تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

 

این روزها سردم .گیجم .گنگم . افتاده ام میان راه ابی که هی پیچ می خورد پیچ می خورد و پایین می رود. دیگر دست و دلم به نوشتن نیست . دیگه نه پسرکی مانده که به عشق او بنویسم نه ادم و ادمکی . نه پیوندی گیرم حالا تو دل خوش کن به نسبی و سببی . این روزها تو انگار کن طعم نوشته هایم کمی سنگین شده . مهربانم بگذار سر بر زانویت بگذارم.این روزها حتی دستم به ساز هم نیست . یادت هست برایت گفته بودم . از مرغ عشق ها یادت هست ؟ گفته بودم قبل از اینکه برن تو لک ؟هی پسرک این روزها چفد کلمات برایم غریبه اند . چقدر ما برایم نا اشناست . چقدر دوستت دارم ها بی معنی اند. برایت از پسرک تازه وارد زندگیم که گفته بودم نه؟این روزها سردم این را گفته بودم . نه؟اما دیگر دنبال دستهای مردانه ای نیستم که دورم حلقه بشوند که ارامم کنند . این روزها باز هم شورم ،تلخم .چیزی ته ته گلویم می سوزد . انقدر می سوزد که راه نفسم را بند بیاورد . مانده ام بین رفتن و ماندن .

پس و پیش نوشت :بعد از 13 ابان اصلا حوصله هیچی رو ندارم. بعد از اون همه وحشیانه بودن ! لطفا، لطفا مزاحم نشوید بد جوری ناسورم !!

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:6توسط المیرا | |

این روزها سعی می کنم فکر نکنم. سعی می کنم تنها خودم باشم نه ان دخترک چشم سیاه که اصرار داشت همه را به زندگی امیدوار کند . یادت هست؟اصلا یادتان هست ؟ ان دخترکی که اشک می ریخت تا تو را داشته باشد تا کسی از پشت پنجره ای فریاد بزند تمام اینها خواب است دروغ است کابوس است . این روزها سعی می کنم لودگی کنم که خودت خوب می دانی به من نمی اید . مستانه بخندم که همه می فهمند تنها تظاهر است . که احدی نفهمد دلم در نی نی چشمهای تیره ات جا مانده .یادت هست می گفتم همه ادمها کنگره دارند؟ هر کسی که جفت شود حتی برای لحظه ای تکه ای را می کند و می چرخد. می چرخد که تو بمانی و تکه ای که نیست و درد. اخ که این روزها چقدر تکه کم دارم . تکه هایی که درد دارند  زخم اند . کهنه نمی شوند و نمی پوسند تا جایگزین شوند . انگار کسی هر روز با ناخن زخم را بکند  که عمیق شود که جایش بماند تا ابد. راستی چه کسی اولین تپش های عاشقانه قلبم را یادش هست؟نگو . می دانم هیچ کس یادش نیست . اما تنها عاشق شدنم را یادت هست نه؟ من عاشق شدم و تو نبودی . این را توی لعنتی خوب یادت هست . من که سکوتت را بعد از شنیدنش خوب خوب یادم هست . این روها تنها سعی می کنم درک کنم همین . اخر به همین راحتی نمی شود ادم را در لیست ممنوعه های زندگی گذاشت

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت0:45توسط المیرا | |

راستش را بخواهی این روزها اصلا شیرین نیست . نه شور است نه تلخ نه حتی گس . حالا ایستاده ام گوشه از دنیا که اصلا اصلا اخر دنیا نیست. می دانی پاییز قشنگ است به شرطی که دستی باشد که چفت شود میان دستت شانه ای باشد که بچسبد به شانه ات قدمی باشد که همقدمت شود . اصلا صدایی باشد که جواب سلامت را بدهد . حالا گیریم که همه اینها هم نشد دلی باشد که به هوایش دلت بلرزد . زمستان هم قشنگ است انهم به شرط . خودت که شرطتش را می دانی نه؟ به شرطی که وقتی سردت شد اغوشی باشد که گرمت کند . می دانی دوست داشتن تمام عالم به کنار  دوست داشتن توی لعنتی هم که.....اخ این روزها تکه از روحم درد می کند.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت2:31توسط المیرا | |

برایت نوشته بودم . انقدر تلخ و دردناک بود که ترجیح دادم حذف بشه . می دونم قول بود . دردناک است مهربانم . تلخ است . این روزها بیشتر از قبل دردناکم . گوشه ای از روحم درد می کند . نبض می زند می شنوی صدایش را ؟دردناک است مهربان

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت1:56توسط المیرا | |

این روزها هیچ چیز در درخشش چشمان سیاه ام جان نمی گیرد مهربانم پراکنده ام پر  از کنده ام که از کنده هایم دود برمی خیزد . اتش گرفته ام مهربان . دیگر نه، خنده ای نیست که صدایش تو را به عرش ببرد تنها هق هقی  است مدام که عرش و فرش را می لرزاند . بلم عاشقانه هایم زیر سیل اشکهایم غرق شد . تمام کفش دوزکهای این شهر بلوا زده از سر انگشتان من پریدند بی هیچ ارزویی . مهربانم زخمم می زنند بی هیچ ترحمی اینها همانند که دوست بودند. اغراق نمی کنم مهربان که خود غرقم . هر چه از سر محبت کنی بعد انگ می شود و می چسبد به پیشانی ات . نکن مهربانم . تو انچه من با خود کردم نکن . این روزها در عجبم . انگشت به دندان گزیده گوشه خلوت گزیده تا مبادا که مباد شود هر چه بود و باد . گم شده ام هم نفس لحظه هایم . بگرد بگرد بگرد پیدایم کن . اگر پیدایم کردی لطفا خودم را هم صدا بزن . مرا به نام بخوان مهربان شاید خودم را پیدا کنم  . پیدایم هم نکردی مرا در زندگی بعدیت به یاد داشته باش .

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت0:20توسط المیرا | |

 

 

اهای نازنینم هرچقدر چینی شکسته را هم بند بزنی  باز شکسته است، هرچقدر لالایی برای گوش ناشنوا بخوانی باز هم خوابی نیست ، باز هم پلکی برپلک نمی افتد، نفسی ارام نمی گیرد. پرسیدی عاشقانه هایم کو ؟عاشقانه هایم را باد برد . انگار پری باشد به نفسی ،اسیر به بازدمی به  اوجش در اسمان.عاشقانه هایم به چشم برهم زدنی شد زخمی،  شد دشنه ای که به نوایی  بر دل مرگ اشیانم بنشیند. اهای نازنینم گوش کن،  می دانی این روزها هرکه را که بیشتر دوست داشته باشی بیشتر زخمت می زند؟ می دانی همان دستی که روزگاری نوازشگرت بود در غفلتی امیخته می شود به تیغه ای  که بشنیند میان دو کتفت ؟همان زبانی که روزگاری تنها نوای شبهای ناارامیت  بود می شود نیش کژدمی  که در چشم برهم زدنی نفس از تو برگیرد . نازنینم از من کوچکتر به تو نصیحت که دل مبند که همان که دل بستیش دل از تو می شکند . چنان با تو کند که در خیال هم نگنجد .چنان که هر روز صدبار نه بلکه هزار بار از خود بپرسی چه کرده ای که سزایش ناسزایی بوده .هرکه را که نزدیکتر می اوری دشنه اش عمیقتر می شود . هر که را مهربانیش کنی نامهربانی افزوده پاسخت می دهد . چنین کرده اند با من مهربانم . این منم . بی کم و کاست ! تنها برایت نوشتم که بدانی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت0:39توسط المیرا | |

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.من« مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من « ... » هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ... » دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرندمن «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من«مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم .من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم

 

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه »محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم

 من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا«والده » آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند

 

من کيستم؟،،

 

بلقيس سليماني

-------

این روزها از ترس تکراری شدن ....

