سياه. ديگر اشك هم نمي ريزم. چشمخانه هاي خشك. گلوي خشك. تنها اين نفس هاست كه به نفس زدن هاي بدوي حيواني زخمي مي ماند.
من خواب ها و خنده هايم را به او بخشيدم و او سكوت و سرديش را.
حالا تا كجا بايد بروم بي سر و دست؟ پاهايم را تبر زده است. حالا تا كجا بايد بروم سينه بر خاك كشان؟
كاش يكي مي فهميد من جگرم خونريز است كه دلم اين گونه آشوب مي شود.

سه

روزنوشت يكشنبه

بابک 

به توفان شكننده اي بدل شدي كه گريزانترينم حالا از هر چه باد.

بايد تابستان را در اوج رها كرد پيش تر از آنكه به دل آشوبي پاييز و مرگ زمهرير برسد. ولي من ماندم و مرگ را ديدم و در خرابه هاي پس از آن هم زيستم كه حالا دلم آشوب مي شود از هر چه توفان.

حالا نه يادم مي آيد كي آمدي كي رفتم كي بازگشتي كي جوانه كي شكوفه كي درخت سبز كي ماهي كي شراب كي برگ مريم...

فقط و فقط از ياد آسيب توفان دلم تا سر حد مرگ آشوب مي شود.

يادم بماند اگر هرگز جوانه زد، تابستان به مرداد نرسيده دلم را بردارم و به پستويي پنهان بروم.

چهار

قايم باشك 

الهه


نوبت تو بود كه چشم بگذاري
دشت زير آفتاب
گنجشك بر شاخه
من اما نه دور از تو
پنهان شدم

دشت و گنجشك را ديدي
براي تو بازي تمام شد

امروز جايي نه خيلي دور
جاپاي رفتن مردیست است
كه پيدايش نكرده اي.

پنج

روزنوشت دوشنبه اي دور

بابک 

از خواب برخاسته ام كه اينچنين با هشياري خويش غريبم. همه چيز يك رويا بود. يا كابوس. نشسته ام اينگونه با پوست و استخوانم غريب، آنسان كه مرده اي نشسته باشد بر سر گوري. در آيينه دست به موهاي آشفته ام مي كشم، و انگار اول بارست كه اين موج بلوط را به زير انگشتان نوازيده ام. بعد لبانم... بسته و ملموس و خشكيده. و بهت چشمان در آيينه. و پوست دستانم به رنگ زوزه ي باد.

از خواب برخاسته ام. من هستم :اين حجم سه بعدي.
هوا غريبانه سنگين ست و در برابر چشمانم اين حرفهاي تو هستند كه مانند مكعب هايي چوبين آوار مي شوند بر زمين. اين تكه تكه هاي خشك چوب.

و تو مرده اي. دراز كشيده به تابوت خشك بلوط. من از خواب بيدارم، بنشسته كنار اين همه حجم سه بعدي هشيار. آنچنان هشيار كه مجال مرثيه اي وهم آميز هم ندارم.

چه مدت اينجا، بر سر جنازه ات نشسته بوده ام؟ اينگونه پريشان. تمام طول روياي چندين ساله؟ زوزه ي باد كه لبانم را خشكانده و شوري خون كه از ترك لبم جاريست به من مي گويند بيدارم.

حالا دلم مي خواهد تمامي روياي دوشين را بالا بياورم به يكباره... تا كه اين تلخي گس دهانم را ببرد.

من احمق نبودم. من خوابيده بودم. و هيچ طوفاني خواب مرا نيآشفت.

اما تو... تو مرده تر از هزار گورستان خاموشي به نيمه شب.

و من به هشياري باد تيز صبحي سرد.

شش

دوشنبه اي دور

من


فرهاد بي خبر بود.
فرهاد نمي دانست
كه در هفت شهر عشق
سنگ بر سنگ نمي ماند.
اگر نه اين همه تيشه
بر كوه جان نمي زد.

خبری هست هنوز؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت16:12توسط بابک | |

پيشكش المیرا.
براي بي شمار مهر و بي شمار يارانش.

يار دبستاني من, با من و همراه منه...
چوب الف بر سر ما, بغض من و آه منه...

مي داني...من هم گاهي به دنبال يار دبستاني خود مي گردم.
به دنبال تمام آن قبيلهُ آهوان كه در دشتي سوخته دور شدند و گم شدند.
ياران دبستاني من در جايي به گسترهُ تمام جهان گم شده اند اما كسي باور نمي كند.
حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه...
تركهُ بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما...

كسي باور نمي كند كه يار دبستاني من...
در گلستاني به خاك سپرده شد كه در آن گل كه هيچ, سنگ هم از زمين نمي رويد.در خاوراني كه در باختر كه هيچ, در خاور هم همسانش يافت نمي شود.
يا در زير غبار دلتنگي و افسردگي و مستي پژمرده و پير مي شود بي آنكه شال سرخش را از دور گردن باز كرده و چمدان سفرش را از كنار راهرو برداشته باشد.
يا در يك بي نشان روز پاييزي بي آنكه سر به سوي آسمان بلند كند از پنجره اي در ساختماني بلند خود را بر زميني پرت مي كند كه زبانش هرگز به گويش درست نام آن نچرخيده است.
يادر يك صبح مقوايي زمستاني خود را با گرماي آخرين مايع ماسيده در سرنگ به لرزش رخوتناكي مي سپرد كه سردترين خاك جهان به او هديه كرده است.
يا در حقيقت يك عصر خاكستري خود را با طنابي حلق آويز مي كند كه براي خريدنش با تلخكامي و زباني الكن با فروشندهُ بيگانه چانه زده است.
يا در سپيده دمي يخ آجين رگ دستش را همچنان تند مي زند كه حتي يك لحظه هم شده از شتك خون روي ديوار جهان پيرامونش را به رنگي ديگر ببيند.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
كه يار دبستاني من سالهاست كه ديگر فارسي را با لهجه حرف مي زند و كودكانش جنيفر و الكساندر هستند و آن خاك برايش چيزي ست مثل پس مانده يك مزهُ كهنهُ در دهان ماسيده.
يا سالهاست كه در خوابي زيست مي كند كه پاره اي از جهان ديرزماني ست از آن بيدار شده ست. خوابي كه بايد روياي بهشت مي بود و امروز چيزي جز كابوس دوزخ از آن نمانده است.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
يار دبستاني من چيزي نمي گويد. خودش را سپرده ست به زنده بودني كه ديگر سايهُ بي مايهُ زندگي هم نيست
يار دبستاني من دارد از ياد مي رود.
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش...
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلاي آدماش...

