انگار همین دیروز بود که دیوار را کشیدند. و سلام کردنم را توهینی تلقی کردند و خداحافظی هایم را شوخی. انگار همین دیروز بود که می خواستم به یادت چراغانی کنم، این مهمانخانه مهمان کش را.
رفته ام وین گرد و خاک ساده را روزگار از روی دستانم ربود! رفته ام یادت مرا تنها گذاشت زین میان تنها مرا یادت نبود! :
باز رفتنی شدم، و دریغی که سنگینی می کند بر شانه هایم را، تنها می توانم بر جای گذارم ... جایی که باقی خواهد ماند تا مدفون و مقهور سرنوشت شود و زیر خروار ها خاطره ناپیدا شود.
+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت16:51توسط مهمان |
|
همه مهمانیم مگر نه؟ یکی اول زنگ می زند و می آید، یکی ناخوانده می آید. یکی عزیز می ماند، یکی می آزارد. یکی اول چای می خورد و بعد می رود، دیگری استکان شیشه ای پوست پیازی را بر سنگ می زند و می رود. رسم آمدن و رفتن، برای همه یکیست. بی استثنا. مهمان هستم.
+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت2:35توسط مهمان |
|
About
باز می اید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست -------- در بند ان نه ایم که دشنام یا دعاست یادش به خیر هر که زما یاد می کند