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت6:37توسط المیرا | |

مردم ناقص اند و نیازمند کمال اند و ناکامل اند، پس به حاکمی که قیم امین صالح باشند محتاجند. (1)

اعتبار ولایت فقیه به مردم نیست. (2)

اگر فقیه در کار نباشد ولایت فقیه در کار نباشد طاغوت است. یا خداست یا طاغوت، اگر رئیس جمهور با نصب فقیه نباشد طاغوت است. (3)

این چه حرفی است که می گویند اگر مردم خواستند. مردم چه کاره اند؟ مردم احکام خدا را اجرا می کنند. مردم محترم و عزیزیند اما برای اجرای احکام خدا، نه برای بر هم زدن احکام خدا. (4)

مردم خوب می دانند که حکومت مال مردم نیست بلکه حکومت متعلق به خداست. در انتخابات و رفراندوم ها مردم برای بیعت با ولایت فقیه می روند نه برای تعیین حکم خدا. (5)

مخالفت با ولایت فقیه مخالفت با اسلام است. (6)

ولی فقیه نسبت به جان و مال و ناموس مردم اختیار دارد. همان اختیاری که پیغمبر اکرم داشت. (7)

خدا به ولی فقیه از طرف امام زمان اجازه داده که حکومت کند. (8)

عناصر مزدور شیطانی را شناسایی کنید و هر جا آهنگ مخالفت با ولایت فقیه ساز شده آن را خفه کنید. (9)

ولی فقیه تنها نیست که صاحب اختیار بلامعارض در تصرف در اموال و نفوس مردم می باشد، بلکه اراده او حتی در توحید و شرک خداوند موثر است. و اگر بخواهد می تواند حکم تعطیل شدن توحید را صادر نماید و یگانگی پروردگار ا در ذات تعطیل اعلام کند. (10)

ولایت فقیه محور اصلی انقلاب است.می گویید مشروعیت ولایت فقیه از سوی مردم است.این حرف ها چیست، از خودتان در اورده اید؟ (11)

طاعت از شاه با زور و سر نیزه باطل است، اما اطاعت از ولی فقیه واجب است. (12)

رهبر یا ولی فقیه را خدا منصوب می کند. ولی چون مردم قدرت تشخیص ندارندنم یتوانند او را پیدا کنند. (13)

ولی فقیه در حکومت اسلامی مشروعیت خود را از خدا می گیرد. (14)

من یک آدمی هستم که از طرف شارع مقدس ولایت دارم. (15)

شما وقتی ولایت فقیه را قبول نداشته باشید 20 میلیون که هیچ 30 میلیون هم رای بیاورید تا این رای به تایید ولی فقیه نرسد معتبر نیست. (16)

مخالفت با ولی فقیه مخالف با امامان و در حقیقت شرک به خداست. (17)

مخالف با ولایت فقیه مخالفت با ائمه و تکذیب اسلام است. (18)

ولایت فقیه از عنایات عرش الهی است. (19)

حکومت ولایت مطلقه فقیه از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام نماز و روزه و حج. (20)


1- آیت اله خمینی، ولایت فقیه، بی تا، ص184
2- مصباح یزدی، سخنرانی در جمع ناظران انتخابات استان قم، 29 بهمن 1384
3- آیت اله خمینی، صحیفه نور، جلد 9، صفحه 253
4- آیت اله خزعلی، یالثارات الحسین، شماره 80، صفحه 4
5- آیت اله غرویان، روزنامه رسالت، 22 دی 1384
6- آیت اله خمینی، صحیفه نور، جلد 10، صفحه 88
7- آیت اله جنتی، سمینار ولایت فقیه در تهران
8- آیت اله مکارم شیرازی، خبرگزاری کار ایران، ایلنا، 12/7/85
9- آیت اله یزدی،سخنرانی مصباح یزدی در جمع بسیجیان شهرستان قروه 7/5/1381
10- آذری قمی، روزنامه رسالت، 19/4/68
11- آیت اله مهدوی کنی، روزنامه رسالت، 13/11/75
12- آیت اله خزعلی، روزنامه خرداد 16/3/78
13- آیت اله مشکینی، نشریه شهروند، چاپ کاندا 05/03/2002
14- آیت اله مصباح یزدی، خبرگزاری جمهوری اسلامی، 26/4/85
15- آیت اله خمینی، صحیفه نور، جلد 5، صفحه 31
16- آیت اله خزعلی، روزنامه خرداد، 5/03/78
17- آیت اله مصباح یزدی، سخنرانی به مناسبت عید غیر خم، خبرگزاری رسا، 16/01/83
18- آیت اله خمینی، صحیفه نور، جلد 5، صفحه 522
19- آیت اله نمازی، خبرگزاری ایسنا، 09/03/85
20- آیت اله خمینی، صحیفه نور، جلد 20، ص 452

منبع

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت23:51توسط المیرا | |

اهای پسرک بی تو تمام واژه هایم شده اسمان ریسمانی بی امان .من که خوب می دانم روزی از همین روزهای پاییزی کنار لحظه هایت سردر می اورم . کنار دستهای مهربانت .از روزهای تابستان سه سال پیش  گذشتیم تا به پاییز امسال برسیم . گذشتیم که مهربان شوی نه نامهربان .روز اول  قرارگذاشتیم  اغوشمان برای تمام غصه های بی دلیل و با دلیل هم باز باشد  قرارگذاشتیم دنبال دلیل و منطق نباشیم اهای  پسرک حاضرم تمام قهوه های تلخ را یکجا ببلعم تا بگویی هنوز هستی .