هيچ كس باور نمي كند و من به دنبال ياران دبستاني خود مي گردم.
مي گردم و مي پيچم در همهُ اين كوچه و خيابانها كه از آنها گذشته ام و به اين جا رسيده ام. به همهُ روزها و شبها و تب ها و سوختن ها و فرياد ها...مي رسم به وحشت و لرز و خاموشي و فرار و سكون...
مي رسم به سكوت. سكوت. سكوت.
مي چرخم و مي رسم به خودم كه دويده ام تا همين حالا كه نفس زنان رسيده ام تا براي تو چيزي بنويسم. به خودم و تو و همهُ ما و ديگراني كه با اين همه تاب آورديم و كورسوي اميد را به هيچ بيكران نور دروغيني نفروختيم و عشقمان به انسان و آزادي را با هيچ گران متاعي در اين بازارها تاخت نزديم.
مي رسم به من و تو و سارا و سرور و همه و همه...
مي رسم به ما كه براي رسيدن و بودنمان كه هيچ, براي ماندمان هم بهايي گزاف پرداخته ايم با لبخندي بر لب و چشماني تر.
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد مارو چاره كنه

مي رسم و سكوت مي كنم.
ياران دبستاني من در آسمان و ميان درختان و بر زمين گم شده اند.
دهانم خشك است بس كه دويده ام.
چقدر تلخ و خسته ام.
من كه نمي توانم چيزي بخوانم...
تو سرود يار دبستاني را برايم با سوت مي زني؟

مي داني...
سن آدم كه بالا مي رود پنهان كردن آنچه در درون مي گذرد سخت تر مي شود.
انگار از شيشه باشي.انگار همهُ جانت نمايان باشد و همه به تماشايش نشسته باشند.
كودك مي شوي.
در كشاكش جدال با خزان گاهي بي هوا و بي بهانه بهاري مي شوي, مي وزي, مي باري و فرو مي كشي.
و در ميانهُ همهُ اين نابهنگامي ها و ديرهنگامي ها گاهي فقط دنبال كسي مي گردي كه بيايد و بنشيند و دستت بگيرد و اين همه رويا كه هيچ, خواب كه نه, اين همه كابوس بي رنگ و بي نشان را كه ديده اي تعبير كند.
شايد آن وقت بيدار شوي و با خود بگويي...
پير شده ام به گمانم!


+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت1:42توسط بابک | |

 

مي داني...اين چهره ها كه به رويت لبخند مي زنند صورت نيستند. صورتكند كه تو را تصوير مي كنند. مي گويي نه؟ بخند تا با تو بخندند. زار بزن تا با تو زاري كنند. شكل مرگند. شوخي كه ندارم با تو.يك جايي ديدم حضرت ملك الموت صورتش از جنس آيينه بود. تنها خود را در آن مي ديدي. حالا حكايت اين جماعت است. همگي نماينده مرگند و خود زندگي.
مي بيني چقدر ساده است ؟
و تو ساده تر از همه كه قائم ايستاده اي بر زمين و خطوط موازي عقل هي دانه دانه بر زمين مي افتند.
مثل درخت. تبرزده. يك باره.
و تو كه گاهي خودت را به خواب مي زني. در امتداد افق و تمام بودن كه دايره بود در مدار هستي, نيست نمي شود به يك باره. خطي مي شود عمود بر تو كه پلك هايت را بر هم مي فشاري. و زخمت مي زند.
مثل شمشير. آخته. يك باره.
حالا به چشمهاي من خيره شو. چيزي در ته اين نگاه سوخته است. ته گرفته است. خشكسالي نيست اما شوره زده است.ترك برداشته است.
مثل دل كه شور مي زد و ترك برداشت و سوخت.
حالا ديگر دل نيست.
يك جايي خواندم دل داغدار مثل شقايق است.دل من شقه شقه شد.
كاش تو يك بار هم كه شده نعره اي مي كشيدي تا ديگر صداي نفس زدنم زير بار اين خطوط شكسته به گوش كسي نرسد. حتي خودم .
راستي...
به جستجوي واژه اي رفتم كه به زبان بيايد. رفتم و رفتم تا به مرز باران رسيدم.آنجا كه هيچ دستي به سوي خشكي دراز نمي شود. بازگشتم. با دستهايي پر و گونه هايي خيس از اشک شادی و حلقه ای بر انگشت دست.
مي داني...
در اين سياه چالهُ نمناك رازي بر جاي نمي ماند.
زندگي گدازان دير گاهي ست سوخته است و ماه را هم مي شود با دستمالي از رخ آسمان زدود . تا تو باشی من نیز هستم ...من که نه ...ما هم هستیم ..با تو....

سلام دردانه من

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت18:0توسط بابک | |

پیش نوشت:

نوشته ی من پر از درد و خشم و استیصال است. این روزها ناتوان و تلخم. هیچ تصویر دیگری غیر از این دو عکس بیانگر رنج من نبودند. و با اینکه روز تولم است رفقای دل نازک بر من ببخشایند اما من سرخورده و سردم.


الف... ن...





