تبليغاتX
زندگی راببوس


















زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

انگار همین دیروز بود که دیوار را کشیدند.
و سلام کردنم را توهینی تلقی کردند و خداحافظی هایم را شوخی.
انگار همین دیروز بود که می خواستم به یادت چراغانی کنم، این مهمانخانه مهمان کش را.

رفته ام وین گرد و خاک ساده را
روزگار از روی دستانم ربود!
رفته ام یادت مرا تنها گذاشت
زین میان تنها مرا یادت نبود!
:

باز رفتنی شدم، و دریغی که سنگینی می کند بر شانه هایم را، تنها می توانم بر جای گذارم ... جایی که باقی خواهد ماند تا مدفون و مقهور سرنوشت شود و زیر خروار ها خاطره ناپیدا شود.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت16:51توسط مهمان | |

همه مهمانیم مگر نه؟
یکی اول زنگ می زند و می آید، یکی ناخوانده می آید.
یکی عزیز می ماند، یکی می آزارد.
یکی اول چای می خورد و بعد می رود، دیگری استکان شیشه ای پوست پیازی را بر سنگ می زند و می رود.
رسم آمدن و رفتن، برای همه یکیست.
بی استثنا.
مهمان هستم.

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت2:35توسط مهمان | |