 نفیِ کسانی که دوست‌ می‌داريم ، هميشه ما را کمی از ايشان جدا می‌کند

مادام بوواری- گوستاو فلوبر

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت23:13توسط المیرا | |

اهای پسرک دلتنگم. دلم بارانی می خواهد از واژه که ببارد که ببارم .بارانی که این تن کویر زده را آرام کند . بارانی از دوست دوست دوست دوست . آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه . و خداوند را هفتاد و دو نام است و از میان انان برگزیده آه که از میان جان عاشق برخیزد و دگر نامها را این مزیت نیست . دلم تورا می خواهد که پر بودی از لبخند زندگی ،اصلا خود خود زندگی بودی

پسرک یادت هست وقتی می شدم پرنده اسیر ،خودم را می زدم به در ودیوار قفس زندگی همیشه تو بودی ،بودی تا با مهربانی آرامم کنی .بودی تا با صدایت بشوی جادوی خوابم .حالا شده ام پرنده ای پر و بال شکسته . خودم را به زمین و زمان می زنم . اما دیگر محکمترین دستهای دنیا با من نیست . قابل اعتمادترین تکیه گاه دنیا کنار تک تک لحظاتم نیست تا زندگیم را پر از شیطنتهای دلخواهش کند و من نمی دانم چرا .

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت23:18توسط المیرا | |

 

می دانی نازنینم بعضی حروف هستند که زندگی ادمها را می سازند . مثل تو که اول دوستی و میان تردید و اخر درد . همین روزها بود که اول حرف ساختی و سال پیش میان و امسال درد شدی تا بکوبی بر این پیکر نحیف .اخ که چقدر دلم هوای باران مهربان صدایت را کرده . دلم باران مهربان تورا  می خواهد که ببارد براین کویر ماتمزده .این روزها هیچ چیز قرار نمی اورد.خنده هایت را می خواهم که هوش از دلم می برد . ببین چه سالگردی برایم ساختی . اواره ام کردی مهربانم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت23:45توسط المیرا | |

راستش را بگویم دوسال پیش هیچ فکر نمی کردم این دل  وامانده بی طاقت بسته شود به صدای مهربان  و بی الایشت.راستش را بگویم هیچ فکر نمی کردم دل ببندم به تو پسرک مو مشکی چشم قهوه ای .یادت هست دوسال پیش همین روزها بود .همین روزها بود که تو امده بودی و قرار بود هم شانه ام بایستی هم قامتم شوی که زمین نخورم .همین روزها بود که قرار گذاشتیم شانه به شانه هم قدم برداریم تا مبادا راه گم کنیم .قرار گذاشتیم بلد راهمان دلمان باشد .یادت می اید هوم؟خوب می دانم یادت هست پسرک . همین روزها بود .می دانی پسرک مهربان در زندگی زخمی هایی هست که جایشان می ماند .باران که ببارد می سوزد جایش . بد هم می سوزد و تو که خوب می دانی هوای سرزمین چشمهای من همیشه بارانیست. یادت هست دلم شکسته بود که تو امدی .شدی شکسته بند دل تکه  تکه ام . فکرش را هم نمی کردم که روزی خودت این شکسته بند زده را هزار تکه کنی .راستی می دانستی خیال داشتم سالگرد دوستیمان را بگیرم؟ اخخخخخخخخخ  که امان.

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت22:11توسط المیرا | |

می خواهم هر جور شده از این فانوس کوچک کم نور مراقبت کنم که اگر نباشد منهم نیستم

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت15:34توسط المیرا | |

 

می خواهم بنویسم .می خواهم بگویم که اتشم می زنی با حرفهایت و بی محابا به اشک های من می خندی .می خواهم بگویم که دوستت دارمهایت بی رنگ شده  درست مث تمام شیشه های این شهر هزار رنگ. می خواهم بگویم  هر اینه ی این اتاق شده تلالو ثانیه های نبودت و تو قد می کشی از پشت تمام این همه نبودنت .قد می کشی تا با خنده هایت دلم را از هوش ببری .دلم می خواست بگویم که مال منی  که می بینم تو همه را داری و می بینی الا من .دلم می خواست بگویم کاش من بودم ان کسی که دلت را می لرزاند دیدم .... اینقدر پا به پا نکن هیچ نمی گویم

تو بخند و لذت ببر

من فقط چشم به لبهایت می دوزم

همین مرا بس

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت20:33توسط المیرا | |

شده ام سور ناسور زخمه های دل تو .خدا یا می دانم که تو هم شکسته ای .می دانم که تو هم زخم خورده ای از این همه دورنگی .خدایا نگاه کن که صدایت ،نوایت و حتی خود خودت هم بازیچه سوگندهایی شده ای که راست یا دروغش را هم دیگر نمی فهمی .خدایا کجایند  آن دخترکان با موهای بلوطیشان  که باد مست می شد از پیچش در آن؟ کجایند آن پسرکان که آتش از چشمانش شرم می کرد که شعله ی چشمانشان زمین و زمان را به آتش می کشید ؟ کجای این روزمرگیهایمان گم شده اند؟ خدایا آدم کجای این تاریخ سیاه جا مانده؟ خدایا می سوزم از این همه دروغ. تا کی می خواهی  ارام به  این عروسکان دست سازت نگاه کنی که از تو هم شرم نمی کنند.کلامت را می بوسند و نمی خوانند .می بوسند و صاف در چشمانت نگاه می کنند و تحریفت می کنند؟ خدایا تمام نجابت نسلم را به باد داده اند تمام صدایمان را کرده اند سند خریتمان .خدایا چرا صبر ایوب را نصیب ما کرده ای که هر چه برما کنند صبر کنیم و صبر کنیم و صبر.خدایا تمام شاپرکان از شهر من رفته اند گنجشککان لب دوخته اند .دیگر آوای کبوتران از هیچ بامی بر نمی خیزد.خدایا تمام بردگی  خودم و هم نسلانم را با عشق به تو تقدیم می کنم باشد که ذره ای از بخششایتت نصیبمان شود بابت لب دوختنمان

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت22:20توسط المیرا | |

کله قند مخروطی ایران داره از بین می ره چون قراره این منطقه تبدیل به یه منطقه  طبیعت گردی و گردشگری بشه اما به چه قیمتی؟نابودی عروس ایران.

تا حالا ایران  منابع کاملا منحصر به فردی رو به خاطر ندانم کاری خیلی ها از دست داده از دریاچه ارومیه و تالاب انزلی و گاو خونی بگیر تا برسی به آثار باستانی  مثل تخت جمشید .

قراره دامنه عروس ایران سیاه بشه تا گوسفند سرا تبدیل به یه منطقه گردشگری بشه اما آقای آرش کوشا  شما به عواقب این کار فکر کردین؟هنوز این جاده کشیده نشده و زباله های دامنه به ماهی یک تن رسیده . عشایر به خاطر خاک برداری های شما و خودخواهی های شما برای پیدا کردن چراگاه دچار مشکل شدن  شما به چه حقی می خواین آشیانه سیمرغ و آتشگاه ققنوسو نابود کنید؟

متاسفانه به خاطر رابطه فامیلی خیلیا نمی شه جلوی این تخریبا رو گرفت .