چند روز است می خواهم بنویسم؟ یک روز؟ هزار روز؟ چند شب است که واژه ها را مرور می کنم؟ یک شب؟ هزار شب؟ باید یک قصه بسازم. یک قصه برای زمین پیر شب های هزار و یک شب. یک قصه برای روزهای نوی نوروزها. اما قصه های این خاک پیر دیگر فرقی با غصه ندارند. به چرخشی غم انگیز قصه ای و به نقطه ای غصه ی قصه ها...
داستان را چگونه باید شروع کرد؟ با سطراول؟ در سطر اول خورشید غروب می کند. در سطر دوم سایه های سیاه در پناه شب می چرخند. در سطر سوم مردی از راه می رسد که می خندد و چشم هایش را ریز می کند. در سطر چهارم مرد از بس که کور است همه جا را نورانی می بیند. در سطر پنجم مرد دست هایش را دراز می کند تا با انگشت هایش مرزهای جدید بر روی زمین نقاشی کند. در سطر ششم مرد در پناه سایه ها دست هایش را تکان می دهد و فریاد می زند و گاهی می خندد و چشم هایش را ریز می کند. در سطر هفتم مرد از پله ها بالا می رود و با این که روز است همه جا تاریک است و با این که باد می آید هوا ساکن مانده است.
حالا سطر هفتم تمام شده است. تو می گفتی هفت عدد بهشتی است...نه؟
پس چرا در سطر هشتم جهنم است و بوی گوشت سوخته و دود و درد و اشک؟ چرا در سطر نهم تنها لاشه های لهیده مانده ست و خانه های گر گرفته و خانمان های برباد رفته؟ چرا در سطر دهم دست ها مرگ را در میان زمین و هوا می چرخانند و جوانی را به خاک می سپارند؟
باید یک قصه بسازم. سطر به سطر. قصه یا غصه. فرق زیادی نمی کند. این جا ماده گربه ی پیری خفته است که دخترکانش پیش از آن که قصه ساختن بیاموزند تن فروختن پیشه می کنند. این جا خاک نفرین شده ای است که مهرآبادش همه بی مهری ست و خلیج فارس و دریای خزرش تنها بوی کافور و خون می دهد.
باید یک قصه بسازم. قصه یا غصه فرق زیادی نمی کند. این جا مردی که نور چشم هایش را زده است پشت میز بزرگی می نشیند و کوره های آدم سوزی را توهم می خواند و از جانیان مرگ آفرین اعاده حیثیت می کند. دوباره از پله ها بالا و پایین می رود ودست هایش را تکان می دهد. گاهی هم سرش را پایین می اندازد و چشم هایش را ریز می کند . بعد با انگشت هایش خط های موازی و متقاطعی روی زمین می کشد که خاک خسته را به چهار گوش های منظمی تقسیم می کند که هر کدام به اندازه ی یک پیکر پوسیده جا دارند.
زلزله و سیل و سقوط هواپیما. فرقی نمی کند.
باید یک قصه بسازم. قصه ای با ن که اول نور است و آخر نفرین.
اما من هر چه نگاه می کنم تاریکی ست. نور را تنها آن مرد دیده است انگار.
این جا نفرین مانده است.
کاش می شد یک قصه بسازم با ن که اول و آخر نفرین است.
اما حالا همه ی غصه ها پر از الف و ن است. می دانی؟
الف و ن, همان که اول و آخر ایران است.


 

پی نوشت :
من شدم آیه یآس و خواهرم شده نور زندگی ...این تضاد ها را هم عشق است.
گفتم امروز که تولدمه بازم خودجگر بینی را عششششششششششق است!
از همه رفقا ممنونم و بخاطر حرف هایم  معضرت میخواهم.....
من غیر از این که خاطر همه ی رفقا را می خوام خاطر تو را خیلی می خوام.
حبس خاطر خواهی هام را هم می کشم.
قبوله؟
برای خودم و خودت و خودمون ...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت3:41توسط بابک | |

خسته‌ام و نه خشمگین. دلگیر و دل شکسته‌ام بی آنکه کینه‌ای در دل داشته باشم.
ذهنم پر از حرف است برای گفتن اما دستم دیگر برای نوشتن نمی‌چرخد. کاش صحرایی پیدا می‌شد که در آن آسمان می‌بارید و پایم دوباره به عشق فرو می‌شد که تنها کیمیای این هستی عشق است و باقی هوای سوخته است و دیگر هیچ.

 

می دونم که يک جايی همين گوشه کنارهاست .بعضی وقت ها آرام و سر به زير به نظر می رسه، يک معصوميت مبهمی در نگاهش هست که آدم رو جذب ميکنه، طوری نگاه ميکنه که دوست داريم باهاش بريم.بعضی وقت ها هم ازش بدمون مياد ، همون موقع ها که سرزده مياد.ميدونه که کسی منتظرش نيست ولی لج می کنه و مياد.چند روز پيش هم باز پيداش شد، نميدونم اون چند نفری که باهاش رفتند الان کجا هستند ولی می دونم که خودش خيلی زود برگشت.الان هم سر کوچه ايستاده، من که نگاهش نمی کنم، تظاهر می کنم که اصلا نديدمش..