 

هر کاری بخوام می کنم چون با رییس جمهور فامیلم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت23:5توسط المیرا | |

گوشتو بیار جلو می خوام یه چیزی بهت بگم .

تاحالا شده چندتا ادامس مختلفو از چندتا کمپانی یه جا بندازی تو دهنت . همه طعما قاطی می شن دهنت رنگی وارنگی می شه .فکرم مث همین می مونه  . وقتی چندتا فکر رنگ وارنگ تو ذهنته همه چی رنگش تیره می شه بعد یهویی سیاه  و خلاص

فهمیدی یعنی چی نه؟

همین

کلی حرف دارم اما کلمه نه

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت17:27توسط المیرا | |

سه سال  پیش  همچین روزایی که نه یکم اینور اونور من باچن نفری اشنا شدم که اگر آشناترین نباشن غریبه نیستن امروزتولد یکی همین ادماس تولدت مبارک غریبه اشنا

ببخش که مث هر سال نیست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت16:57توسط المیرا | |

خدا اخر عاقبت مملکت مارو به خیر کنه که از بچه ۶ ساله تا پیر زن پیر مرد ۶۶ ساله صاحب نظر در امور اقتصادی سیاست بین الملل امور کشور و هر چی که بخوای هستن الحق خدا بیامرزتمون

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت17:56توسط المیرا | |

ارام نمی گیریم انگار که همیشه در تب و تاب بوده ام و چرخش

انگار که تا خیالم راحت می شد که کسی پشت به پشتم شانه به شانه ام ایستاده تا مبادا زمین بخورم  جایی خالی میشد تا من باز هم...

راستی می دانی می گویند دنیا قایم باشک است و من قایم می شوم تو چشم می گذاری اما نامردیست باور کن که نامردیست .تو کسی دیگر را پیدا می کنی .من تک می شوم راستی راستی می دانی جفت کسی هم که تو پیدا کردی تنها می شود نه؟

من تک او تک

این سرنوشت تمام ادمهاست

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت13:55توسط المیرا | |

ساقه های انتظار را  گره می زنم و منتظر تعبیر خوابهای پریشانم می شوم پشت تمام دیوارها را دنبال نگاه تو می گردم . تو که خوب می دانی وقتی تو نیستی من می شوم همان دخترک کوچک لوس  که دایم مثل ابر بهار می بارد و تمام راههایش به تو ختم می شود تو که خوب می دانی من جان می دهم برای ان صدای لخت . برای تمام ان حاضر جوابیهای خندان

تو که خوب می دانی

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم

 

صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم

همه دنیا هم که مرا از تو برحذر دارند من صاف می ایستم و نگاه می کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

 

محتاج جنگ نيست برادر نمی‌کنم

 

خسته ام خ که خسته ام ازاین همه بی تو بودن

 I wana see u

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت18:19توسط المیرا | |

سلام

بعد از یه مدت مدید ما باز با یه کار جدید اومدیم یعنی من نه حسام اینا اومدن

من باب قولی کار قشنگیه گوش بدین و اینا

اسمش هست من بی تو

این لینک از فورشیرمن بی تو

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت14:28توسط المیرا | |

می دانی وقتی کسی را از بر باشی همین می شود می توانی هر کارش را پیش بینی کنی .می توانی طعم حرف هایش  هارا خوب مزه مزه کنی و بدانی یعنی چه .می توانی از میان خنده هایش گلایه های ناگفته را پیدا کنی .آنوقت می شود اینکه هیچ تازگی برایت ندارد و فهمت بیجک می گیرد باید کنارش بگذاری وقتی ادمی را از بر می شوی  انوقت است که دیگر دوستت دارمهایش دلت را نمی لرزاند .نه؟اصلا می دانی کلمات مثل ادما رنگ و طعم خودشان را دارند وقتی کسی را از بر شدی طعم کلماتش برایت عادی می شود .حالا می خواهد کلماتش تلخی قهوه ناب را داشته باشد یا شیرینی عسل را.

کلماتت را در ذهنم زیر و رو می کنم و شوق کودکانه صدایت را .ارام می خوانی و وای که دل من زیر و رو می شود با تاب صدایت و می خندی می گویی مال توه خنده ام می

یرد از حاتم بخشیت .اصلا راست بگویم

 می دانی هر جا که باشی هرجای این دنیا که باشی  هر جای این دنیا که باشم تو را از میان اینهمه ادم سردر گم پیدا می کنم واسیر می شوم میان  بازوهای  مهربانت .اونوقت تو هی بخند . می دانی این روزها تنها خیال اغوش ارامم می کند .

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت22:32توسط المیرا | |

درد غریبیست نازنین

 

چشهایم را که می بندم گیر می کنم بین افتاب مهتاب چشمهای تو .همان چشمهای که گاهی بارانی بود . کودکانه دل بسته بودم به رنگین کمان نگاهت . دل خوش کرده بودم به تاب بازویت که روزی  دستم در آن  انحنای مردانه گیر کند و با هم تمام کوچه ها را بدویم  تا پشت کوچه خدا و با خدا همسایه شویم .

وای وای وای چقدر ساده دلانه دل خوش کرده بودم به همسایگی با خدا .راستی می دانی فرق هم سایه با همسایه چقدر زیاد است درست مثل فرق هم نفس و هم قفس .وای که چه راهی راباید طی کنم تا دیگر هم نفس تو یا شاید هم قفس تو نباشم .

حالا خودم را محصور کرده ام به چهار دیواری اتاقم و یک مشت کاغذ سیاه .سیاه از تمام خاطرات روزهای سبزمان .اصلا مگر چقدر فرق می کرد  من که عادت کرده بودم به تنهایی ..می دانی حسودیم می شود به انهایی که  فقط بعضی از روزهای این زندگی سگی احساس تنهایی می کنند خوب حتما روزهای دیگر تنها نیستند دیگر اما من به لحظه های با تو بودن دل بسته بودم که آنرا هم گرفتی

 

احتمالا ادم یک جای این تاریخ گیر کرده .راستش را بگویم به خدا شک دارم شاید خدا اصلا اصلا اصلا ادم را با حوا نفرستاد .من را به بهشت برگردان من از سیب های کرم خورده این بهشت کذایی متنفرم .نبض احساسم را بگیر حووارانه تورا صدا می کند .

 گفتم کسی باورش نشد ... گفتم کسی باورش نمی شد ... باور کردنی هم نبود ... باز هم این درد های لعنتی برگشته اند ... باز هم من شبها ، مدااام کابوس ِ رفتن می بینم ... باز هم این شبها ، تنم می سوزد توی گرمای اشک ... باز هم همان قصّه و ... باز هم همان غصّه

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت19:58توسط المیرا | |

دلم تو را می خواهد با تمام بهانه های رنگ و وارنگت با تمام اشکهای بی رنگت ،خنده های پر رنگت ،بغض های کمرنگت .

دلم آن اغوش گرم را می خواهد ان چشمهای خمار شهوت را آن لبهای سوزان را .دلم آن بوسه های آتشین را می خواهد .