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت21:29توسط بابک | |

آهاي...!
با توام...با تو ! نازنین
رويت را برگردان ببينم. رويت را برگردان ببين آن تكه ابر كوچك را جايي در آسمان مي بيني؟ ببين نكند ديشب كه طوفان شد تكه ابرت را صاعقه زده باشد ؟ ببين نكند تكه ابر كوچك همچون پرندهُ مرده اي , گوشه اي لاي چمنها افتاده باشد ؟
رويت را برگردان آخر. دور و برت را خوب نگاه كن....
با توام...با تو !
اگر پيدايش كردي بگو دمي ببارد. به اندازهُ يك چشم برهم زدن. همين بس كه كف دستي آب مهيا شود.
براي قوطي آبرنگ كهنه ام مي خواهم.
روزهاست كه دستم به هيچ رنگي نمي رود. امشب دلم خواست رنگ بزنم به در و ديوارها. كاغذها كه جاي خود دارند .
بگو قدري ببارد. همين يك نفس. من دستم را مشت مي كنم تا پر از آب شود و ديگر تهي نباشد.
بعد رنگ مي زنم به هر چيز كه بيرنگ شده است اين روزها.
آبي و زرد و سبز و سرخ وسپيد و سياه.
رنگ مي زنم به هر چه كه غبار خاكستر رويش را پوشانده است.
با توام...با تو!     زير لب چه زمزمه مي كني؟ چرا گنگ شده اي؟ نكند ديگر حرفي نداري؟
نه. مي دانم واژه ها را از دست داده اي. واژه ها دور شده اند و كور شده اند و دود شده اند. رفته اند ميان سوز و سنگ و سرما و خود مرگ شده اند. نمرده اند. خود مرگ اند. كم رنگ. پريده رنگ. بي رنگ. خاكستري بر باد.
نه. مي دانم بي صدا و بي حنجره شده اي. نوايت بي نوا شده است. نواي نزاري كه روزگاري نازدار نازنيني بود. نسيم بود. حالارفته است و ناله اي شده است كه نور و نار و ني را تاب نمي آورد. نرفته است. خود رفتن است. ناشنيده. ناخوانده. نانبشته. آهي بر باد.
نه. مي دانم كلمات باريده اند بر خط هاي خوابيده در امتداد افق. باراني كه خيس كرده بود زمين خشكي را كه خنك شده بود. حالا بخار شده است. گم نشده است. خود گمشدگي است. بي نام. بي نشان. بي جان. الهه ای بر فراز آسمان.

نازنین اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, مي داني چه زيبا مي شود؟
مي داني نيم كاسه اي مي شود براي جرعه اي آب؟ مي داني در آن جرعهُ آب مي شود دوباره تابش آفتاب و نقش مهتاب را ديد؟
مي داني گودي دستانت جايي مي شود براي پناه گرفتن دستهاي تنهاي من؟ مي داني تنهايي دستهاي من گم مي شود در خالي دستان تو؟
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, مي داني چه پرشكوه مي شود؟
مي داني بستر آرامش مي شود براي سر خسته و دردمند من؟
مي داني مخمل نوازش مي شود پر از خنكاي مهر روي صورت خيس از اشك هاي گرم من ؟
...
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, خود زندگي لب پر مي زند از سر انگشتانت.
چه مي شود اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري....
رويت را برگردان آخر. تكه ابر كوچك را بياب و بگو ببارد...
همين. فقط ببارد.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت1:11توسط بابک | |

دورت نمی‌گردم.
با آن که تو
چون‌آن خانه‌ی دور
سنگی و سیاهی.

دورت نمی‌گردم.

به گرد خانه
مومنان می‌چرخند و
من به کفر ایمان آورده‌ام
در جهانی
که تو خدایی می‌کنی.

 

دل ما سر طاقچه بود انگار، دم به ساعت، مانده و رفته دست برد و دل فشرد و بر زمین کوفت.امروزه روز هم که دیگر این شکسته‌ی بندزده‌ی خراشیده خریدار ندارد بس که به خون نشسته است. با این همه به پستو پنهان‌اش کرده‌ایم مبادا دوباره روزی بلا روزگارمان شود.
آرد بیخته، الک آویخته، به گوشه نشسته و چشم فروبسته کز کرده‌ایم همین گوشه تا توفان بگذرد و شما بگذرید و حدیث سویدای دل...
بماند.

این هم برای تو تا بدانی چه بر من گذشت

هنوز من نمی​دانم
سیگار خاموش
چه طعمی دارد
و اتاق بی​دود
چه بویی.

هنوز من می​دانم
تو چرا آن روز رفته​ای
و چرا هر روز برگشته​ای.

همه می​دانند
چرا از میان این همه واژه
من نام تو را
تکرار کرده​ام
با سیگاری لای انگشتان و
در اتاقی پر دود.

هیچ کس نمی​داند و
من باید تا همین فردا
که روزی خواهد رسید
تکلیف دنیای بی سیگار و
بی تو را
روشن کنم.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت21:0توسط بابک | |

سنگ روی سنگ می‌گذاری زير ريزش يك‌ريز آسمان و سر بلند نمی‌كنی تا كسی گمان نبرد كه اشك‌هايت را پنهان می‌كنی به بهانه‌ی باران. سنگ بر سنگ می‌چينی تا ستونی شود بلند, تا روزی دستت را بگيرد و با تو بر فراز سنگ‌ها بايستد و زندگی را فرياد بزند.
سنگ روی سنگ می‌لغزد و می‌غلتد و فرومی‌افتد و تو بی‌وقفه سنگ روی سنگ می‌گذاری و می‌چينی و وامی‌چينی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی كه پس از بارش باران بستر رنگين‌كمان می‌شود.
تو سرگرم و دل‌گرم سنگ‌ها می‌شوی و قطرات باران رنگ‌هايت را می‌شويند و می‌برند و تو ديگر رنگارنگ نيستی، بی‌رنگ شده‌ای مثل رنگی پريده كه نبوده‌ است و نيست.
تو به سنگ‌ها خيره می شوی و كسی خاك می‌پاشد انگار در چشم‌هايت و آسمان ترك بر می‌دارد و رنگين‌كمان نيست می‌شود و توفان درمی‌گيرد و تو هيچ نمی‌بينی و سنگ بر سنگ می‌چينی.
سنگ بر سنگ تا ستونی شود كه دست‌در‌دست او بر فرازش بايستی و زندگی را فرياد كنی.
ناگهان... همه چيز از حركت باز می‌ايستد.
باد و باران و آسمان و زمين و زندگی.
تو سر بالا می‌كنی. سنگی از دستت بر زمين می‌افتد. سنگ‌ها بر سرت آوار می‌شوند.
تو می‌مانی و رنگ بی‌رنگی و سكوت و سكون و سرما.
تو می‌مانی و او كه سنگ شده‌است در دوردست‌ها.

+نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت15:59توسط بابک | |

 

هوا سرد شده است، قهوه بی مزه شده است و آسمان بی رنگ است. بين آدمهای شهر نه مردی هست و نه زن، همه همجنس و هم قد و بی صورت. صدای شکستن موج را هم باد برده است. دستان خداوند از سرما خشک شده اند؛ بهشت تعطيل است و فرشته ها در گوشه کنار پياده روها خوابيده اند و کاسه های گدايی زير بالهايشان خالی است. زمستان رسيده است.

سردترين جنگ تاريخ آغاز شده است. تمام آفريدگان به جان هم افتاده اند و تجاوز و غارت و قتل عام فراگير شده است. آدمها در دروغگويی از هم سبقت می گيرند و سگها به صاحبانشان خيانت می کنند. درختها به پای هم می پيچند و زمين هر روز از سرما می لرزد. هدف مشترک است : تمام مخلوقات می خواهند قبل از آنکه دير بشود به جهنم برسند، می گويند آتش جهنم هنوز گرم است.

دروازه های جهنم را بسته اند. طبق آخرين اخبار شيطان در يک نشست اهريمنی اعلام کرده است که به علت ظرفيت محدود جهنم تعداد گناهان لازم برای سقوط از پل صراط هزار برابر شده است و هيچ تضمينی مبتنی بر پذيرش تمام گناهکاران متقاضی وجود ندارد. او به تمامی مخلوقات هشدار داده است در شرايط حساس کنونی به نکير و منکر دستور اکيد داده شده است که در صورت مشاهدهء کوچکترين عمل خير و خداپسندانه می توانند پروندهء مورد نظر را بهشتی اعلام کرده و به علت تعداد بی سابقهء متقاضیان جهنمی از شنيدن هر گونه اعتراضی امتناع ورزند.

قحطی آمده است. به دستور وزير کشاورزی تمام مزارع گندم را بمباران کرده اند. تمام عبادتگاههای دنيا به خانه های فحشا تبديل شده اند و به دستور مراجع مذهبی به تمام کودکان تجاوز می کنند. متخصصين و جراحان در تمام بيمارستانها بيماران را قطعه قطعه می کنند. تمام موسسات خيريه با بودجهء صدقات بمبهای اتمی می سازند و صليب سرخ جهانی به بزگرترين شبکهء قاچاق مواد مخدر تبديل شده است. سوئيس هم آمريکا شده است.

پطرس، کودک فداکار، انگشت نشانه اش را پس از سالها از سوراخ سد بيرون کشيده است تا سد خراب شود و سيلاب شهر را ببرد تا شايد او هم به آتش جهنم برسد و خودش را گرم کند. او بلافاصله در سيل خفه شده است و به دنيای ديگر رفته است تا به کارنامهء اعمالش رسيدگی شود. کمتر از چند دقيقه بعد نکير و منکر پروندهء نازکش را مطالعه کرده اند و جبرئيل دستور داده است او به دليل سالها فداکاری تا ابد به بهشتی بودن محکوم شود. پطرس حالا فرشتهء بی خانمانی شده است که روزها به دنبال سدهای آب می گردد تا آنها را تک تک با انگشت نشانه اش سوراخ کند و سيل همه جا را با خود ببرد. پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خيانت می کند و دروغ می گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگی شود و اين بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهای سرد بهشت بيدار می شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است.

+نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت18:50توسط بابک | |

با توام !
اگر يادت ماند , به ياد بياور كه مرا از ياد مبري.
همين.

* موجود كوچك * و ماهي كوچولو

موجود كوچك آن روزها چهار پنج ساله بود. شيفته و شيداي ماهي قرمز كوچولويي كه براي هفت سين نوروز خريده بودند. ساعتها روبروي تنگ بلور چمباتمه مي زد و رقص نرم ماهي را در آب اندك به تماشا مي نشست.
دست آخر پس از چند روز رو به مادر كرد و گفت: "...من خيلي براي ماهي كوچولو ناراحتم! هي حرف مي زنه و من صداش را نمي شنوم. نمي فهمم چي ميگه...ميشه يك كاري كني من صداش را بشنوم؟ "
مادر تلاش كرد تا با زباني كودكانه به او بفهماند كه ماهي در آب حرف نمي زند. نفس مي كشد. از اين روست كه دهانش را باز و بسته مي كند.ماهي صدايي ندارد كه كسي بشنود.
موجود كوچك هنوز دل نگران ماهي كوچك بود. نگران حرفي كه ماهي با او مي زد و او نمي شنيد. غصه دار صدايي كه از پس حباب هاي هوا به گوش او نمي رسيد.
چند روزي گذشت. بعد از ظهر بود. دوان دوان خود را به اتاق مادر رساند. با چشماني تر و مشتي بسته...
با هق هق ناليد:
" افسانه...ماهي كوچولو ديگه حرف نمي زنه... "
و مشت كوچكش را باز كرد. ماهي كف دستش بود. خوابيده بر لايهُ نازك آب.
" افسانه...از آب آوردمش بيرون كه ببينم آخه چي مي گه به من...حالا ديگه حرف نمي زنه.... "
مادر ماهي را در ميان دو دست پنهان كرد و از اتاق بيرون رفت. مي رفت تا شايد در آن لحظه اشكهايش را پنهان كند.
....
همهُ ما گاهي مثل ماهي در آب مي مانيم. انگار حرف مي زنيم ولي هيچ كس صدايمان را نمي شنود.