من که می دانم داغ همه اینها به دل از بام جسته ما می ماند من که می دانم اخر ش اخر اخرش یک کمان ابرویی با موهای طلایی توی مهربانم را از دستم در می اورد . من که می دانم .اما با تمام اینها این وحشی لجام گسیخته تو را می خواهد . تو را برای تمام مهربانی های بی دلیلت دوستت دارمهای مهربانت می خواهد .

 

-

دیگر دلم به قلم نمی رود .اخر حالا که نیستی حالا که نیستم حالا که اینقدر تلخ شده ام دیگر برای که بنویسم؟دیدی اخرش حرف من شد؟ دیدی اخر سنگ دلت شیشه  کوتاه عمرم را شکست

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت18:32توسط المیرا | |

درست تا خود خود ظهر می خوابم صدای اذان که بلند می شود ارام لای چشمهایم را باز می کنم و تو از جایی دور صدایم می زنی .المیرااااا چشمهایم را دوباره می بندم المیرااااااااا بلند تر صدایم می کنی و چشمهایم را محمکتر بهم فشار می دهم المیراااااااااااصدایت می پیچد در سبزی دیوار های اتاق و من گوشهایم را فشار می دهم به بالشت تا نشنوم تورا .دلم هوای خنده های بی هوایت را کرده که مستانه می خندیدی و من از خنده تو می شدم خود خورشید از شادی. صدایم که می کنی گریه ام می گیرد .این روزها تنها شب ها که می شود من می شم خود خودم به همان شطینت بچه گربه کوچکی که چند وقتی است جا خوش کرده گوشه خیالم .چشمهای خدا گرد می شود از این همه نتاقض میان من و من. می دانی کلمه ها را از خودت می دزدم تا برای تو بنویسم؟ارام می روم سراغ صندوقچه کوچکت و تک تک کلمه هایی که می خواهم را جدا می کنم .اخر دیگر به درد تو که نمی خورد تو که نمی نویسی پس چه دست من باشد چه دست تو چه فرقی می کند.این روزها دلم را گذاشتم کوشه پنجره که کمی گرم شود .دلم را با خورشید گرم  می کنم !اما نمی دانم چرا هر وقت که برش می گردانم درون سینه ام فکرم لرز می گیرد .این روزها هی اندازه دلم اب می رود و من هی می گذارمش میان تشتی از خون که کمی خون بکشد و اب نرود اما باز که بیرون می اورمش  می شود همان که بود در عوضش چیزی درون

گلویم قد می کشد هرچه که دلم اب می رود این چیز درون گلویم هی قلبمه می شود هی قلمبه می شود و فشار می اورد .

 

یاد گرفته ام ادمها را خط بزنم .نمی دانم تو یادم دادی یا کسی دیگر .هی خط می کشم روی ادمها. هی خط می کشم هی خط .هی تورا زمزمه می کنم و خط می زنم  تو پررنگ می ایی از پشت تمام خطها و می خندی !از همان خنده ها که من می میرم برایش. ارام با همان صدای کودکانه و گرم صدایم می کنی المیرااا تا من سر بر می گردانم می روی درست می شود بازی قایم باشک من خط می زنم و توی می ایی . المیرااااااااا؟!

 

این روزها موبایل هم شده تنها ساعت کوکی که دیگر به هیچ دردی نمی خورد .اگر فکر نمی کردم که شاید پشیمان شوم محکم می کوبیدمش تنگ دیوار .در هر استان دیگر حداقل یک نفر هست که شماره من را داشته باشد فقط به یک دلیل که خودم می دانم عوضش نمی کنم .شاید تو هم بدانی شاید ! می دانی شده ام مرهم دردهای همه و هیچ کسی نشد مرهم درد بی درمان من؟ایییییییی درد دارم !اهای با توام می فهمی درد دارم!دیگر برای هیچ کسی یک عالمه لبخند نمی کشم

 

این روزها تنها همدمم شده عروسکی که مثلا تو برایم گرفته و اهنگ لاو استوری  .به عروسک که فکر می کنم خنده ام می گیرد عسل !عروسک!

بهار می اید من هنوز زمستانیم !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت3:12توسط المیرا | |

یه ساعت سکوت ضبط کردم نتیجه اش جالب بود گذاشتم شمام ببینین

6.7 صدای زنگ تلفن

6.10 بوق بوققققققققققق بوق

6.15 بابا اون گاریتو بکش کنار (صدای  ماشینی که تو کوچه گیر افتاده و هی گاز می ده زیر صدا)

6.25 شترق (صدای بسته شدن در خونه روبرویی)

6.30 بازم بوقققققققققققققققققققققققققققققققققققق

6.35 اخه ضعیفه بیا دیگه(همسایه محترم خانومشونو ضعیفه صدا می زنن در حالت دیگر برای معرفی از کلمه منزل هم استفاده می کنن یه بار خواست خانومشو به مامانم معرفی کنن فرمودن ایشون منزل هستن ما کف بر شدیم گفتیم لابد ایشون اسمشون منزل هست)

6.38 ب بو ب بو ب بو

6.42 بگو منو دوست داری بگو بگو منو کم داری بگو  (با بیس شدیدا بالا که شیشه های اتاق من لرزید)

6.45 ای خدا لعنت کنه اونیی که اشغالاشو می ذاره دم در ما(صدای بازم همسایه)

6.50اییییییییییی ایییییییییییییی ای (شما صدای جیغ در نظر بگیر اونم جیغ بچه)

6.52 توله سگ خفه شووو(صدای همسایه روبرویی اون بچه احتمالا)

6.55 قوقولی قوقو(صدای خروس بی محل منزل خودمون)

7 بوقققققققققققققققققققققققققققققققققق (صدای بوق راه اهن )

چه سکوت پر سر سام اوری  

پی نوشت :لازم به ذکره منزل ما اپارتمان نیست فقط طفل معصوم بین 4 تا اپارتمان گیر کرده

پی نوشت تر :شمام یه سلعت سکوت ضبط کنین  مطمئنم اخرش گریتون می گیره

پی نوشت تر تر :اینجوری به سلیقه جواد همسایه هاتونم پی می برین باور کنین

توصیه:در اولین فرصت از تهران فرار کنین

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت22:17توسط المیرا | |

پسرک رفت دخترک دق کرد

دخترک رفت پسرک دق کرد

نه دخترک رفت نه پسرک

خدا دق کرد

عالم در حسرت یک جرعه سلام ماند

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت3:26توسط المیرا | |

گاهی وقتا تمام زنانگی یا حتی تمام مردانگیش (البته اگر براش مونده باشه )ادم جمع می شه توی گلوش و می خواد جیغ بکشه .اما یه چیزی درست توی گلوش زیر حنجره اش جمع می شه که نمی ذاره