همين.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت15:6توسط بابک | |

حالا که المیرا خانوم نمیان و نمینویسند
هوس كردم يه صندلي پيش بكشم و بشينم ور دلش و بش بگم...
آره بامرام...اينجورياس...به هر كي نگيم به شوما كه باس بگيم اوقاتمون تيليته به اين شب عزيز. سر چراغي رفتيم دس و دهنمو آب كشيديم و گفتيم دو تا پيك ته حلقي بندازيم بالا گاس به جاي اين سينهُ سوخته اقلندش كلهم وجودمون گُر بيگيره خلاص شيم...اما نشد.
حالام فقط خواسيم بگيم كه گفته باشيم انگاري از اولش يه جورايي ما ناميزون رفتيم.اما ا خدا كه پنهون ني ا شومام پنهون نباشه, همچينم كبكمون خوروس نمي خوند كه حاليمون نباشه كُت تن كيه.اگه عرق مي خورديم حالا نه با كباب و نعنا كه باشه تناي تناي,اما آخر دسشم نه با كباب و مرزه كه بشه هرزهُ هرزه.
نون و ماس و بود و يه غربيل خوشي و يه مثقال دل. آخه ما كه نگفتيم علي علي كه اونم بگه يا علي و بعد هيچي نشده عُمري از آب دراد. ما تازه دس راسمون زغال گذاشته بودن و دس چپمون گچ, ما چه دخلي داشتيم به خاطر خوايي...ما خيلي همت مي كرديم پاشنه ارسيمونو مي خوابونديم و وخت استكان بالا بردن پس كلاه شاپويي كه نداشتيمو مي گرفتيم كه اگه كلامون رو ورداشتن سرمون برامون بمونه.حالا هم اينجورياس.ما كه سوات دُرُس و حسابي نخونده بوديم.هی تو چتمون .بیچتی کردیم و غلط قولوت بالا آوردیم.. گف برو بريم فك كرديم خوب حتمن را رو ا چا بلته كه مي گه بريم. رفتيم نگو اي دل غافل خودش چاكنه اما دس آخرش ما ته چاييم.
حالام با اينكه اين جورياس و ما فك مكمون اومده پايين و دهن مهنمونو دادن خُش شوري كه نه دور از وجناتت دادن بنزين شوري اما با همه اين بيگير و نگيرا گفتيم با شوما كه آخر كرامتي دو كلوم حرف بزنيم شايد زد و ضد حالمون برطرف شد.گفتيم اقلندش شوما كه ديبلم داري كه مي دوني ما خيلي خيط مي كشيديم دور اونايي بود كه كف كرده بودن افتاده بودن زمين , بعدش اونا كه حال نمي كردن با ما حال كنن, بعدش ديگه يه خط چپ و راس بود تا اون جا كه جاش بمونه اما حبس نداشته باشه, اما دس آخر آخرش خيط نمي كشيديم كه خيطي بالا بياره. وگرنه ما رو چه به اين ماس و شيكر خوردنا كوچيكت برم؟
مارو چه به اتول خارجي و مزقون دندونه دار و دواخوري بي مزه ؟
مارو چه به اين سرتو بالا كن خوشگله و من نيگا كن خوشگله بازيا؟ ما خيلي ختمش باشيم دمپايي اتافوكو رو سوسكه مي كوبونيم كه قرچي صدا بده و خودمون تا صب با خودمون غضب كنيم...
حالا هي حرف حرف مي ياره اما خواسيم بگيم كه اينجورياس و ما با هر كي مهري داشتيم ا اين حرفا نداشتيم.
سرت سبك, مث كه ما خيلي سق زديم. فقط گفتيم كه گفته باشيم كه اگه ديدي ما سرمونو بدجور انداختيم پايين نبادا گمون كني و شك ورت داره كه با شوما سرسنگينيم نه ما با خودمون تو قيافيم و ترش كرديم كه آخه نوكرت برم اگه گربه به موشه گف اين صد تومنو بگير بيا ا اين سولاخ برو تو اون سولاخ, شوما خرمالو گس خورده بودي و دهنت هم كشيده بود كه بش بگي...مرامتو برم ,راه به نزديكي و مزد به اين زيادي, حكمندش يه كلكي توش هس...
حالام كه نگفتي, نگفتي ديگه اما ما گفتيم كه گفته باشيم كه دور از جونت روم به ديفال و هف قران به ميون, درسه كه ما سواري مي ديم و يه سور زديم به خره اما همچينام كه فك كردن ...اي بماند .
حالا برو بريم بالا تا بره اون جا كه غم نباشه كه البت هر چي بالاتر بري غمش بيشتره. خودت كه اند و آخر وارداتي...
ولوتم به اين سوي چراغ.
تصدق .

خوب حالا اگه حال کردید یه کلیکی رو عکس بالا دیش کنینید تایه فیضیم ازین کلیپ ملیپای عشقی باحال ببینید و دعاشو بحال ما فقیر بیچاره ها کنید...

آره و اينا...ما بوديم و خودش و اينا...بينيويسم...

تا كجاشو واستون گفته بودم؟
گفته بودم كه يه بار همچين هوس كردم بش بگم آخه اوچيكت برم, آخه من خرابتم, پلكون آب انبارتم, شوما به گمونم اصن مال اين حرفا نيسي.اما بعد يه صلوات بلند ختم كردم و شيطون نعلت كردم و گفتم خود اوسا كريم از سر تقصيرات اين امت ويز ويز نگذره كه تو دل آدمو خالي مي كنن. هي مي گن قيافت شده عين يه امين آبادي, برو واسا جلو آينه ببين شدي عينهو اينا كه تاريخ سجلدشون مال هزار و سيصد و احمد شاس.
اما ما بازم گفتيم نه. ملت بخيلن و چش ندارن بيبينن شوما واسه ما شدي الهه شاه و بقيه شدن كريم شيره اي.
رفتيم واساديم ميونشون و گفتيم اصن همينه كه هس, نمي خواين از دم بكشين پشت دوري, ما كه عرقو مي خوريم دُنگي, چه با شوما بخوريم چه با تُنگي.
آره و اينا...خلاصه ما مونديم و خودش و اينا...بينيويس...
اما دردسرت ندم يه وخ چش وا كرديم ديديم اي دل غافل همون ما كه فك مي كرديم خودمون قاپ قمارخونه ايم همچين جفت شيش اورديم كه بهتره به جا تخته بازي بريم يه پي دو پي بازي ...فميديم تا سرمون چرخونديم عكسمونو گرفته و جنازه مونو تويل خودمون داده...
آره. افت كلاس نرررره...بينيويسم...
بعدن ترش فميديم ما فك مي كرديم ختميم, نگو اون خودش چهلمه و تا ما اومديم بجنبيم سالمونم گرفته.
خلاصت كنم. يه جورايي همه را برق گرف ما رو دفترچه خاطرات اديسون, عمرنات اي خودمون باورمون مي شد اين رقم با مغز پخش پياده رو شيم كه روزنامه خوابي بشه خوشيمون و هتل كارتن بشه لُقانطمون...
اي ي ي ي....
حالام طوري ني...شوما بذار پا فرمايشات آقا زكرياي رازي و اين سر بد مصب كه يه سور زده به بازار مسگرا.
طوري ني.عمرنات اگه ما به رو كسي بياريم كه ...
بماند. ا اين حرفا كه ما اين سرچراغي زديم فردوسي تو گور لرزيد به گمونم...
حالام فقط خواسم بگم...
آره و اينا...ما مونديم و خودمون و خودمون و خودمون...
اي ي ي ي...
ديگه ننيويس...
من يخ كردم اساسي. بدجور. سرده لامصب اين هوا.
استكانت كو پس؟ شهيدتم همه جوره.
تصدق.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت20:16توسط بابک | |

از خوابی ژرف برخاسته ام كه اينچنين با هشياري خويش غريبم. همه چيز يك رويا بود. يا كابوس. نشسته ام اينگونه با پوست و استخوانم غريب، آنسان كه مرده اي نشسته باشد بر سر گوري. در آيينه دست به موهاي آشفته ام مي كشم، و انگار اول بارست كه اين موج بلوط را به زير انگشتان نوازيده ام. بعد لبانم... بسته و ملموس و خشكيده. و بهت چشمان در آيينه. و پوست دستانم به رنگ زوزه ي باد.

از خواب یا کمایی سنگین برخاسته ام. من هستم :اين حجم سه بعدي.
هوا غريبانه سنگين ست و در برابر چشمانم اين حرفهاي تو هستند كه مانند مكعب هايي چوبين آوار مي شوند بر زمين. اين تكه تكه هاي خشك چوب.

میشنوم نقمه های یک فال نیک را

  دوست نزديکتر از من به منست اين عجبتر که من از وي دورم چه کنم با که توان گفت که يار در کنار من و من مهجورم

و من مرده ام. دراز كشيده به تابوت خشك بلوط. من از خواب بيدارم، بنشسته كنار اين همه حجم سه بعدي هشيار. آنچنان هشيار كه مجال مرثيه اي وهم آميز هم ندارم.

چه مدت اينجا، بر سر جنازه ام نشسته بوده ام؟ اينگونه پريشان. تمام طول روياي چندين ساله؟ زوزه ي باد كه لبانم را خشكانده و شوري خون كه از ترك لبم جاريست به من مي گويند بيدارم.

حالا دلم مي خواهد تمامي روياي دوشين را بالا بياورم به يكباره... تا كه اين تلخي گس دهانم را ببرد.

من احمق نبودم. من خوابيده بودم. و هيچ طوفاني خواب مرا نيآشفت. 

 و من مرده تر از هزار گورستان خاموشي به نيمه شب.

و تو به هشياري باد تيز صبحي سرد.

از پژواك ناله ها و فرياد فروخورده ي خودم از خوابی بی رویا مي پرم. چهره ام غرق اشك است.
از گلويم تنها صداي ناله ي حيواني زخمي به گوش مي رسد.
تنم رعشه گرفته است. جانم مي لرزد. چگونه دوباره چنين شد؟
از كجاي باغ پير فراموشي راه باز كردي به آينه ي شكسته ي شب هاي خزان زده ي من؟
بيدار شده ام. مي دانم. تنها هستم. مي دانم. همه چيز امن و امان است. اين را هم مي دانم.
اما نمي فهمم كه چرا تو را به خواب ديده ام؟ خواب؟ رويا؟ نه. واژه ي ديگري دارد اين زبان الكن من ....
كابوس. اما تو به كابوس من نيامده اي. كابوس آمده و تو را با خود آورد است.
سعی میکنم از جا برخيزم. نمیتوانم.  چراغ را مي زنم. صورتم پريده رنگ تر از هميشه است. به آينه کنارم خيره نمي شوم. مي گذرم.
ليواني آب. سيگاری پنهانی. گذر سنگين و مهيب ثانيه ها.
زهر خند فريبنده ي حضور تو در رگ بي خون و بي رنگ شب هاي پاييز زده ي من.
تو بودي. خوب يادم است. ايستاده بودي رو به روي من. دستت را به سوي من دراز كرده بودي.
مرا به نام مي خواندي. همان گونه كه شيوه ي تو است.
اشاره كردي كه برگردم. من ايستاده بودم. ساكت. سرد. ساكن.
دوباره مرا به نام خواندي و گفتي:
برگرد.
من تكان نخوردم. انگار نه انگار.
سه باره مرا به نام خواندي و گفتي :
بيا با هم برگرديم.

گستره ي رنگ پريده ي شبهاي ساكت و صامت تنهايي بي مرز من.