نمیذاره حتی نفس بکشی دیگه جیغ که جای خودشو داره

باور کن باور کن تو دنیای به این بزرگی فقط یه نفر هست که حرفتو می فهمه .یه نفر هست که جنس دلش از جنس دل بی صاحب توه اما نمی دونم چرا همیشه ادما اشتباهی همدیگه رو پیدا می کنن خیلی خیلی اشتباهی .اونقدر اشتباهی که بهم دل می بندن .عادت می کنن عاشق می شن .اونوقت دیگه نه راه پس براشون می مونه نه راه پیش .راه پیش که چرا دارن .راه پیششون اینکه خیلی راحت سرشونو بندازن پایین و بزن زیر گریه .بعدم یه تیغ تیزو خلاص !دلم می خواد خودمو گول بزنم که تو  نوشتی .تو نوشتی و من خوندم .تو نوشتی و من خندیدم .اما هم خودم هم خودت می دونیم تو هیچ وقت نمی نویسی امروز و فردا می کنی اما نمی نویسی می دونم نه تو نه هیچ کدوم از توهای دیگه دست به قلم نیستین.بغضم می گیره کاش قبل از رفتن این زمستون بی پیر برام می نوشتی

 

این روزها دلم ... از همهء آدم های دنیا انتظار دارد .. که لمس شود ... که نوازش شود ..

یکی زود به ستوه می‌آید

زود می‌رنجد

زود می‌رود

زود بر می‌گردد

...

یکی به ستوه نمی‌آید

نمی‌ رنجد ..

دیر می‌رود ..

اما بر نمی‌گردد

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت17:39توسط المیرا | |

راز دار بودن درد دارد توی لعنتی که منظورم را می فهمی نه؟راز تو من را کشت

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت15:4توسط المیرا | |

می دانی تمام دخترکان دنیا باید باید و باید یکی مثل تورا داشته باشند تا در طوفان چشمهایشان به دادشان برسد .

اما می دانی با اینکه این را قبول دارم حاضر نیستم تورا با هیچ رویایی قسمت کنم

می دانی من حتی تمام اینه ها که می خواستند تورا با من شریک شوند را شکسته ام .

من حتی خدارا هم رانده ام که مبادا تورا با من شریک شود.

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت16:22توسط المیرا | |

 الهی .. همه به تن غریبند و من به جان و دل غریب ... همه در سفر غریبند و من در خضر غریب .. الهی هر بیماری را شفا از طبیب و من بیمار از طبیبم .. و هر که را از قسمت نصیبی و من بی نصیبم .. هر دلشده ای با یاری و غم گساری و من بی یار و غمینم ..   مناجات نامه ی خواجه عبدلله انصاری

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت22:57توسط المیرا | |

 

این روزها تنها کاری که می کنم این است که جنازه روحم را به دوش می کشم تا مبادا مبادا و مبادا که ذره ای نفس داشته باشد و من بی هوا بگذرم .شاید باور نکنی که کشیدن این جنازه چقدر سخت است درست مثل اینکه جسدی که در اب افتاده هی به دنبال خودت بکشی .مانده ام چرا جرات دفنش را ندارم .شاید چون جایی که درست نمی دانم کجاست تو از کنارش رد شدی.

می دانی این روزها حسرت ان وقتی را می خورم که تو هنوز چشمهایت را به راه کسی دیگر به جز من نسپرده بودی .دلم نمی خواهد این بار سکوت کنم درست شده ام ان دختر بچه شیطانی که عروسکش را گرفته اند و او دل سپرده بود به چشمهای شیشه ای عروسک .می دانی بعضی وقتها بعضی چیزها حک می شوند روی پوست تنت داغ می شوند بر روی دلت و تو می مانی حالا که روبروی خودت ایستاده ای چه بگویی می مانی زیر اوار هزاران واژه که سرریز می شوند از چشمهایت و تو لال می مانی تازه می فهمی که بهتر است راهت را بگیری و بروی .می دانی زمانی فکر می کردم شجاعتش را دارم که مهربانی تورا با کسی قسمت کنم اما حالا که درست فکر می کنم می بینم نه من انقدر شجاع نیستم .من می ترسم از قسمت کردن تو .برای همین هم راهم را می گیرم و می روم .باور کن می ترسم .

زل زده ام به تن جاده.چه دردناک است رفتن!

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت22:10توسط المیرا | |

مهربان بود تعبیر تمام نامهربانی ها

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت13:14توسط المیرا | |

دستهایم را که می گیری من گیج می شوم . اویخته می شوم به صلیب چشمهایت و در اتش ان ستاره  خضرامی  سوزم .چنان سوختی که ابراهیم را گلستانش نباشد و ابلیس را توان تحملش . دعا می کردم تو بیایی ان زمان که کنار چشمهایم لانه کرده بودی حالا که نیستی چه دعایی بکنم؟

---------

به من می گویند توکه  ادم موفقی هستی !موفق؟اینکه به زور تو چندتا انجمن ادبی عضو باشی و وقت برگزاری جلسه ها به زور بکشنت اونجا و به تمام افکار و کلمه هات تجاوز کنن موفقیته؟ دلم می خواد وایسم جلوت  و داد بزنم من باختم .متاسفم من نتونستم مث تو با ادما قمار کنم اس دل من رو شد متاسفم !

چند سال از این روزهای نحس بگذره من می تونم فراموشت کنم؟باید جای تورو با یه عادت پر کنم

--

داشتم فکر می کردم من چند نفرو اینقد خوب می شناسم که بتونم به خاطرشون جلوی همه وایسم و ازشون دفاع کنم سر چند نفر می تونم قسم بخورم

یک ...دو...من ...تو

چقد کم

-----

دلم یه عاشقانه سبک می خواد درست مث خنده های تو .انقدر سبک که باد به گوش همه برساند .حیف که تو از عشق من خجل می شوی !!!

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت17:14توسط المیرا | |

راضی نشو برای سهم کوچکی از صدایت اینقد دلم بلرزد

دل تنگم دل تنگ تمام لحظه های حضورت لعنتی

تورا به خدایت لحظه ای باش

مینویسم . پاک میکنم . مینویسم . پاک میکنم .  و این منو کلافه میکنه ...چرا اینجوری شدم؟

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت20:19توسط المیرا | |

خسته ام و تو خسته تر از من روبروی کلمه های من  می نشینی .مانده ام این روزها چرا شک می کنم .چرا این روزها خجالت نمی کشم از اینکه عشقم را فریاد بزنم .می دانی عاشقانه هایم را دوست دارم گیرم که تلخ باشد گیرم که بی معنا باشد گیرم که چیزی به وسعت اسمان را در میان ابر چشمان تو بشکند گیرم که هزار گیرم بیاید درست وسط این همه کلمه .باور نمی کنی امسال چقد زمستان برایم زودتر امد .باور نمی کنی که این سرما چقدر ادم را دل نازک می کند .باور نمی کنی که چطور بی تو و بی حضور تو می لرزم. باور نمی کنی که چقدر به حضور چشمان مهربانت محتاجم و تو نیستی ،تو نیستی تا خنده های شیطنت بارت را به رخ لحظه هایم بکشی ،تو نیستی تا با لوندی کلمات مرا بخندانی و من به ظاهر اخم کنم و خندان نامت را صدا کنم .تو دیگر خودت نیستی تا بغض کنی برای اشکهایم .تو حتی دیگر نیستی تا از درست از وسط هزار کیلومتر راه بی پیر لعنتی که میان دستهای ما فاصله انداخته صدای مهربانت را ببوسم . باور نمی کنی که چظور از سردی صدایت شکستم !کاش خودت بودی تا مرا از این پیله لعنتی بیرون بکشی . اخخخخخخخخخ دلم

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت22:32توسط المیرا | |

وقتی فکر می کنم که عشق را در گوش چند نفر دیگر زمزمه می کنی سرگیجه می گیرم .اهای با توام رفیق لحظه های غربت .

ساعتی است که از پشت این پنجره به نظاره ات نشسته ام وتو مرا ندیدی .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت22:35توسط المیرا | |

 

اصلا به روی خودم نمی اورم که از 5 شنبه ای که تو قرار بود بیایی چند پنجشنبه گذشت و تو نیامدی .تو نیامدی تا اتش گرفتن من را سیر تماشا کنی اصلا به روی خودم نمی اورم که چه لرزی در تنم اقتاده .می دانی خداحافظی هم نکردیم .انگار این عادت هر بارمان شده .هم من می دانم هم تو خوب می دانی چرا .شاید درست چند ثانیه چند ساعت چند روز چند سال بعد صدایم کنی و من را ببینی که هنوز گوشه دیوار دستهایم را در هم قلاب کرده ام و زانوهایم را فرو کرده ام در میان دستاهایم و سرم را تکیه داده ام به دیوار .می دانی می ترسم!می ترسم از اینکه اینهمه انتظار باشد و تو نیایی .می ترسم بمانم و تو نمانی .شاید هم تو برگردی و در باورت نگنجد که اینگونه بگذارم و بگذرم .اصلا تو لابه لای این نوشته های لعنتی پی چه می گردی؟اینجا تنها دل دیوانه یه دختر دیوانه خشن می نویسد برای ان کسی که باید باشد و نیست

.هرچی بیشتر به روز تولدم نزدیک می شم من بی تاب تر حضور تو و صدای مهربانت می شم

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت17:30توسط المیرا | |

گانه اول

می دانی سخت است بگویم دلم تورا می خواهد .بگویم هنوز بعد از این همه مدت تو هر شب از میان لحظه هایم سر بر می اوری و من اتش می گیرم از غصه .می دانی سخت است بگویم دستهای خشن زمان هم نتوانست مرحمی باشد بر درد بی درمانم !بر درد دلتنگی!سخت است بگویم هرشب به لبخند کوتاه ات که انگار هر لحظه جان می گیرد خیره می شوم .تو می خندی و من هر لحظه ام ضجه می شود.می دانی سخت است که بگویم ماه که کامل می شود من آواره می شوم درست مثل چند شب پیش .من اواره شده بودم در کوچه های بی کسی و چشم دنبال صدای اشنا می دواندم.یاد دستهای مهربان ،شاید هم نامهربانی می افتم که روزی از همین روزهای دلگیر ابان زخمی زد که هنوزم هم جایش درد می کند .این شبها شور می شوم و می سوزم.جای خالیت این روزها اتش به جانم می کشد .با توام گوش می کنی؟دلم تورا می خواهد می فهمی؟اهای با توام .

 

گانه دوم

 

حتی تو هم که این روزها تمام لحظه هایم را با تو قسمت کرده ام حالم را نمی فهمی .بغض که می کنی می شکنم .تمام مقاومتم برای رفتن در هم شکسته می شود.تمام مقاومتم برای اینکه همراه با صدای تو زار نزنم شکسته می شود و طوفان چشمهایم اغاز .نمی دانم چه صیغه ای است که هر وقت ساز رفتن کوک می کنم تو بغض می کنی .باور کن حرف دیروز و امروز که نیست حرف این  پاییزهای  سوزناک بی باران  این کلان شهر در به در هم نیست. دلم ان چشمهای سیاه را می خواهد که انقدر عمیق زل بزنند به چشمهایم که دست و پایم را گم کنم .دلم صدای تورا تنها برای خودم می خواهد .چقدر خودخواه شده ام .

 

 

گانه سوم

 

-مترسکام عاشق می شن

-

-باور نداری؟

-

-به خدا .خودم دیدم .عاشق شده بود .

------

-عاشق شده بود باور کن به خدا خودم دیدم .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت19:21توسط المیرا | |

زیاد بهش سر می زنم .فکر می کنم عاشقش شدم..اخه خیلی مهربونه !همیشه خدام هستش .چه شب بری سراغش چه صب خروسخون .همیشه هم گوش می ده .هیچ وقتم کل کل نمی کنه .یعنی می کنه ها اما خودش نمی گه چیزی .از حالتش معلوم میشه عصبانی شده .همه رو پر می ده .بهش گفتم عاشقش شدم .خندید .می دونین اخه اونم تنهاس .البته بگذریم از اون یه مشت جیغ جیغویی که همیشه دورو برشن .فقط گاهی پنجشبه ها نمی رم پیشش .گاهی با دوستمم پنجشنبه ها .اونوق یه جایی با تنبلی لم می دیم و هر چی هله هوله تو کیف منه می خوریم .درست وسط پارک طالقانیه !یه کاج مطبق؟! فوتر :قصه مام شده قصه به ژاپنی نوشته جان گالسوردی .

فوتر دوم :کف دست چپم می خاره .می گن چیزی از دست می دی کاش اون تو نباشی

فوتر سوم :حسن احتمالا می کشتم .

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت22:24توسط المیرا | |

از کنار چشمهای تو فرار می کنم و گوشه خیال خودم پناه می گیرم .اینقد جم می شم که دست توی خیال به من نرسه ..من فکر می کنم .تنها به تو و لبخند مرموزت فکر می کنم .دلم می خواد با کسی حرف بزنم .دوستی اجازه می گیره که زنگ بزنه .خوشحال از اینکه می شه با یکی حرف زد می گم بزنگ .تنها چند کلمه برای برگردوندن من به پناهگاه خودم کافیه :اخه تو هیچی نمی فهمی و من سرشار از حرف ساکت می شم بغض می کنم ، برمی گردم به خیال خودم .

کسی ارام می خواند غصه نخور مسافر اینجا ماهم غریبیم، از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم ،فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز ،نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

کاش یکی باور داشت منم می فهمم.