من هيچ نگفتم. خوب يادم هست. فقط به ياد آوردم. همه چيز را. همه ي ثانيه ها را. رفتنت. صداي زنگ گوشي. سكوت شب ها. سوزش سرنگ. طعم تلخ دارو. موهاي سپيد. خط چين دور چشم ها.
روزها . شب ها. صداي قدم ها.
بازگشتنت. خنده ات. گريه ات. هياهوي شب ها. سوزش سرنگ. طعم تلخ دارو. موهاي سپيدتر. خط خطي هاي دور چشم ها.
روزها. شب ها . صداي قدم ها.
من هيچ نگفتم. تنها به ياد آوردم.
غريبه اي كه در به رويم گشود در آخرين روز های زندگی.
بيگانه اي كه زير باران با من قدم زد .
آغوشي كه به رويم گشوده شد. دستي كه به سويم دراز شد.
من كه ايستادم. نگاه كردم. اما باز نگشتم.
آغوش خالي تو. دستهاي لرزان من در جيب هايم.
گريز شتابناك ثانيه ها.
من تهي شده ام. تهي تر از هميشه.مي داني چرا؟
من از خودم تهي شده ام.
حالا ديگر تمنا نمي كنم كه رهايم كني. من چند روزي ست كه رها شده ام.
زمان گذشته و ناوقت شده است.

از كنار هم گذر مي كنيم.

روزگارت خوش جان دلم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت0:19توسط بابک | |

 

از صبح راه گلویم را بسته بود. این بغض لعنتی را می‌گویم.
سارا تلفن زد، از سفرش گفت و از آن شهر دور دوست‌داشتنی. از آن خاک سرد دامن‌گیر. گفت و خندید و خندیدم. بغض اما سر جایش ماند.
لبخند زدم. آمدم. رفتم. درسکوت به تماشای زنده‌گی نشستم. بغض اما، نشکست.
به سارا زنگ زدم، گفتم و گفت. از همه چیز، از هیچ چیز. بغض تکان نخورد.
دل‌دل می‌زدم با این چه کنم. حتمآ که نباید درد باشد، یا غم. چه می‌دانم دل‌تنگی مثلآ. نه. هیچ کدام نیست. از تو هم نیست. از تو نه دردی بود و نه غمی. دل تنگ من مانده بود که دیگر دل‌تنگی هم نمی‌کند. آخر بس که نبوده‌ای یادش رفته است.
هیچ کدام نیست. چیزی‌ست که به عقل جن هم نمی‌رسد. بس که سرد و سخت است. این بغض لعنتی را می‌گویم.

یاد دو روز پیش افتادم...انگار سالهاست گذشته است دوران زندگی من..توی خونه رفتم شیر آب داغ را باز کردم. آن قدر که حمام را بخار گرفت. آینه، کاشی‌های سفید، جدار چوبی قفسه‌ها. رفتم زیر آب داغ ایستادم. موهایم. تنم. وجودم را آب می‌برد.
آب داغ تنم را سوزاند. تن آینه و کاشی و چوب را نمی‌دانم.
یک لایه‌ی آب روی زمین و زمان را پوشاند. انگار که پرده‌ی اشک پشت پلک‌ها، ته چشم‌خانه.
شیر آب را بستم. دست بردم به حوله اما تنها صورتم را خشکاندم که خیس بود. بی اشک.
گلویم اما خشک خشک. با بغض...مثل حالا

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت18:39توسط بابک | |

سلام دوستان  از اين پس من در به در گو هم به مريدان اين وبلاگ پيوستم...ميخواهم براي تان بنويسم ..

 ميدانيد

همین دو شب پيش بود. برمی‌گشتم خانه، توی ماشين نشسته بودم. داشتم به عشق ورزیدن فکر می‌کردم. به نیروی شگرف و بی‌بدیل و یگانه‌ی دوست‌داشتن. بعد پیش خودم گفتم اسم آدم‌هایی را که در همین لحظه می‌خواهم و می‌توانم که به آن‌ها عشق بورزم یا دست‌کم دوست‌شان بدارم، برای خودم مرور کنم. غیر از چند تا اسم چیزی یادم نیامد.

تعدادشان کم بود. خیلی کم.

ترسیدم. یک وحشت ناشناخته. خیلی ترسیدم.

چند دقیقه‌ای گذشت تا فهمیدم چه قدر خالی شده‌ام.

خالی از تعلق خاطر، خالی از نیروی عشق ورزیدن که روزی شگرف می‌نمود.

حالا این‌ها را این جا می‌نویسم که چیزی جایی ثبت شده باشد.

چیزی که نامش را نمی‌دانم، اما آمیزه‌ای‌ست از هراس و آگاهی‌ و لبخند و میان‌سالی و مرگ.

ميدانم...ميدان كه دل‌تان که با ما نبوده است هیچ، تازه‌گی‌ها شست‌مان هم خبردار شده که به سنت دله‌دزدی چشم‌تان هم دنبال ناموس خلق‌الله می‌دویده است.

خدایش را منت که بی‌غیرتی عرف شده است و فضیلت، اگر نه این بوق‌سگی وسط غربت غریب نه قلم‌تراش دم دست‌مان است که سفیدران خط بیاندازیم و سرخش کنیم، نه تیغ خودتراش که رگ بزنیم و خلاص‌تان کنیم.

حالا گیرم که اسباب انتقام هم مهیا باشد، ما را چه به این نقل‌ها؟ خودمان شده‌ایم معاینه‌ی جنازه، ملک‌الموت هم رغبت نمی‌کند احوال‌مان بجوید.

دست‌آخر هم، هر که نداند خودتان که واقفید دل بی‌پیر ما نازک‌تر آن است که هوس کند دست ببرد و سر زلف‌تان به تندی از مرمر پیشانی پس بزند چه رسد به...

ای‌ی‌ی... پٌر بی‌راه که نمی‌گویم، نه؟

راستش مرا بابك ناميست و بس

همین

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت18:25توسط بابک | |