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت18:57توسط المیرا | |

چند دفعه متنمو نوشتم اما با یه کنترل ای و دیلیت همش حذف شد کاش می شد همه چیز اینقد راحت دیلیت شه

دلم مرهم دستهایت را می خواهد صبر زخمهایم به سر امده می دانی بی تو دریا شده ام از اشک ؟می دانی یخ می زنم پشت خنده های ساده ات و بوق های ازاد بی جواب؟

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت22:52توسط المیرا | |

بعد از یه ماه که از پاییز گذشت بالاخره مشاممون به عطر خاک بارون خورده مفتخر شد .نمی دونم چرا هر چی خودت دستی اب بریزی رو خاک باز بوی بارون یه چیز دیگه اس هرچقد خودت دستی دستی خودتو با شلنگ خیس کنی باز مث بارون نمی شه که نمی شه دوستی می گفت پاییز فصل خیانته و من قبول نکردم حالا خیانت پاییزو خودم با چشم خودم دیدم .باید اعتراف کنم هی رفیق حق با تو بود پاییز خائنه.راستی تو می دونی چرا سیاهی با سیاهی فرق داره؟سیاهی تونل با سیاهی اتاق و سیاهی ته گور .دلم یه لیوان شاملو می خواد.    .

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت23:59توسط المیرا | |

کاربربه شماره  ثبت  ۱۲۴۵۸۷۴۲۴۵۰۰۰۰۰۰با نام متسعار المیرا به اتفاق ارا دیوانه شناخته شد تعداد ارا ممتحن یک عدد مخالف صفر عدد .بنا بر ماده ۱۹۸ قانون مدنی این دنیای مردشور برده کاربر به حبس در تنهایی محکوم می باشد

حکم غیر قابل ارجاع به دیوان عدالت اداری می باشد

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت0:9توسط المیرا | |

ذهنم پر از حرف !اما کاملا از واژه خالی شدم .این روزها شدیدا از حضور خالی شدم .دلم می خواد حرف بزنم اما  هیچ کدوم از اونایی که زمانی براشون گوش شدم حالا به حرفم گوش نمی دن .خیلیا رفتن .خیلیا حضورشون کشکیه .محض دلخوشی هستن .هستن که فقط باشن نه بیشتر نه کمتر .خیلیام طاقت منو نمی ارن و حضورشونو کم رنگ می کنن تا محو شن .سرگردون شدم .طعم خاک گرفتم  طعم دلتنگی و ماسیدگی .سوزناک می خندم تنها برای حفظ ظاهر می خندم که کسی نگه چته؟که صدای خیلیا در نیاد .همونایی که مصداق این بیتن

 آنکه اول نوشدارو می نمود ، بر لب ما زهر نیش مار شد

این روزا اینقدر خواستن که ساکت باشم که حرف زدن یادم رفت مرتب زمزمه می کنم

زین دو هزاران من و ما ، ای عجبا ، من چه منم

گوش بنه عربده را ، دست منه بر دهنم

نزدیکه که محو شم چرا کسی نیست برای حرف زدن؟

این فقط یه درد و دل بود و هیچ ارزش قانونی و قضایی و هیچ ارزش کوفت و زهر مار دیگه ای نداره

فوتر به قول حسن:این اپو دوسه نفر به دل نگیرن یکیش بهروز یکی هم مهدی باقی اگر خواستن به دل بگیرن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت21:6توسط المیرا | |

 

محکم بقلش کردم .تو بقلم تکون می خورد و ناخون می کشید .ناله می کرد .انگار می دونس چی منتظرشه.سرشو بالا اورد و با چشای ابیش بهم نگاه کرد و ناله کرد .ریتم قدمام شده بود دو .گذاشتمش کنار یه تلفن عمومی و به دو برگشتم .سعی کرد از جاش بلند شه و دنبالم بیاد .هنوز خیلی خیلی کوچیک بود.برگشتم پشت سرمو نگاه کردم برای اخرین بار شاید به چشمای ابیش نگاه کردم .میو میو می کرد و صدام می زد .حالا اونم رسما شده بود یه بچه گربه خیابونی !

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت18:53توسط المیرا | |

از صب دلم بد گواهی می داد.می دانم دیگر با من نیستی اما باز هم چشم می دوانم میان غریبه و اشنا چشم می دوانم به دنبال تنها اشنایم .صورت داغم را می چسبانم به شیشه سرد اشکهایم رد می اندازند روی شیشه .باز هم تب امانبرم کرد.نامت را هزار بار  زیر لب می خوانم. گر گرفته ام .باد نوبر پاییزاخرین برگ وجودم را چید

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت19:21توسط المیرا | |

 

دستهایم را قاب می گیرم دور پنجره چشمانت و باز هم برایت قصه می گویم از همان قصه ها که زمانی برایم می گفتی ،نه از آن قصه هایی که راویان می گویند نه از انهایی که هزار  لیلی و مجنون از بر کرده اند و به هزار و یک حکایت برایت روایت می کنند و تو از شوق شنیدن قصه ای تازه چشم بر هم می نهی و با  نوای نای قصه گو به خوابی نازکتر از حریر می روی  و وقتی بیدار می شوی تازه اتش در جانت می افتد که هی  باز روایت همان روایت مجنون اواره هزار کوی بود و تو باز رنگ شده ای به هزار رنگ تازه .قصه من نه از ان قصه هاست .روایت من روایت دلتنگی است .نه اشتباه نکن ساز رفتن کوک نکرده ام که پای رفتن نمانده .روایت من تنها روایت دلتنگی است .قصه من بوی شکوفه های  سیب می دهد بوی دلبستگی  ..چشمهایت را ببند تا برایت بگویم...

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت21:43توسط المیرا | |

بعد از ۴ سال اونایی که با من بودن می دونن من تولد اونایی که برام خیلی خیلی عزیزنو فقط تو وبم تبریک می گم ولاغیر .امروز یعنی دیروز تولد یکی از عزیزترینای من بوده .دیروز در اقدامی کاملا نابخردانه من از دانشگاه که بکینگ کردم گرفتم خوابیدم به هوای زنگ موبایلم که بیدار می شم که خوب نشدم متاسفانه .عوضش امروز بهش تبریک می گم .تولدت مبارک ابجی جونم ایشالله جشن صد سالگیتو برات بگیریم عزیز

و حالا کادوها !هان ؟نه اول کیک ؟بشین بینم با اول کادو

نه اول بذارین نوزاد نو رسیدمونو نشونتون بدیم بعد

نگاش کنین چشتون دراد چقد خوگشله

اینم کیکش

برای اینکه کیک کم نیاد اینم از دومیش

خانومی بیا شمعارو فوت کن که هزار سال زنده باشی

و اندر احوالات کادو

اینقد کادوات زیاد بود اینجوری اوردیمشون دیگه شما ببخشید

اقا یکی اسفند دود کنه این خانوم خانومارو چش نزن .حالا کیه این خانوم؟اسمش سپیده اس واقعا هم مث اسمشه .سپید سپیدامیدوارم به هر چیزی که می خوای برسی سپیده من

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت21:55توسط المیرا | |